<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347</id><updated>2011-04-22T10:04:53.580+04:30</updated><title type='text'>جامدادی</title><subtitle type='html'>من اینجا از خودم، از همسرم، از پسرم و از اتفاقهای کوچک و بزرگی که در زندگیمون یا اطرافمون می افته، مینویسم</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>111</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-3438930889762764770</id><published>2008-01-25T16:59:00.000+03:30</published><updated>2008-01-25T17:02:39.031+03:30</updated><title type='text'>من و لگو</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;ایندفعه غیبتم دلیل موجه داره و اون اینه که تمام اینمدت سرم گرم همون کاری بود که نوشتم برای فرار از بیهودگی پیدا کردم و البته قضیه اش مفصله&lt;br /&gt;جونم براتون بگه، می دونم و می دونید که بزرگترین آرزوی شوهرک بنده داشتن یه همسر شاغل بود که تقریبا یکماهیه به لطف خدا حاصل شده. قضیه وقتی جدی شد که بنده از اصرارها و نصیحتها و بحثها و جدل های شوهرک، رسما خسته شدم و راه نجات رو در این دیدم که کاری برای خودم دست و پا کنم و برم بیرون از خونه و خلاص. تحمل آه کشیدن شوهرک رو وقتی یه زن غیر خونه دار می دید رو دیگه نداشتم. از اونجایی که تنفر بنده از کار دولتی قابل قیاس با تنفر مار از پونه است و از طرفی به خودم و شوهرک طی این سالیان ثابت شده که اهل درس خوندن و ادامه تحصیل هم نیستم، راهی نموند جز رفتن سراغ کار آزاد. به خیلی چیزا فکر کردیم و با خیلی ها مشورت کردیم و نتیجه این شد که فعلا مناسبترین گزینه گرفتن یه نمایندگیه و افتتاح یه فروشگاه. قرعه ی کار به نام نمایندگی شرکت گلوبال برند تویز افتاد که بیشتر به نام لگو مشهوره. با مدیر فروش قرار گذاشتم و بار سفر به تهران رو بستم. چند روزی تهران بودم و از شرایط و قوانین گفتیم و اولین درخواست خریدم رو تحویل دادم و برگشتم و توی شهر خودمون، اونقدری که سرمایه مون اجازه می داد توی یکی از مراکز خرید، مغازه ای اجاره کردم و افتادم دنبال هزار کار جورواجور و دیگه فرصت سر خاروندن هم پیدا نشد تا حالا. وضعیت مغازه جوری نبود که بشه ازش استفاده کرد؛ بنابراین سپردمش به آقای دکوراتور و بعد از دوهفته، یه مغازه ی با نمک و دوست داشتنی تحویل گرفتم. الان یکماهه که مغازه رو افتتاح کردم و از خوش شانسی تونستم یه فروشنده ی خوشگل و با حوصله هم برای تحویل گرفتن مشتری های خوب و سر و کله زدن با مشتری های مردم آزار، پیدا کنم. اما از شرکت گلوبال برند تویز بگم که پنج برند دیگه رو در کنار لگو از اروپا وارد می کنه ، مثل رونزبرگر که پازلهاش معروفن یا اسباب بازی های هازبرو و وی تک و سوپر مگ و وسایل نقاشی کرایولا. فکر می کنم این شرکت برای تهرانی ها شناخته شده باشه چون نزدیک به چهل شعبه توی تهران  داره؛ همچنین برای اهالی شهرهای بزرگ مثل شیراز و اصفهان. تکلیف بنده با اون دسته از مشتری هایی که لگو و دوستان رو می شناختن، از روز اول معلوم بود اما معرفی کردن این برندها به آدمایی که با اجناس درجه ی چند چینی خو گرفتن زمان زیادی می بره. خیلی پرحرفی کردم، اما فکر می کنم از این به بعد، فرصت پست گذاشتن که پیش بیاد، بیشتر از مغازه ام بگم و خاطرات تلخ و شیرینش و مشتری های جورواجورم. از شمایی که پستهام رو می خونید و راهنماییم می کنید، یه دنیا ممنونم&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-3438930889762764770?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/3438930889762764770/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=3438930889762764770' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/3438930889762764770'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/3438930889762764770'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title='من و لگو'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-5511427733017636282</id><published>2007-11-27T00:46:00.000+03:30</published><updated>2007-11-27T00:47:37.912+03:30</updated><title type='text'>فرار از بیهودگی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;بر سر آنم که گر ز دست برآید             &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt; دست به کاری زنم که غصه سر آید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای فرار از بیهودگی ، راههایی پیدا کردم. برام دعا کنید&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-5511427733017636282?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/5511427733017636282/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=5511427733017636282' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/5511427733017636282'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/5511427733017636282'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/11/blog-post_27.html' title='فرار از بیهودگی'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-5849408107232371430</id><published>2007-11-21T15:21:00.000+03:30</published><updated>2007-11-23T09:58:38.489+03:30</updated><title type='text'>هنر آشپزی</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp3.blogger.com/_vAQGBonEaJc/R0QceNVh1cI/AAAAAAAAACY/ESQpvyXymwk/s1600-h/DSCF1979.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5135260780410820034" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" height="250" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_vAQGBonEaJc/R0QceNVh1cI/AAAAAAAAACY/ESQpvyXymwk/s400/DSCF1979.JPG" width="339" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;تبدیل شدن به یه خانم خانه دار، هر بدی داشته باشه، یه خوبی که داره اینه که برای جلوگیری از سر رفتن حوصله، سعی می کنی همون کارای روزمره رو از یکنواختی در بیاری که البته سبب کسب تجربه های زیادی هم می شه. بنده الان یه سال و نیمی هست که ماهنامه ی وزین هنر آشپزی رو می خرم و با دقت !!! مطالعه می کنم. هرچقدر هم که برای خریدن ماهنامه ای مثل زنان باید دردسر بکشم چون فقط چهار پنج تا دونه می آد توی این شهر، برای این یکی همچین مشکلی نیست چون به تعداد فراوان در هر کدوم از باجه های روزنامه فروشی یافت می شه. هنرآشپزی رو دوست دارم چون برخلاف بعضی مجله های دیگر آشپزی، مربی های این ماهنامه، وسواس زیادی در انتخاب غذاها و شیرینی ها به خرج می دن، علاوه بر رنگ و لعابی که باعث مشتری پسندی می شه. جالب اینجاست که توی این مدت، دستم اومده که غذای کدوم مربی رو درست کنم مطمئنن خوب از آب در می آد و کدوم ها به زحمتش نمی ارزه. شخصا کیکهای پگاه میر گلستانی رو خیلی دوست دارم و غذاهای مژگان اخلاقی که بیشتر هم غداهای کشور سوریه رو آموزش می ده. همین چند روز پیش که با بیتا اینا رفته بودیم کنار دریا، یکی از کیک های خانم میر گلستانی رو پختم و یکی از غذاها و در واقع پیش غذاهای مجله رو که سوسن جهرانی دستورش رو داده بود. هر دو مورد پسند بر و بچه ها قرار گرفت. عکسی که می بینید مربوط به همون پیش غذاست به اسم کیک مرغ و گردو&lt;br /&gt;در اینجا لازمه از شوهرک مهربانم، سپاسگزاری کنم که در کمال صبوری و آقایی و بدون هیچ غرغری، از این غذاهای بار اولی من می خوره و تازه راهنمایی هم می کنه و نظر هم می ده&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-5849408107232371430?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/5849408107232371430/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=5849408107232371430' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/5849408107232371430'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/5849408107232371430'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/11/blog-post_21.html' title='هنر آشپزی'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_vAQGBonEaJc/R0QceNVh1cI/AAAAAAAAACY/ESQpvyXymwk/s72-c/DSCF1979.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-2638360035369694973</id><published>2007-11-17T12:29:00.000+03:30</published><updated>2007-11-17T12:52:40.945+03:30</updated><title type='text'>بازی کتابها</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;هر چی از آدمهای دمدمی مزاج بدم می آد و از اونایی که یه روز حالشون خوبه و دو روز نیست، متنفرم؛ حالا خودم شدم یکی از همونا!!!. شوهرک می گه واقعا که شرم آوره. اینهمه تنبلی در نذاشتن یه پست، خجالت داره. نمی خوای یه فکری به حال این وبلاگت بکنی؟ تو چه ات شده آخه؟ و من هیچی ام نشده جز اینکه دست نوشتنم و حس پست گذاشتنم در محاق فرو رفته!!!. چراش رو نپرسید که خودمم نمی دونم. نه، افسرده نیستم؛ گرچه خیلی وقته حس خوب مثبت بودن رو هم ندارم. رسما تبدیل شدم به یه کلفت تمام وقت تپل!!!؟&lt;br /&gt;از این عذر تراشی ها که بگذریم، خیلی خوشم شد وقتی اومدم و دیدم کامنتدونی ام پُره از کامنتهای محبت آمیز و احوالپرسی های دوستانه. یه جور حس غرور بهم دست داد. چقدر شیرینه که توی این وانفسای غریبی، کسانی از سر محبت و نه وظیفه، حالم رو پرسیدن. همین کامنتها رو دیدم که نوشتنم گل کرد و اومدم که به قول نیکی جونم، اینجا رو گردگیری کنم. توی این مدت نه چندان کوتاه، چند تایی کتاب خوندم و چند تایی فیلم دیدم و چند باری مسافرت رفتم و حتما در مورد کتابها و فیلمها خواهم نوشت. اما از همه چی واجبتر، فعلا جواب هلن عزیزه که من رو به بازی کتابها دعوت کرده&lt;br /&gt;کتاب زیاد خوندم از وقتی بچه بودم. هم کتابای متناسب با سنم و هم غیر متناسب. متناسب ها رو مامانم می گفت بخون و می خوندم و غیرمتناسب ها رو مامان می گفت نخون به دردت نمی خوره و من اما می خوندم چون فکر می کردم یعنی چی توش نوشته که مامان خانوم می گه نخون!!!؟ مثل بوف کور هدایت که دبستانی بودم و خوندم و هیچی نفهمیدم و هنوز هم که هنوزه دوباره نخوندمش ببینم فهم و شعورم فرقی کرده یا نه!!!؟ توی این همه سال، کتابهایی رو خوندم که موندگار شدن توی ذهنم و از چندباره خوندنشون همیشه لذت بردم. این پنج تا فقط تعداد کمی از اونهاست. پنج تا بیشتر نمی نویسم تا قانون بازی به هم نخوره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولی همسایه ها اثر موندگار احمد محمود&lt;br /&gt;دومی داستان یک شهر باز هم اثر احمد محمود&lt;br /&gt;سومی در گرگ و میش راه ( زندگی زینت دریایی) از ابراهیم مختاری&lt;br /&gt;چهارمی سهم من از پرینوش صنیعی&lt;br /&gt;و پنجمی بوسه خداحافظی با مادر از جوی فیلدینگ، گرچه همه ی رمانهاش توی ذهن موندنی ان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من چرا همه رو رمان نوشتم؟&lt;br /&gt;و من اگرچه خیلی دیر، اما &lt;a href="http://www.nikat.blogspot.com/"&gt;نیکی&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.boomesefid.blogfa.com/"&gt;مژده&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.kifpooli.blogfa.com/"&gt;نانی&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.theshinysun.blogfa.com/"&gt;آتریسا&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://adatmikonimm.blogfa.com/"&gt;نازنین&lt;/a&gt; رو به بازی دعوت می کنم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-2638360035369694973?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/2638360035369694973/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=2638360035369694973' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/2638360035369694973'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/2638360035369694973'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title='بازی کتابها'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-4370312329969240136</id><published>2007-09-23T10:04:00.000+03:30</published><updated>2007-09-23T10:06:28.342+03:30</updated><title type='text'>اعتراف</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;همین دیروز بود که یه بنده ی نا شکر خدا که فکر نکنید من بودم، نشست و از صبح غر زد و غر زد و به دنیا و ما فیها  بد و بیراه گفت و از اقبال برگشته اش نالید و به آقای الف حسودی کرد و به خانم ب هم همینطور و خلاصه روز خدا  رو به خودش و اهل منزل کوفت کرد و البته همه ی اینا از سر خستگی بود که باز البته دلیل خوبی نیست برای ندیده گرفتن خیلی چیزای خوبی که توی زندگی اش داره. شوهرش آدم صبوریه و به روی خودش نیاورد و طفل معصومش هم فقط هاج و واج مونده بود که این مادره چش شده!!!؟. آخر شب، زن، اینقدر نق زده بود و غر زده بود و داد و بیداد راه انداخته بود که دیگه نا نداشت از جاش تکون بخوره. همین موقعها، یه پیامک!!! رسید براش با یه شماره ی غریب. توی اون پیامک نوشته بود خوشبختی، دوست داشتن داشتنی هاست نه داشتن دوست داشتنیها. زن بیچاره دستش رو گذاشت روی قلبش؛ چون فکر کرد شده مثل این دکتر پژوهان توی سریال اغما که با عالم بالا ارتباط داره!!!؛ اما از شما چه پنهون، اون پیامک اثر خودش رو گذاشت و زن قصه، از اون همه نا شکری ها، توبه کرد. ناگفته نمونه بعدا فهمید اون شماره ی نا آشنا، همچین نا آشنا هم نبوده و شماره ی دختر داییش بوده&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-4370312329969240136?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/4370312329969240136/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=4370312329969240136' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/4370312329969240136'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/4370312329969240136'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/09/blog-post_23.html' title='اعتراف'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-382055292259948458</id><published>2007-09-14T11:52:00.000+03:30</published><updated>2007-09-14T11:54:20.213+03:30</updated><title type='text'>باز هم بوی خوب مدرسه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;فرقی نداره شب باشه یا روز؛ همچین که پام رو از خونه می ذارم بیرون، بوی مهره و بوی مدرسه که از میون بوی شرجی و دریا، خودش رو به من می رسونه. گوش که می خوابونم، صدای خرت خرت مداده توی تراش که از بین صدای آدمها و بوق بوق ماشینها، می شنوم. دست خودم نیست ولی دل ضعفه می گیرم این روزا که دختر پسرای قد و نیمقد رو می بینم با یه کیسه نایلون پر از کتاب و دفتر و مداد و پاک کن و خط کش و .... . این صحنه ها، خنده ای به صورتم می آره، که حکما کسی رو که از روبرو می آد به این فکر می اندازه که این بنده ی خدا یه ذره نامیزونه از لحاظ روانی!!!!. من دلم لک زده برای روزای  خوب ماه مهر، برای معلم و کلاس جدید و کتابایی که اگه بی هوا ورقشون بزنی، کار دست انگشتت می دی!!!. من دلم پر می کشه برای هرچی دوست جدید و قدیمیه که غربت غریب روزای اول مهر رو تسکین می دن. از برکت همین حس بوی ماه مهره که چند روزیه، کتاب زبان دستم گرفتم و مداد پاک کن داری البته،  و درس می خونم. برام دعا کنید این توفیق اجباری درس خوندن رو که از برکت این ماه و بوها و صداهای منحصر بفردش، نصیبم شده، به امون خدا ول نکنم!!!!. اگه آدمای عاقل به شوق علم آموزی، رنج درس خوندن رو به خودشون تحمیل می کنن، آدمای غیر عاقل!!! به عشق مداد سیاه و رنگی و تراش و پاک کنه که پای کتاب و دفتر، بند می شن. التماس دعا!!!!؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-382055292259948458?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/382055292259948458/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=382055292259948458' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/382055292259948458'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/382055292259948458'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/09/blog-post_14.html' title='باز هم بوی خوب مدرسه'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-565973886055744079</id><published>2007-09-04T12:58:00.000+03:30</published><updated>2007-09-04T13:06:00.970+03:30</updated><title type='text'>برای خانم پیرزاد و همه ی گاتاهای خوشمزه ی دنیا</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp2.blogger.com/_vAQGBonEaJc/Rt0mqUmenMI/AAAAAAAAACQ/NHkGK4kt_p4/s1600-h/pirzad.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5106280061034470594" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_vAQGBonEaJc/Rt0mqUmenMI/AAAAAAAAACQ/NHkGK4kt_p4/s400/pirzad.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;اول اولش، که رفتم کافه لرد، گاتا بخرم، به عشق خانم پیرزاد بود و رمان چراغها را من خاموش می کنم. بیشتر به این خاطر که کلاریس، گاتای شور دوست داشت و من کلاریس رو. رفتم کافه لرد و همه ی اون شیرینی های ارمنی رو که اسمشون رو از کتابای زویا پیرزاد یاد گرفته بودم، خریدم. از نازوک و پرک گرفته تا گاتای شور و نرم و ترد. از میون اون همه شیرینی، حالا خودم، عاشق گاتای ترد شدم و شوهرک مدام هوس گاتای نرم می کنه. بهم نخندید ولی بعد از خوندن چراغها را من خاموش می کنم و عاشق کلاریس شدن، از هر چیزی که مورد علاقه ی کلاریس بود، خوشم می آد. اینم از معجزه های نویسنده است که این بلا رو سر خواننده ی کتاب می آره، نه؟ همین رو بنویسم و برم که هروقت، لذت بردن از روزمرگیهای زندگی، یادم می ره، چراغها ... رو می خونم و می رم توی خیال و کلاریس رو مجسم می کنم با همه ی ویژگی هاش توی آبادان دهه ی چهل&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-565973886055744079?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/565973886055744079/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=565973886055744079' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/565973886055744079'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/565973886055744079'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title='برای خانم پیرزاد و همه ی گاتاهای خوشمزه ی دنیا'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp2.blogger.com/_vAQGBonEaJc/Rt0mqUmenMI/AAAAAAAAACQ/NHkGK4kt_p4/s72-c/pirzad.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-5134497873213549616</id><published>2007-08-28T23:51:00.000+03:30</published><updated>2007-08-29T00:17:24.885+03:30</updated><title type='text'>مینیاتورهای سوسن قائم مقام</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp0.blogger.com/_vAQGBonEaJc/RtSEtEmenLI/AAAAAAAAACI/9ElQQYHknBU/s1600-h/1.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5103850187581725874" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 299px; CURSOR: hand; HEIGHT: 317px" height="332" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_vAQGBonEaJc/RtSEtEmenLI/AAAAAAAAACI/9ElQQYHknBU/s400/1.JPG" width="316" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;خانم سوسن قائم مقام رو اول بار، توی برنامه ی خانه ی ما از شبکه جام جم دیدم. از خودش گفت و از آثارش. صد تابلوی مینیاتور، حاصل سالها تجربه و تلاش و از همه بیشتر، عشق. تابلوی مینیاتور، زیاد دیدم و دیدید؛ اما این تابلوها، نمی دونم چرا، احساس کردم با آدم حرف می زنن. وقتی گفت تازگی ها گزیده ی آثارش رو منتشر کرده، به خودم گفتم، این از اون کتاباس که باید خرید و نگه داشت و توی اون بی وقتی ها ی دلتنگی، راه نجاتی ساخت از ورق زدنش. تهران که نتونستم برم کتابفروشی، اما در کمال تعجب، کتابفروشی شهرمون، دو تا براش مونده بود. یکی خریدم برای خودم و یکی برای بیتا که همون روزا تولدش بود. وقتی آوردمش خونه و سر فرصت، یه دل سیر، اون همه زیبایی رو ورق زدم، احساس کردم ارزش این تابلوها، تنها به رعایت اصول هنر مینیاتور نیست، این تابلوها روح دارن و پُرن از زندگی. دنیایی رو تصویر کردن و آدمایی رو که کم کم دارن تبدیل می شن به رویا و آرزو. انگار نه انگار که آدمهای توی تابلوها، زمینی اند. انگار نه انگارکه سوسن قائم مقام، طبیعت همین زمین ماتم زده رو، تصویر کرده. این همه زیبایی و لطافت و رنگ، فراتر از واقعیت جهان خشن اکنونه. موضوع بیشتر تابلوها، زنه و شکوه و روح زندگی. حتی زنانی از قوم و قبیله ای خاص؛ مثل زن ترکمن در اوج زنانگی یا زنی چادر نشین یا زن انگور چین. خانم قائم مقام، سالها بعنوان خبرنگار و عکاس، فعالیت کرده و بعضی تابلوها، مثل تابلوی زن ترکمن، الهام گرفته از اون سالها و تجربه هاست. بعد که مقدمه ی علی دهباشی رو در اول کتاب، خوندم، خوشحال شدم که همه ی اونچه رو که احساس کرده بودم از دیدن اون تابلوهای مینیاتور، در مقدمه اومده. خوش به حال خانم قائم مقام که موندگار می شه تا همیشه، با این کتاب و تابلوهاش و احساس شیرینی که در من و بقیه، به یادگار می گذاره. کتاب با اینکه چاپی عالی با کاغذهای گلاسه داره، اما خیلی ارزونه؛ یعنی فقط پنج هزار تومان و توسط خود مؤلف در سال هشتاد و پنج، منتشر شده. پس از دست ندیدش&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-5134497873213549616?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/5134497873213549616/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=5134497873213549616' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/5134497873213549616'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/5134497873213549616'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/08/blog-post_28.html' title='مینیاتورهای سوسن قائم مقام'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp0.blogger.com/_vAQGBonEaJc/RtSEtEmenLI/AAAAAAAAACI/9ElQQYHknBU/s72-c/1.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-7282322061340508803</id><published>2007-08-20T00:02:00.000+03:30</published><updated>2007-08-20T00:05:27.589+03:30</updated><title type='text'>عبور از روزهای پر از بیماری</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;خودمم باورم نمی شد که یه سینوزیت نفس گیر، اینجوری زندگیم رو مختل کنه. همین رو بگم که روزهای سختی رو گذروندم و تنها کار مثبتم توی یه شبانه روز، فقط پختن غذا بوده و شستن ظرفهاش. فکرش رو بکنید خونه و زندگیم چه شکلی شده بود توی اون اوضاع و احوال. اون بیماری بی مزه، سفر تهرانم رو کوفتم کرد. توی چند روزی که تهران بودم، فقط برای اینکه وجدانم ناراحت نباشه، فندق رو با حال خرابم می بردم سرزمین عجایب. حتی نتونستم یه کتابفروشی برم. سینوزیت که برطرف شد و اوضاع جسمی ام رو به بهبودی رفت، تنبلی و بی حوصلگی و کلافگی دست از سرم برنداشتن تا روزی که رفتم کتابفروشی شهرمون و از اقبال بلندم دو سه تا از کتابایی رو که می خواستم تهران بخرم و نشد و به دلم موند رو اونجا پیدا کردم و حسابی کیفور شدم. خوندن یه کتاب من رو برگردوند به زندگی عادی و بعدش یه فیلم خوب و همینطور ادامه ی قضایا تا الان که تبدیل شدم به همون بهاری که قبل از ابتلا به اون سینوزیت مسخره بودم&lt;br /&gt;اما از کتاب براتون بگم که رمانی بود از سپیده شاملو به نام انگار گفته بودی لیلی، با اون سبک نوشتاری که خاص ادبیات معاصره. فیلم، اما اسمش مالنا بود و کارگردانش، آقای تورناتوره که اثر ماندگار سینما پارادیزوش رو فکر می کنم کسی به دل خودش نذاشته باشه. مالنا، قصه ی زمین خوردن یه آدمه و آدمای دیگه ای که به جای اینکه دستش رو بگیرن و از زمین بلندش کنن، بهش لگد زدن و تحقیرش کردن و من به این فکر می کنم که اگر از مردم اون شهر بودم، چکار می کردم؟!؟. نقش مالنا رو مونیکا بلوچی بازی می کنه. این فیلم محصول سال 2000  ایتالیا ست&lt;br /&gt;توی یه هفته ی گذشته، چند تا فیلم دیگه هم دیدم و یه رمان دیگه رو هم شروع کردم. نوشتن ازشون باشه برای پستهای بعدی&lt;br /&gt;از لطف و محبت دوستای ماهم که برام کامنت گذاشتن و ایمیل فرستادن، سپاسگزاری می کنم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-7282322061340508803?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/7282322061340508803/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=7282322061340508803' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/7282322061340508803'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/7282322061340508803'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title='عبور از روزهای پر از بیماری'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-6932305774913596342</id><published>2007-07-30T18:51:00.000+03:30</published><updated>2007-07-30T18:56:34.541+03:30</updated><title type='text'>بوی خوب عود</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp2.blogger.com/_vAQGBonEaJc/Rq4CtbH9dfI/AAAAAAAAACA/hMUk_wg306I/s1600-h/DSCF1305.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5093011208001123826" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_vAQGBonEaJc/Rq4CtbH9dfI/AAAAAAAAACA/hMUk_wg306I/s400/DSCF1305.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;پارسال همین روزا بود که از هند برگشتیم. از موندگارترین خاطره ها شده برام، اگرچه به دلم نچسبید بسکه هول هولی رفتیم و اومدیم و یه دل سیر هیچی رو ندیدیم. به خودم می گم اگه ده روز دیگه از عمرم باقی باشه دوباره می رم و اون همه زیبایی رو ایندفعه یه دل سیر!!! ببینم. اما این روزا برای تجدید همون خاطره های موندنی، با فندق می شینیم و عود می سوزونیم با اون عود سوزی که از آگرا خریدیم. بوی عود که می پیچه توی خونه، یادم می افته به اون همه رنگ، جمع شده توی یه سرزمین، به اون همه عظمت و جلال تاج محل، به یه تمدن کهنه و به یه کشوری پر از قوم و قبیله و دین رنگ به رنگ. پشت اون بوی عود، بوی ادویه ها رو هم می شنوم، بوی تند فلفل و میخک و جوز و زنجبیل. دل من و فندق برای فیلها هم تنگ شده. اگه دوباره نرفتم هند!!!، حالا ببینید!!!؟ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;عکس رو توی یه مغازه پر از مجسمه ی فیل و ادویه و النگوهای رنگی گرفتیم&lt;br /&gt;.......................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از خیلی وقت پیش، وقتی فندق خیلی کوچولوتر بود، براش کتاب می خوندم. اگه سر حال بودم از سر تا ته کتاب رو می خوندم با لحنی بس مادرانه!!!؛ اما وقتایی که زیاد سر حال نبودم، از شعرا می دزدیدم. بعضی صفحه ها رو نمی خوندم و می پریدم می رفتم بعدی، یا از هر صفحه چند تا تکه اش رو نمی خوندم. حالا دیگه نمی شه از این دله دزدی ها کرد!!!. بچه بزرگ شده و صفحه هایی رو که نخوندم بهم نشون می ده و کتاب رو دوباره می ده دستم. اینو نوشتم تا از بار گناهان گذشته ام یه ذره کم بشه!!!!. فندقم مادرت رو می بخشی!!!؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-6932305774913596342?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/6932305774913596342/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=6932305774913596342' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/6932305774913596342'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/6932305774913596342'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/07/blog-post_30.html' title='بوی خوب عود'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp2.blogger.com/_vAQGBonEaJc/Rq4CtbH9dfI/AAAAAAAAACA/hMUk_wg306I/s72-c/DSCF1305.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-4656239760244052231</id><published>2007-07-25T23:36:00.000+03:30</published><updated>2007-07-25T23:46:49.189+03:30</updated><title type='text'>در مدح گیلاس و چند تا چیز دیگه</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp1.blogger.com/_vAQGBonEaJc/RqevW7H9deI/AAAAAAAAAB4/PppULDwjhe0/s1600-h/DSC0005.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5091230712128697826" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_vAQGBonEaJc/RqevW7H9deI/AAAAAAAAAB4/PppULDwjhe0/s320/DSC0005.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;شما رو نمی دونم، اما در مورد خودم مطمئنم که اگر گیلاس نبود، تحمل تابستون برام خیلی سخت می شد. من عاشق گیلاسم!!!!؟&lt;br /&gt;.............................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادتونه در مورد مزیت ظروف چدنی نسبت به سایر ظروف آشپزی پرسیدم؟ &lt;a href="http://www.lilian2323.blogfa.com/"&gt;لاله جون &lt;/a&gt;جوابم رو داد.این عین جمله ی لاله است : تابه چدني حرارت رو در خودش نگه مي داره و اون رو خيلي ملايم و يكواخت پس ميده اصولا ازاون براي تهيه استيك ها استفاده مي شه&lt;br /&gt;خودمم حدس می زنم از این لحاظ که ظروف آلمونیومی دارای فلز سنگین هستند، استفاده از ظروف چدنی، خطر کمتری داشته باشه. مطمئن نیستم البته&lt;br /&gt;...........................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزا یه سرما خوردگی فرساینده، درست وسط تابستون، حال و حوصله ی هر کاری رو ازم گرفته. کلافه و گیجم. نه حوصله ی رفت و آمد دارم، نه کتاب خوندن و نه فیلم دیدن. دو هفته اس به دوستم، معصومه، قول دادم با فندق بریم خونه اش. سرما خوردگی، پای رفتن رو ازم گرفته. دو سه روزم هست که بیتا رفته اصفهان، مأموریت اداری. خیلی احساس غریبی ام بیشتر شده&lt;br /&gt;........................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز صبح، همچین که فندق از خواب بیدار شد و چشماش رو باز کرد، گفت مامان بیا با هم از اون پله های بزرگ بریم بالا!!!. گفتم کدوم پله ها؟ دستش رو توی هوا تکون داد و گفت خمون ( همون!! ) پله های خیلی بزرگ دیگه!! و بعد دوباره دراز کشید و بعدش خنده اش گرفت. گفتم خواب دیدی؟ گفت آره فکر می کنم. این اولین بار بود خوابش رو برام تعریف می کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند وقتی هم هست به طرز عجیبی مؤدب شده. تا حدی که برای دستشویی رفتنش هم ؛ روم به دیوار؛ اجازه می گیره. می آد و می گه بابا اجازه می دی من برم جیش کنم؟ باباش می گه خواهش می کنم بفرمایید. بعد می گه حالا شلوارم رو در آوردم، می تونم برم دستشویی؟ طفلک بابا، قیافه اش دیدنیه!!!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز بعد از ظهر نیومد پیش من بخوابه. عکسی که می بینید مربوط به دیروزه. فکر می کنید روی چی خوابیده با پتو و بالشش؟ روی میز اتو و درست توی دهنه ی اتاق!!!؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-4656239760244052231?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/4656239760244052231/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=4656239760244052231' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/4656239760244052231'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/4656239760244052231'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/07/blog-post_25.html' title='در مدح گیلاس و چند تا چیز دیگه'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp1.blogger.com/_vAQGBonEaJc/RqevW7H9deI/AAAAAAAAAB4/PppULDwjhe0/s72-c/DSC0005.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-9173562831519184885</id><published>2007-07-22T20:34:00.000+03:30</published><updated>2007-07-22T20:36:29.597+03:30</updated><title type='text'>پست صدم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;چند روزی نتونستم وبگردی کنم به یه دلیل موجه. مامان و بابام، طی یک اقدام غافلگیرانه، دو سه روزی اومدن و پیشمون موندن. فندق از خوشحالی بودن با بابا بزرگ و مامان بزرگش، بیخودی جیغ می کشید!!!. شبها پیش مامانم می خوابید و به من محل نمی داد. امروز صبح هم که بیدار شد و دید که رفتند، گلوله گلوله اشک ریخت و گفت زنگ بزن بگو برگردن، بیا ما بریم پیششون و منم که از گریه ی اون گریه ام گرفته بود، با یه بدبختی آرومش کردم&lt;br /&gt;.............................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسی راه خاصی بلده برای فرار از شام خوردن. یه کار جایگزین؟ یه کلک برای سرگرم شدن و شام نخوردن؟ من از صبح تا غروب رو رعایت می کنم و شب که می شه، همه ی رشته ها رو پنبه می کنم. کمکم کنید، لطفا!!!؟&lt;br /&gt;............................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در راستای این حرکتهای لوسی که اخیرا انجام میدن و صدمین سال تولد و صدمین قسمت فلان برنامه و صدمین روز بعد از بهمان اتفاق رو جشن می گیرن، حالا منم گذاشتن صدمین پستم رو گرامی میدارم!!!!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-9173562831519184885?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/9173562831519184885/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=9173562831519184885' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/9173562831519184885'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/9173562831519184885'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/07/blog-post_22.html' title='پست صدم'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-5044364864028366728</id><published>2007-07-15T22:17:00.000+03:30</published><updated>2007-07-15T22:31:36.067+03:30</updated><title type='text'>پرسش</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp3.blogger.com/_vAQGBonEaJc/RppuI2IciLI/AAAAAAAAABw/11ZvHLcgJ_g/s1600-h/DSC05280.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5087499827317344434" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_vAQGBonEaJc/RppuI2IciLI/AAAAAAAAABw/11ZvHLcgJ_g/s320/DSC05280.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;پرسش : کسی می دونه قابلمه و ماهیتابه ی چدنی چه مزیتی نسبت به بقیه ی ظروف آشپزی داره؟&lt;br /&gt;....................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم به طرز عجیبی، درس خوندن می خواد. هوای درس و مشق و مداد و دفتر و کتاب و جزوه رو دارم. کسی درسی چیزی داره بده من براش بخونم!!!؟&lt;br /&gt;.....................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این &lt;a href="http://www.lilian2323.blogfa.com/"&gt;وبلاگ خوشمزه&lt;/a&gt; رو خیلی وقت نیست پیدا کردم، اما کلی چیز یاد گرفتم ازش. اگه برید سراغش، تاییدم می کنین&lt;br /&gt;.....................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستم، داره بکوب انگلیسی می خونه که بعد امتحان تافل بده که اگه نمره بیاره بعدش بره مالزی برای دوره ی دکترا. من ار همه بیشتر خوشحالم و دعا می کنم براش چون اگه بره مالزی، حداقل سالی یه بار اونو بهانه می کنم و راه می افتم می رم اونور!!!. خیلی دلیل محکمی دارم، نه؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Trebuchet MS;font-size:130%;"&gt;................&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Trebuchet MS;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Trebuchet MS;font-size:130%;"&gt;عکسی که می بینید هم فندق خانه و عکس رو &lt;a href="http://www.kifpooli.blogfa.com/"&gt;نانی&lt;/a&gt;، زمستون پارسال که اومده بود پیشمون ازش گرفت. فندق توی بازاره و یه آبیمیوه گیری خریده و از اون موقع دو سه روز ی یه بار یه لیوان آب سیب و یه لیوان آب پرتقال مهمونمون می کنه!!!؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-5044364864028366728?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/5044364864028366728/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=5044364864028366728' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/5044364864028366728'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/5044364864028366728'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/07/blog-post_15.html' title='پرسش'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_vAQGBonEaJc/RppuI2IciLI/AAAAAAAAABw/11ZvHLcgJ_g/s72-c/DSC05280.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-853056654170601901</id><published>2007-07-11T19:52:00.000+03:30</published><updated>2007-07-11T23:53:11.633+03:30</updated><title type='text'>!!!پراکنده گویی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;اول اینکه، هوا بس ناجوانمردانه گرم است و ما دستمان به هیچ جا بند نیست. التماس دعا!!!؟&lt;br /&gt;......................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوم اینکه، دو سه روز پیش، داداشه زنگ زده می گه کاری نداری؟ من دارم می رم کنسرت علی رضا قربانی توی کاخ نیاوران و من بودم که از فرط حسادت چیزی نمونده بودم سرم رو بکوبم به دیفال!!!؟&lt;br /&gt;.....................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوم اینکه، راز داوینچی رو خوندم. با فیلمش کلی توفیر داره. به قول داداشم، فیلم شاید فقط برای این خوب باشه که وقتی کتاب رو خوندی، بعضی نمادها و تابلوها و اماکنی که توی کتاب بحثش بوده رو بتونی توی فیلم و به صورت واقعی ببینی، اگرنه فیلم خیلی گنگه. مثل تابلوی عذرای صخره ها ی داوینچی یا محل دفن آیزاک نیوتن&lt;br /&gt;....................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهارم اینکه، یه کتاب دارم می خونم به اسم دنیای تئو. یه رمان درباره ی تاریخ ادیان که فروشنده ی انتشارات خوارزمی بهم داد؛ یعنی معرفی کرد. داستان پسری چهارده ساله اس که هیچ گونه تعلیمات مذهبی ندیده و شرایطی فراهم می شه تا همراه با عمه اش، به سفر دور دنیا بره و با ادیان مختلف آشنا بشه و لابد تکلیفش رو با خودش معلوم کنه!!. از اونجایی که نیمه های کتاب هستم، نمی دونم چی به سرش می آد. این همه اطلاعات در مورد ادیان برام خیلی تازگی داره&lt;br /&gt;......................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجم اینکه، فیلم &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0455590/"&gt;آخرین پادشاه اسکاتلند&lt;/a&gt;، محصول 2006 انگلیس و ساخته ی کوین مک دونالد رو دیدم که البته هیچ ربطی به پادشاه اسکاتلند نداشت اما بسیار تکان دهنده بود. قصه ی یه دیکتاتوره و دو روی سکه ی زندگی اش و عاقبتش، که هیچ فرقی با بقیه ی دیکتاتورها نداشت. قصه ی آیدی امین دادا، رییس جمهور دهه ی هفتاد اوگاندا، که برای رسیدن به قدرت، بیش از سیصد هزار نفر از مخالفان خودش رو از بین برده. قصه ی مردمی که اول کار مسحور هوچی گری ها و وعده های رییس جمهور می شن اما خوب، وقتی می فهمن سرو کارشون به کی افتاده که دیگه دیر شده بوده. پایکوبی و خوشحالی مردم، روزی که امین، رییس جمهور می شه و روزی که از ریاست جمهوری برکنار می شه، هیچ تفاوتی با هم نداره. اما از همه جالبتر، شباهت بی اندازه ی &lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0001845/"&gt;آقای فارست ویتاکر&lt;/a&gt; بود با امین، که انگشت حیرت به دهان می بره!!!. فیلم و عکسی که از رییس جمهور امین، در آخر فیلم نشون داده می شه، گویای این شباهت فوق العاده اس . لابد می دونید که آقای ویتاکر برای این بازی زیباش جایزه ی اسکار رو گرفت&lt;br /&gt;.....................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ششم اینکه، ببخشید سرتون رو درد آوردم با پرحرفی!!!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-853056654170601901?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/853056654170601901/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=853056654170601901' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/853056654170601901'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/853056654170601901'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/07/blog-post_11.html' title='!!!پراکنده گویی'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-4800044204069476809</id><published>2007-07-08T21:56:00.000+03:30</published><updated>2007-07-08T22:05:30.970+03:30</updated><title type='text'>این پدر و پسر</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp1.blogger.com/_vAQGBonEaJc/RpEuHKomtDI/AAAAAAAAABo/X38ryhUF7Vs/s1600-h/DSCF1964.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5084896154926625842" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_vAQGBonEaJc/RpEuHKomtDI/AAAAAAAAABo/X38ryhUF7Vs/s320/DSCF1964.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;دو تا تابلو نقاشی از تهران خریده بودم و تا حالا وقت نکرده بودم بزنمشون به دیوار. دیروز که تنها بودم اینکارو کردم و نشستم به انتظار تا فندق از مهد و شوهرک ار سر کار بیاد. اول شوهرک اومد؛ یه ربعی وقت داشت و دوباره می خواست بره. آبی خورد و دست و صورتی صفا داد و چند تایی تلفن کرد و این وسط چند بار از جلوی تابلوها رد شد و انگار نه انگار!!!! اصلا ندیدشون. من هیچی نگفتم و اون رفت و چند دقیقه بعد فندق اومد و همچین که دولا شد کفشش رو درآره، یه نگاهی انداخت به اینور و یه نگاهی به اونور و فوری گفت مامان دستت درد نکنه، این تابلوها چه قشنگن!!!!. و من خوشحال از این که پیش بینی ام درست از آب دراومد و چه خوب این پدر و پسر رو می شناسم. مطمئن بودم که واکنش فندق و شوهرک به این تغییر ساده توی خونه، همونی بود که گفتم. خلاصه اینکه بابایی ، سر ناهار بود که فهمید؛ اونم نه خودش. فندق بود که دوباره چشمش افتاد به تابلوها و گفت مامان خیلی تابلوهات قشنگن. تازه اون وقت بود که شوهرک کنجکاو شد و نگاهی به دور و بر انداخت و گفت به به، دست مامان درد نکنه و چه خوشگل و این حرفا!!!؟&lt;br /&gt;نه اینکه فکر کنین من از واکنش شوهرک ناراحت شدم ها، نه. شوهرک من اونقدر محاسن داره که بشه چند قلم برخورد اینجوری رو ندیده گرفت. اما برخورد فندق برام جالبه که اصلا به بابای بزرگوارش نرفته و خودمونیم خوش به حال اون دختر سفید بختی می شه که قراره عروسم بشه!!!!. خدا می دونه چه کیفی میکنم وقتی یه لباس جدید می پوشم یا یه لباس با رنگ شاد و از نگاه فندق دور نمی مونه و از لباسم تعریف می کنه. خیلی وقتا دنبالم راه می افته و از محاسنم!!! می گه : وای چه مامان نازی داریم ها، وای چه مامان مهربونی داریم ها، وای چه مامان بزرگی داریم ها!!!! و خداییش این آخری رو راست می گه!!!؟&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.parnian7.persianblog.com/"&gt;پرند &lt;/a&gt;عزیز، خواسته بود عکس فندقم رو بذارم اینجا. عکس رو توی سفر تبریز گرفتیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-4800044204069476809?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/4800044204069476809/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=4800044204069476809' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/4800044204069476809'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/4800044204069476809'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/07/blog-post_08.html' title='این پدر و پسر'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp1.blogger.com/_vAQGBonEaJc/RpEuHKomtDI/AAAAAAAAABo/X38ryhUF7Vs/s72-c/DSCF1964.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-837927167723559928</id><published>2007-07-03T00:07:00.000+03:30</published><updated>2007-07-03T00:20:11.005+03:30</updated><title type='text'>من و چند تا کتاب خوندنی</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.alieta.ir/archives/Untitled-2-3.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand" alt="" src="http://www.alieta.ir/archives/Untitled-2-3.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;یکی از جاهایی که اگه هر بار می رم تهران، نرم، انگار اصلا تهران نرفتم، انتشارات خوارزمیه، که امکان هم نداره دست خالی ازش بیام بیرون. اینبار هم مثل هربار؛ با این تفاوت که عنوان خاصی توی ذهنم نداشتم. نتیجه ی خریدم رضایت بخش بود. مهمترین عنوانی که برداشتم، کتاب دیدار با احمد محمود بود، کتابی که جدیدا چاپ شده و حاوی خاطرات، مصاحبه ها، عکسها، چند داستان کوتاه و بخشهایی از رمان چاپ نشده ی مرحوم محموده و مقالاتی که بعد از درگذشتش، در مطبوعات چاپ شده. این کتاب رو فرزندان محمود، چاپ کردن و یه دنیا ارزشمنده برای خواننده های آثارش. حس عجیبیه اما لذتی رو که از خوندن آثار مرحوم محمود بردم و می برم رو خوندن هیچ کتابی بهم نمی ده، علی الخصوص رمانهاش رو و از همه بیشتر همسایه ها و داستان یک شهر. تنها رمانی رو که نخونده بودم، یعنی دست و دلم به خوندنش نمی رفت، زمین سوخته بود به دلیل حال و هواش که می دونستم بازگویی روزهای سیاه جنگ ایران و عراقه. مطمئن بودم قلم شیوای محمود، نسبت به همه ی آثار جنگ، اثری مضاعف داره بر خواننده ی زمین سوخته. حیفم اومد نخونم و خریدمش و حدسم درست بود. بغضی آزار دهنده، از اول همراهم شد. بغضی همراه با نفرت و انزجار. نفرت از خشونت و بیداد. انزجار از انسانهایی که پستی رو انتخاب کردن. این بغض اما، آخر قصه، طاقتش تموم شد و ترکید و سیل اشک کمی آرومم کرد. زمین سوخته، روایت سه ماه اول جنگه و قصه توی شهر اهواز می گذره. قصه ی مردمی که تا بیان باور کنن اونچیزی رو که اتفاق افتاد، زندگی شون نابود شد. زمین سوخته، مثل خیلی فیلمها و قصه های جنگ، از فرمانده ها و سربازای شجاع نمی گه، از مردم عادی می گه و زندگی شون که چه ساده و به چشم بر هم زدنی، نابود شد. از آدمای واقعی توی یه محله ی واقعی با عکس العملهای واقعی در برابر اون اتفاقهای سخت سخت سخت. آدمایی که باور کردن حرفاشون خیلی ساده اس. کاش می شد این رمان رو کسایی بخونن که خیال می کنن توی جنگ حلوا خیرات می شه. محمود، زمین سوخته رو به یاد برادر شهیدش ( محمد اعطا ) که اول جنگ توی شهر اهواز شهید شده، نوشته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذریم؛ یه ترجمه ی خوب هم ار رمان راز داوینچی، داداشم بهم داد که اگرچه فیلم رو دیدم اما خوندن کتاب یه مزه ی دیگه می ده همیشه و مخصوصا این ترجمه که پاورقی های عالی داره برای روشنتر شدن موضوع. تازه شروعش کردم اما عجیب خوندنیه این رمان&lt;br /&gt;یه چیز دیگه هم توی خریدام دارم، بگم چیه؟ یه پوستر از چهره ی فریدا کالو. یکی از نقاشی های خودشه و چه ذوقی کردم وقتی پیداش کردم. می خوام بزنم به دیوار اتاقم. از این زن، عجیب خوشم می آد&lt;br /&gt;بسه دیگه. همین جا باشید، من برمی گردم!!!؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-837927167723559928?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/837927167723559928/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=837927167723559928' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/837927167723559928'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/837927167723559928'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title='من و چند تا کتاب خوندنی'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-4960609209689414466</id><published>2007-06-30T13:52:00.000+03:30</published><updated>2007-06-30T14:11:10.666+03:30</updated><title type='text'>در حصر خانگی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;بنزین سهمیه بندی شد و ما خانه نشین. ما که در این گرمای کشنده ی تابستان بندر و از آن بدتر، غربت و بی خویشی پناه می بردیم به خودروی نازنینمان و سر می گذاشتیم به خیابانها، تا چشممان به چهارتا آدم بیفتد، حالا از ترس روز مبادا و این بنزین که حکم کیمیا دارد برایمان، گرفتار حصر خانگی شده ایم چه جور!!!!. تا بنزین نرخ آزاد بیاید و کمی به زندگی امیدوارمان کند، گمان کنم همین آش باشد و همین کاسه. همدممان شده اینترنت و کتاب و فیلم و تلفن. شده ایم عین کنت مونت کریستو، که در آن زندان مخوف، روی دیوار خط می کشید تا حساب روزها از دستش در نرود؛ حالا ما هم چشممان به تقویم دیواریمان است تا این روزهای کشدار تابستان که به سلامتی، تازه هم شروع شده اند، بگذرند و یکی دو ماه هم از پاییز، بلکه هوا خنک شود و بشود کمی پیاده روی کرد در این شهر تفتیده!!!. فکر نکنید دارم غر می زنم ها، نه!!!؛ من می دانم که سهمیه بندی بنزین، سودهای فراوانی برای مملکت خوابیده بر نفت و گازمان دارد و ما باید خدا را شکر کنیم که جای خیلی از بنده های دیگر خدا نیستیم در خیلی جاهای دیگر دنیا!!!. یادش به خیر آنروزها که دلم می گرفت و زودی زنگ می زدم به بیتا و قراری و مداری و با فندق می رفتیم دنبالش و سوارش می کردم و بعد این ور و آنور و ساندویچی یا جگرکی یا آب هویج بستنی و می رفتم می رساندمش و یاعلی، برمی گشتیم و خوش خوشانمان می شد، من و فندق. اما الان دیگر فقط خواب می بینم که دارم رانندگی می کنم بدون عذاب وجدان به خاطر سوزاندن بنزین سهمیه بندی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;بی خیال بابا، تا حالا کسی از بیرون نرفتن غمباد نگرفته بمیره که، گرفته؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی این پست می خواستم از کتابهایی که تازه خریده ام، بنویسم و از فیلمهایی که دیده ام و یک عالمه، قربان صدقه ی &lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000264/"&gt;پدرو آلمادوار&lt;/a&gt; بروم که این دلتنگی نذاشت. باشه برای پست بعدی!!!؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-4960609209689414466?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/4960609209689414466/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=4960609209689414466' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/4960609209689414466'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/4960609209689414466'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/06/blog-post_30.html' title='در حصر خانگی'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-1151364128433609279</id><published>2007-06-25T14:40:00.000+03:30</published><updated>2007-06-25T14:44:04.338+03:30</updated><title type='text'>یه عالمه سوغاتی برای خودم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;دو سه روزی هست که از تهران برگشتم. سفر خیلی خوبی بود به دلایل عدیده!!. اول اینکه خان داداش خونه رهن کرده و ما هم مدتهاست دندون تیز کردیم برای اینکه بریم و به قول گفتنی، اونجا تلپ بشیم. نمی دونم از شانس فندقه که عاشق سرزمین عجایبه یا من که غش می کنم برای مغازه های تیراژه که خونه ی خان داداش، فقط و فقط یه کورس با تیراژه فاصله داره و این یعنی خیلی چیزا!!!. حالا هم برگشتم با دستای پر!!. یه عالمه کتاب که از انتشارات خوارزمی خریدم و له له می زنم برای خوندنشون و یه عالمه فیلم که برای بعضی هاشون خیلی انتظار کشیدم. از جمله فیلم زیبای &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0195685/"&gt;ارین براکوویچ&lt;/a&gt; از استیون سودربرگ و بازی فوق العاده ی جولیا رابرتز. خانم رابرتز برای این فیلم که از روی یک داستان واقعی ساخته شده، در سال 2000 برنده ی جایزه ی اسکار شده. از اردیبهشت هشتاد و پنج، که مطلبی با عنوان زن در برابر سیستم، به قلم امیر پوریا، توی ماهنامه ی زنان خوندم، دنبالش بودم و تازه تونستم گیرش بیارم. لذت فراوان بردم با توجه به پیش زمینه ای که از داستان و پیامش داشتم. فیلم، قصه ی زنی با ظاهری غلط اندازه که باعث می شه آدمهای ظاهربین، در موردش فکرای ناجور بکنن. زن، که بیوه اس و مادر سه تا بچه ی قد و نیمقد، توی یه دفتر حقوقی کار می کنه و با یک شرکت بزرگ، به دلیل آلودگی هایی که اون شرکت به آبهای اطرافش وارد کرده، درگیری پیدا می کنه. ارین براکوویچ، با تلاش تحسین برانگیزش، مدارکی رو جمع آوری می کنه و سرانجام باعث میشه اون شرکت غول پیکر، بابت اون آلودگی ها به مردم منطقه که دچار بیماری هایی شدن، غرامت هنگفتی بپردازه. اما نکته ی مهم اینه که این زن با همه ی تهمتهایی که بهش زده شد و نگاه های تحقیر آمیزی که بهش شد، بابت ظاهر غیر معمولش، حاضر نشد به خاطر دیگران، لباسهاش رو تغییر بده. اون با تلاشی که به نتیجه رسید، ثابت کرد اونایی که عقلشون به چشمشونه، سخت در اشتباهن. جوابهای دندون شکن ارین، به کسانی که از لباسها و ظاهر اون زن برداشت ناجوری می کنن، دیدنی و شنیدینه. امیر پوریا در یادداشت خودش، با این مقدمه که یک زن در مقایسه با یک مرد، وقتی می خواد در برابر یه سیستم یا یه قدرت بایسته و مبارزه کنه، اول باید وجود خودش رو ثابت کنه، کاری که مردها ملزم به انجامش نیستن، این فیلم رو با فیلم نورث کانتری مقایسه کرده بود و در واقع نقاط قوت فیلمی مثل ارین براکوویچ رو یادآدور شده بود. من لینک اون مطلب رو &lt;a href="http://www.zanan.co.ir/art/000572.html"&gt;اینجا &lt;/a&gt;می ذارم . حتم دارم ازش لذت می برید، مثل اینجانب!!، حتی اگر فیلم رو ندیده باشید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-1151364128433609279?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/1151364128433609279/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=1151364128433609279' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/1151364128433609279'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/1151364128433609279'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/06/blog-post_25.html' title='یه عالمه سوغاتی برای خودم'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-7342440946236487522</id><published>2007-06-18T01:48:00.000+03:30</published><updated>2007-06-18T01:56:07.749+03:30</updated><title type='text'>یکسال گذشت</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp3.blogger.com/_vAQGBonEaJc/RnW0IrfyqyI/AAAAAAAAABg/YRy3tqpv-Q4/s1600-h/20070311133724model.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5077162216138124066" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" height="259" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_vAQGBonEaJc/RnW0IrfyqyI/AAAAAAAAABg/YRy3tqpv-Q4/s320/20070311133724model.jpg" width="275" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://bp3.blogger.com/_vAQGBonEaJc/RnWzsrfyqxI/AAAAAAAAABY/zd-fWiyxVJY/s1600-h/20070311133724model.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;امروز یکسال است که می نویسم. یکسال است که یاد گرفته ام بنویسم. یکسال است که دوستانی پیدا کرده ام که اگرچه نمی بینمشان، اما مهربانی و محبتشان، در این دنیای مجازی، نمک گیرم کرده است. این وبلاگ، این صفحه کلید، این همه دوستان، این همه دوستی، تنهایی مرا تسکین بخشیده اند. این وبلاگ، که مرا از این ور دنیا به ورهای دیگر دنیا، پیوند می دهد، مرا عجیب مشتاق خود کرده است. دوستش دارم؛ دو ستتان دارم و از خدا می خواهم این پیوند را نگسلد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-7342440946236487522?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/7342440946236487522/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=7342440946236487522' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/7342440946236487522'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/7342440946236487522'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/06/blog-post_18.html' title='یکسال گذشت'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_vAQGBonEaJc/RnW0IrfyqyI/AAAAAAAAABg/YRy3tqpv-Q4/s72-c/20070311133724model.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-6264723728452368149</id><published>2007-06-15T22:54:00.000+03:30</published><updated>2007-06-15T23:09:27.232+03:30</updated><title type='text'>روزهای خوب بازنشستگی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;ایندفعه که رفتم شهرستان، خونه ی مامان و بابام، حس خیلی خوبی بهم دست داد از اوضاع جدید. بابا چند وقتیه باغش رو فروخته؛ یه باغ داشت پر از درختای مرکبات و نخل و سی سال براشون زحمت کشیده بود؛ دستای ترک خورده و خشنش، زحمتها و دلسوزی هاش رو تأیید می کنن. اما حالا که دیگه سنش بالا رفته و توانایی گذشته رو نداره، خیلی دلش می خواست باغ رو بفروشه و نفسی تازه کنه بعد از اون همه سال تلاش. خدا هم خواست و این کار رو کرد، اگرچه مطمئنن، دلش رو گذاشته پیش اون همه درختای سبز و به این زودیها، از حال و هواشون بیرون نمی آد. حالا دیگه حسابی بیکار شده. اما خدا برای مامان خواسته و بابا با حوصله ی عجیبی کلی از کارای خونه رو انجام می ده. وقتی دیدم ظرفهای ناهار و شام رو با وسواس می شوره، هم خوشحال شدم و هم دلم رحم اومد؛ اصلا بهش نمی اومد!!!. مامان مژده داد بابا جارو کردن و پهن کردن لباسها روی طناب و بعضی کارای دیگه رو هم به عهده گرفته. خیلی خوشحالم، هم برای مامان و هم برای بابا که کمک به حال مامانه با اون همه گرفتاری که داره. مامانم هنوز یه سالی به بازنشستگی اش مونده. البته بابا دوستای قدیمش رو داره و تقریبا هر جمعه یه نفر بساط ناهار رو به عهده می گیره و توی باغ یکی دیگه شون دور هم جمع می شن و خلاصه بد نمی گذره بهشون و وقتای آزاد دیگه اش رو هم به کتاب خوندن می گذرونه؛ کتابایی که گرفتاری های گذشته اجازه ی خوندنشون رو بهش نمی داد . احساس کردم پتانسیل خوبی هم داره برای مسافرت و گشت و گذار؛ چون تا بهش گفتم آخر خرداد رو می خوام برم تهران، گفت منم کارام رو جور می کنم و باهات می آم. همونجا آرزو کردم روزگار پیری من و شوهرک هم مثل بابا و مامانم بشه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-6264723728452368149?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/6264723728452368149/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=6264723728452368149' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/6264723728452368149'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/6264723728452368149'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/06/blog-post_15.html' title='روزهای خوب بازنشستگی'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-103536188951631747</id><published>2007-06-13T14:25:00.000+03:30</published><updated>2007-06-13T18:13:04.081+03:30</updated><title type='text'>چند تا فیلم توپ دیدم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;این چند روزه، سه تا فیلم توپ دیدم. یکی اش &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0388795/"&gt;کوه بروک بک &lt;/a&gt;بود، محصول سال 2005 آمریکا. داستان دو تا گاوچران هم جنس باز. اگرچه هیچ درکی از هم جنس بازی ندارم، اما نمی دونم چرا با این دو تا مرد احساس هم دردی می کردم. فیلم بعدی، &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0397535/"&gt;خاطرات یک گیشا &lt;/a&gt;بود، اونم محصول 2005 آمریکا. فیلم بر اساس کتاب خاطرات یک گیشا، نوشته ی آرتور گلدن، ساخته شده و از کودکی تا گیشا شدن یک زن ژاپنی رو به تصویر می کشه. این جور موقعها، باید کتاب رو خوند که گویاتر از فیلمه، با جزییات بیشتر. برای اینکه بدونین گیشا کیه، &lt;a href="http://7thcoupe.blogspot.com/2007/06/2.html"&gt;این پست&lt;/a&gt; خانم ابراهیم زاده رو بخونین. یه بار یادمه &lt;a href="http://misssamira.blogspot.com/"&gt;سمیرا&lt;/a&gt; خوندن کتاب روتوصیه کرده بود اما اونموقع نمی دونستم گیشا یعنی چی ، وقتی هم تهران رفتم و قطر کتاب رو دیدم، تنبلی ام اومد بخرم و با خودم بیارم و حالا که فهمیدم و کنجکاو شدم دیگه کتاب رو گیر نمی آرم، کتابفروش شهرمون گفت خیلی وقته نتونسته پیداش کنه. باید برم تهران و بیفتم به جستجو&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;اما فیلم آخری رو بگم که همانا، &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0441909/"&gt;بازگشت&lt;/a&gt; ، محصول 2006 اسپانیا بود. فیلمی فوق العاده که باید دید. یه جایی خوندم، بازگشت، فیلمی است با فیلمنامه و کارگردانی، جادوگری به نام &lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000264/"&gt;پدرو آلمادوار، &lt;/a&gt;که خداییش هم جادو می کنه توی فیلمهاش، این مرد. یکی دیگه نوشته بود فیلمهای آلمادوار، تمیزن؛ وقتی می بینیشون احساس می کنی همه چیز شفافه؛ رنگها و لباسها و آدمها و همه چیز و همه کس. بازگشت، قصه ی روح مادری است که پس از مرگش بر می گرده تا کارهای نیمه تمامش رو تمام کنه. هنرپیشه ی زیبا ی اسپانیایی، &lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0004851/"&gt;پنه لوپه کروز، &lt;/a&gt;نقش یکی ار دختران این مادر رو بازی می کند و به اعتقاد بسیاری منتقدین، زیباترین بازی خود را به یادگار گذاشته. یه جای دیگه هم خوندم آلمادوار در این فیلم، بدون هیچ ادعایی یک فیلم فمینیستی ساخته که قدرت زنان رو در دفاع از حقوقشون، نشون می ده. اینجانب به میزان زیادی لذت بردم، شما هم اگه تا حالا ندیدینش، بشتابید!!!. دوستم زنگ زده و می گه می خوام فیلم سفارش بدم، چیزی نمی خوای؟ گفتم همه ی فیلمهای دیگه ی آلمادوار رو که ندیدم. از این کارگردان تپل و دوست داشتنی، &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0287467/"&gt;با او حرف بزن&lt;/a&gt; رو دیده بودم که چه زیبا، معجزه ی عشق رو نشون می داد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Trebuchet MS;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Trebuchet MS;font-size:130%;"&gt;پی نوشت : ممنونم از نیکی عزیزم که  لینک &lt;a href="http://pjvandi.blogspot.com/2006...og-%20post_27.html"&gt;این پست پژمان&lt;/a&gt; رو گذاشته. اطلاعات در مورد گیشاها رو تکمیل می کنه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-103536188951631747?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/103536188951631747/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=103536188951631747' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/103536188951631747'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/103536188951631747'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/06/blog-post_13.html' title='چند تا فیلم توپ دیدم'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-518828687950174232</id><published>2007-06-08T10:02:00.000+03:30</published><updated>2007-06-08T10:04:59.265+03:30</updated><title type='text'>این ماجرا، واقعی است</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;این پست طولانی است، از اینکه حوصله می کنید و وقت میذارید، سپاسگزارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:آنچه می خوانید واقعیت دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پانزده سالی از ازدواج خانم و آقای الف می گذره. سه تا بچه دارن؛ یه پسر بزرگ که باید الان چهارده سالش باشه و یه دوقلو که دبستانی هستند. زن و شوهر هر دو مذهبی اند؛ مذهبی سنتی. تا همین چند وقت پیش، جزو زوجهای موفق و خوشبخت فامیل و دوست و آشنا حساب می شدن. حالا می گم چرا دیگه الان یه زوج خوشبخت به حساب نمی آن. از سالها قبل، خانم و آقای الف، با خانم و آقای ب دوست بودن و رفت و آمد خانوادگی داشتن. آقای الف همکار آقای ب بود. خانواده ی ب هم دو تا بچه داشتن و اونا هم خیلی مذهبی بودن. تا اینکه می زنه و اوضاع توی خونه ی خانواده ی ب بهم می ریزه و زن و شوهر از هم جدا می شن. شوهره از اون شهر می ره و یه مدت بعد هم ازدواج می کنه و زن سابقش می مونه و ازدواج هم نمی کنه. خانم و آقای الف، هنوز با اون خانم رفت و آمد داشتن؛ به خاطراینکه تنهایی آزارش نده و البته دوستی چندین و چند ساله شون. این اوضاع بوده و بوده تا وقتی که خانم الف متوجه تغییراتی توی سرو وضع خانم ب می شه. مثلا خانم ب مذهبی رو می دیده که با پاهای بدون جوراب و ناخنهای مانیکور شده جلو آقای الف می آد و پذیرایی می کنه و از قبل صمیمی تر شده با جناب الف. به دلش بد راه نمی ده و فکر ناجور نمی کنه. غافل از اینکه بین خانم ب و آقای الف سر و سری بوده و طوفانی به زندگی خانم الف افتاده بوده که خیلی زود متوجهش می شه. به این ترتیب که یه روز عصر که خونه ی مامان خانم الف نذری می دادن و خانم الف هم از صبح رفته بوده کمک و طرفای عصر، دوقلوها شروع می کنن به نق و نوق و اذیت و خانم الف هم با همسرش تماس می گیره و می خواد که بیاد و اونا رو ببره خونه. آقای الف، می گه باشه و تا یه ساعت دیگه اونجام و اما بچه ها، امون مامانه رو بریده بودن و برادر خانم الف که اوضاع رو می بینه، پیشنهاد می کنه اونا رو با ماشین خودش برسونه خونه. شاید بتونید تصور کنید توی دل خانم الف چه آشوبی می شه وقتی که می ره توی خونه و می بینه خانم ب مذهبی، بدون حجاب کنار آقای الف واستاده و رنگ هر دوشون شده به رنگ زردچوبه!!!؟؟. البته خانم ب سعی می کنه فرار کنه و بره توی حمام ، بلکه بتونه توی یه فرصت مناسب جیم بشه ولی دیگه کار از کار گذشته بوده و خانم الف توی همون چند لحظه همه ی غیبتهای گاه و بیگاه شوهر رو تفسیر کرده بوده و فهمیده بوده از اعتمادش چه سوءاستفاده ای شده. جالب اینجاس که خانم ب برمی گرده و رو به خانم الف سلام هم می کنه و می گه ببخشید من مزاحمتون شدم!!!!!. به هر حال آقای الف، خانم ب رو سوار ماشینش میکنه و از معرکه بیرونش می بره و بعد بر می گرده خونه و بنای داد و بیداد رو می ذاره و از خانم الف قول می گیره صداش در نیاد و اینکه حق نداره در مورد اونچیزی که اونروز دیده با احدی حرف بزنه اگرنه حسابش با کرام الکاتبینه!!! و خانم الف هم در کمال تعجب صداش در نمی آد و موضوع رو حتی به خواهرش هم نمی گه از ترس اینکه اون شوهر وفادار و خانواده دوست رو از دست نده!!!. اما از اونجایی که رفتار خانم ب و آقای الف که توی یه اداره کار می کردن، تابلو شده بوده و خودشون هم حواسشون نبوده و دور وبری ها اما، بو برده بودن که این دوتا یه چیزیشون می شه، اوضاع آروم نمی مونه. چند نفری به خانم الف تلفن می زنن و از شوهرش بهش خبر می دن و اون فقط یه خنده ی ملیح تحویلشون می ده. کار که به جاهای بالاتر می کشه، آقای الف که از خودش پرروتر رو احتمالا خداوند نیافریده، می آد خونه و دوباره بنای داد و بیداد و کولی بازی رو می ذاره و به خانم الف می گه من همه ی اینا رو از چشم تو می بینم و اینا همه تقصیر توست، بنابراین من طلاقت می دم!!!!. خانم الف هم گریون و نالون می ره خونه ی باباش و تازه اونموقع بوده که خانواده ی خانم الف می فهمن چه به سر دختر دسته گلشون اومده. از اونطرف آقای الف وسایلش رو جمع می کنه و از خونه می ره و می گه که کار طلاق رو پیگیری می کنه. پادر میانی ها شروع می شه و همه احساس وظیفه می کنن که آقای الف رو نصیحت کنن و برگردونن سر خونه و زندگی اش. اما اگه دیدین میخ توی سنگ فرو بره، این نصیحتها هم توی گوش آقای الف فرو رفته. آقای الف سر قولش مونده بوده و می خواسته خانم الف رو برای اون کوتاهی که ازش سر زده و شهر رو خبر کرده بوده!! تنبیه کنه و چه تنبیهی بهتر از طلاق، البته. خانم الف هم گریون و افسرده، می شینه منتظر و هر شب دعا می کنه که خدا شوهرش رو برگردونه. اینو الکی نمی گم ها، از یه منبع موثق خبر دارم که خانم الف، می خواسته که اون زندگی ادامه پیدا کنه. اونی که اینا رو برام تعریف کرد، می گفت بعد از اون همه سماجت آقای الف برای طلاق، تازه دو شب پیش، انگار که معجزه شده باشه، آقای الف شب اومده خونه و پیش زن و بچه اش خوابیده!!!! این یعنی از طلاق منصرف شده!!!؟&lt;br /&gt;این از ماجرا، اما اول که من رو ببخشید که قصه ام اینقدر طولانی شد. دوم اینکه لطف می کنید اگه برداشتتون رو از این ماجرا و اینکه چه کسی رو مقصر می دونید بنویسید&lt;br /&gt;اگه حوصله دارید، اینم نظر من: توی این چند روز خیلی به خانم الف فکر کردم و توی دلم کلی ازش شاکی شدم که چرا اینقدر ضعیف عمل کرده. واضحه که آقای الف بعد از اینکه ماجرا جلو زنش لو می ره، زرنگی می کنه و دست پیش رو می گیره که پس نیفته. خودش خیانت کرده و یه جوری قضیه رو می پیچونه که تازه طلبکار هم جلوه کنه. از خانم الف در عجبم که چرا باید اینقدر توی زندگی به یه مرد وابسته باشه!!! این خانم خودش کار می کنه و از نظر مالی تأمینه. با یه شوهر خیانت کرده و هوسباز هم زیر یه سقف خوابیدن، نباید کار آسونی باشه و در واقع تهوع آوره. بچه ها هم نمی تونن دلیل محکمی باشن برای ادامه زندگی مشترک، چون زندگی کردن با پدر و مادری که از هم کینه به دل دارن و واضحه که رفتار آرمشون، ظاهریه و اون محبت قدیمی دیگه بینشون نیست، کار خیلی سختیه. بچه ها ی این خانم و آقا بزرگن و نمی شه سرشون رو کلاه گذاشت. خانم ب رو هم کاش می شد فرستادش کانون اصلاح و تربیت!!!؟&lt;br /&gt;اما من دلم از قانون هم می گیره که توی این اوضاع قمر در عقرب، هیچ حمایتی از خانم الف خیانت دیده، نمی کنه. از نظر قانون آقای الف کار بدی نکرده. اون یه زن دیگه رو صیغه کرده و هنوز بینهایت زن دیگه رو هم می تونه صیغه کنه، مگه نه؟ تازه جناب الف، حق طلاق هم داره و هیچ توضیحی هم لازم نیست بده که چرا تصمیمی به طلاق زنش گرفته. فکر نمی کنم کسی پیدا بشه، حتی اون مذهبی های دو آتشه که این کار به ظاهر شرعی و قانونی آقای الف رو تایید کنه. کار غیر انسانی این آقا از روز هم روشنتره. ولی متاسفانه بازنده ی اول و آخر بازی، خانم الفه. اما من یه نتیجه ی دیگه هم می گیرم از این ماجرا و اون اینکه باید دست فعالان حقوق زن رو بوسید که با این اینهمه موانع، سعی در عوض کردن قوانین تبعیض آمیزی رو دارن که حق انسانی یه زن و یه مادر رو ندیده می گیره. همون زنانی رو می گم که هر چند وقت یکبار شبهای سیاه زندان رو تحمل می کنن، برای اینکه من و شما و خانم الف، توی طوفانهای زندگی، ضرر نکنیم و پشتمون به یه جایی گرم باشه و از اینجا رونده و از اونجا مونده نشیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز هم معذرت می خوام از طولانی بودن پستم و ممنونم که حوصله کردید و بازم ممنون که نظرتون رو می نویسید&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-518828687950174232?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/518828687950174232/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=518828687950174232' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/518828687950174232'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/518828687950174232'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/06/blog-post_08.html' title='این ماجرا، واقعی است'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-4186790656091097769</id><published>2007-06-02T02:35:00.000+03:30</published><updated>2007-06-02T12:19:13.116+03:30</updated><title type='text'>تبریز و یه دنیا زیبایی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://bp3.blogger.com/_vAQGBonEaJc/RmCmwdzoLzI/AAAAAAAAAAw/gOJkJ7mjSx4/s1600-h/DSCF1875.JPG"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5071236531984281394" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" height="162" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_vAQGBonEaJc/RmCmwdzoLzI/AAAAAAAAAAw/gOJkJ7mjSx4/s200/DSCF1875.JPG" width="209" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;من برگشتم؛ اما هنوز در خیال اونهمه زیبایی و سر سبزی ام. همه چیز عالی بود. خیلی جاها رو نتونستم ببینم ولی خیلی جاها رو هم دیدم. شنبه رو، شوهرک با ما گذروند و جای همه خالی رفتیم روستای زیبا و باستانی کندوان. همونطور که &lt;a href="http://www.nikat.blogspot.com/"&gt;نیکی جون&lt;/a&gt; گفته بود آدم دلش می گیره چون بناهای جدید و کج و معوج، بدجوری چشم انداز اون خونه های صخره ای رو تحت تاثیر قرار دادن. اما هنوز می شه لذت فروانی برد از اونهمه شگفتی. از اونجا عسل و قیسی با خودم سوغات آوردم. عصر اون روز رو تونستیم مسجد کبود، موزه ی آذربایجان، ساختمان ساعت، برج آتش نشانی و ارگ علیشاه رو ببینیم. خوش شانسی بهم رو کرد و هتل پارس، مهد کودک داشت و من از خدا خواسته، سه روز بعد رو، روزی سه ساعت، اونهم صبحها، فندقی رو گذاشتم مهد. با من بودن حسابی خسته اش می کرد و نق و نوق راه می انداخت. خودش هم خیلی استقبال کرد از مهد هتل. روزی هزار و پانصد تومن می گرفتن و اون طفل معصوما!! رو نگه می داشتن. بنابراین من روز دوشنبه رو مثل یه توریست واقعی، رفتم تبریز گردی. از خانه ی مشروطه شروع کردم و کیفور شدم و بعد مسجد جامع و بازار مست کننده ی قدیمی تبریز و تیمچه ی مظفریان که بخشی از بازار فرش فروشهاست و بعد هم مقبره الشعرا و فاتحه ای بر سر قبر رفته ای چون شهریار. روز آخر رو گذاشتم برای سوغا&lt;a href="http://bp0.blogger.com/_vAQGBonEaJc/RmCnbtzoL0I/AAAAAAAAAA4/f3dloPvR8ZM/s1600-h/DSCF1929.JPG"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5071237275013623618" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_vAQGBonEaJc/RmCnbtzoL0I/AAAAAAAAAA4/f3dloPvR8ZM/s200/DSCF1929.JPG" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;ت که همانا شیرینی های چرب و چیل باشد از شیرینی فروشی رکس، روبروی ارگ تبریز، با بیش از هفتاد سال سابقه ی شیرینی پزی&lt;br /&gt;از همه ی جاهایی که رفتم، روستای کندوان خیلی من رو گرفت و خانه ی مشروطه و تیمچه ی مظفریان و یه جعبه ی جواهرات بلورین توی موزه ی آذربایجان که عکسش رو می ذارم. یه تابلو فرش بامزه هم توی بازار فرش دیدم. می دونید عکس کی رو بافته بودن در نهایت زیبایی؟ مریلین مونرو. کلی واستادم و نگاه کردم و خوشم شد&lt;br /&gt;خدا کنه بازم بریم تبریز. یه بار برام کم بود. کلی جاهای دیدنی داره این استان آذربایجان شرقی. اما خبر ندارین از کیفی که توی کارگاه آموزشی دادن به بابای فندق. یه کیف زشت و بدتر از زشتی، بد بو. درش رو نمی شه باز کرد. فکر کردم بیارمش و به جای جا جورابی ازش استفاده کنم اما بیچاره جورابا، همه شون بو می گیرن، اونوقت کسی باور نمی کنه اینا شسته شدن و بو از یه جای دیگه اس!!! باید توی یه فرصتی که شوهرک حواسش نیست، سر به نیستش کنم!!؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;عکس بالا چشم انداز روستای کندوانه و عکس پایین، حیاط خانه ی مشروطه&lt;br /&gt;&lt;a href="http://asia.pg.photos.yahoo.com/ph/jamedadiebahar/detail?.dir=a71dscd&amp;.dnm=44dbscd.jpg&amp;amp;.src=ph"&gt;این&lt;/a&gt; یه عکس از هتل پارس و &lt;a href="http://asia.pg.photos.yahoo.com/ph/jamedadiebahar/detail?.dir=a71dscd&amp;.dnm=addbscd.jpg&amp;amp;.src=ph"&gt;اینم&lt;/a&gt; یکی دیگه. &lt;a href="http://asia.pg.photos.yahoo.com/ph/jamedadiebahar/detail?.dir=a71dscd&amp;.dnm=76cdscd.jpg&amp;amp;.src=ph"&gt;اینم&lt;/a&gt; اون جعبه جواهرات خواستنی. &lt;a href="http://asia.pg.photos.yahoo.com/ph/jamedadiebahar/detail?.dir=a71dscd&amp;.dnm=3381scd.jpg&amp;amp;.src=ph"&gt;این یکی&lt;/a&gt; هم توی خانه ی مشروطه گرفتم از دو ظرف بلورین بسیار زیبا و &lt;a href="http://asia.pg.photos.yahoo.com/ph/jamedadiebahar/detail?.dir=a71dscd&amp;.dnm=2d11scd.jpg&amp;amp;.src=ph"&gt;اینم &lt;/a&gt;یه عکس دیگه از روستای کندوان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;راستی یادتونه نوشتم دلم می خواد خونه ی حاج مهدی کوزه کناری رو ببینم؟ خوب باید بگم اولا حاج مهدی کوزه کنانی درسته و دوما خونه ی اون حاج آقا همون خانه ی مشروطه است و به نام ایشون هم می گن، چون بانی اش بوده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جایی نرید، من برمی گردم!!؟؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Trebuchet MS;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Trebuchet MS;font-size:130%;"&gt;پی نوشت: قربون حواس جمع!!. یادم رفت بنویسم یه شب، شام توی عمارت شاهگلی، کوفته تبریزی خوردیم و جای همه تون رو خالی کردیم، من و فندقی!!؟. نا گفته نمونه، زیارت این عمارت باشکوه و خوردن کوفته تبریزی اش، به توصیه ی نیکی جون انجام گرفت. متاسفانه از اونجا عکسی ندارم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-4186790656091097769?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/4186790656091097769/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=4186790656091097769' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/4186790656091097769'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/4186790656091097769'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/06/blog-post_02.html' title='تبریز و یه دنیا زیبایی'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_vAQGBonEaJc/RmCmwdzoLzI/AAAAAAAAAAw/gOJkJ7mjSx4/s72-c/DSCF1875.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-2558571491023828464</id><published>2007-05-24T00:24:00.000+03:30</published><updated>2007-05-24T00:26:35.639+03:30</updated><title type='text'>چند تا خبر کوچولو</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;یک&lt;br /&gt;برای پنج روز داریم می ریم تبریز؛ از صدقه سری بابای فندق که می خواد از طرف دانشگاه توی یه کارگاه آموزشی شرکت کنه. اقامتمون توی هتل پارسه، که طبق اطلاعات واصله، بهترین هتل تبریزه فعلا. شوهرک که بره سر کلاساش، من و فندق باید بریم توریست بازی. چند جایی گذاشتم توی لیست، از جمله ارگ معروف و بازار بزرگ تبریز که بزرگترین بازار سرپوشیده ی دنیاست با مساحت یک کیلومتر مربع. همینطور مقبره الشعرا و ساختمان ساعت. یه خونه ی قدیمی هم هست مال حاج مهدی کوزه کناری اگه اشتباه نشنیده باشم، که از فعالان مشروطه بوده. خیلی خونه ی زیبایی داشته و الان موزه اس. یه روستایی هم یکی از همکارای شوهرک پیشنهاد داده که حتما برید و ببینید و عکس بگیرید و حال کنید که درست اسم و رسمش رو نمی دونم، یعنی اون همکاره گفته اسمش کندوانه ( کسی خبری از همچین روستایی داره؟ ). بقیه اش هم خرید و ولگردی و الواتی و بخش خوب غذا بازی!!!. قول کباب ترکی و دلمه برگ مو و آش ماست و نوقا و اینا رو به شکمهای محترم دادیم؛ یه قول مردونه ی مردونه !!!؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;تا ببینیم چه پیش آید!!؟؟&lt;br /&gt;در ضمن، از پیشنهادات شما که تبریز را دیده و لذت برده اید، جهت زیارت مکانهای دیدنی استقبال می شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو&lt;br /&gt;این سریال مدار صفر درجه رو که از دست نداده اید، انشااله!!؟؟. خداییش صدا و سیما سنگ تموم گذاشته. فقط من نمی دونم این سریال می خواد هولوکاست رو تایید کنه یا تکذیب؟ اونهم تا ببینیم چه پیش آید!!؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه&lt;br /&gt;این فندق ما هر چند روز به یه چیزی گیر سه پیچ می ده و می خوام می خوام راه می اندازه. یا می خریم و خوشحال می شه و یا نمی خریم و یه ذره دعوا می شه و یا نمی خریم و با یه جلسه ی توجیهی، راضی می شه به نخریدن و خلاص!!. اما حدس بزنید اینبار به چی گیر داده؟ یه آفتابه ازمون می خواد!!! یه آفتابه ی بزرگ آبی. برای چی؟ خیلی ساده!! طبق اظهارات خودش برای اینکه جیش کنه و بعد باهاش آبپاشی کنه. هنوز نخریدیم. بابا وقت نمی کنه و من عمرا برم دم مغازه و بگم یه آفتابه ی آبی می خوام!!؟ راه حلی به نظرتون می رسه؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-2558571491023828464?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/2558571491023828464/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=2558571491023828464' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/2558571491023828464'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/2558571491023828464'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/05/blog-post_24.html' title='چند تا خبر کوچولو'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-5550103534464284948</id><published>2007-05-22T13:41:00.000+03:30</published><updated>2007-05-22T21:53:40.601+03:30</updated><title type='text'>اینها مرا می ترسانند</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://adatmikonimm.blogfa.com/"&gt;نازنین عزیز&lt;/a&gt; من رو دعوت کرده به بازی ترس و اینکه از ترسهام بگم. این دو سه روز به این فکر می کردم که از چه چیزایی می ترسم. نتیجه ی تحقیقاتم فقط همیناست که این زیر مینویسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول از همه جنگ و در به دری و خونریزی و ناامنی و بدبختی و فقره و اینکه هیچ کاری هم از دستم برنیاد و ..... ای داد، که حرف زدن ازش هم ترسناک و وحشتناکه&lt;br /&gt;دوم پیری و زمین گیر شدن و ناتوانیه و فریاد رسی نداشتن&lt;br /&gt;آخری هم یه خورده لوسه ولی دروغ چرا؟ از هرچی حشره و خزنده و جونده که ممکنه به خونه ام راه پیدا کنن، می ترسم، چندشم می شه، نمی تونم بخوابم، کلافه و عصبانی می شم. خیلی حس بدیه، تجربه اش کردین، مگه نه؟&lt;br /&gt;دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه. اگه تاریخ انقضاء بازی نگذشته باشه و کسی مونده باشه برای نوشتن از ترسهاش، من، &lt;a href="http://bluesky_ir.persianblog.com/"&gt;دختر خوب&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://www.kifpooli.blogfa.com/"&gt;نانی&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://noosha2006.blogfa.com/"&gt;نوشا&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://jazireyema.blogfa.com/"&gt;جزیره  &lt;/a&gt;رو دعوت می کنم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-5550103534464284948?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/5550103534464284948/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=5550103534464284948' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/5550103534464284948'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/5550103534464284948'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/05/blog-post_22.html' title='اینها مرا می ترسانند'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-2301400699539112063</id><published>2007-05-16T11:05:00.000+03:30</published><updated>2007-05-16T14:20:26.774+03:30</updated><title type='text'>تصویر جهنمی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;بچه که بودم بیتهایی از این شعر ایرج میرزا رو بابا می خوند و من خیلی دوستش داشتم و بزرگتر که شدم کاملش رو پیدا کردم و توی دفترم نوشتم. فکر کردم اینجا بنویسم، برای خودم دوباره، و شما، شاید مثل من عاشقش بشین. بی ربط به اوضاع و احوال این روزای اخیر هم نیست!!!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر سر در کاروانسرایی ----- تصویر زنی به گچ بریدند&lt;br /&gt;ارباب عمائم این خبر را ----- از مخبر صادقی شنیدند&lt;br /&gt;گفتند که واشریعتا خلق----- روی زن بی نقاب دیدند&lt;br /&gt;آسیمه سر از درون مسجد ----- تا سر در آن سرا دویدند&lt;br /&gt;ایمان و امان به سرعت برق ----- می رفت که مومنین رسیدند&lt;br /&gt;این آب ببرد آن یکی خاک ----- یک پیچه ز گل بر او کشیدند&lt;br /&gt;ناموس به باد رفته ای را ----- با یک دوسه مشت گل خریدند&lt;br /&gt;چون شرع نبی از این خطر جست ----- رفتند و به خانه آرمیدند&lt;br /&gt;غفلت شده بود و خلق وحشی ----- چون شیر درنده می جهیدند&lt;br /&gt;بی پیچه زن گشاده رو را ----- پاچین عفاف می دریدند&lt;br /&gt;بالجمله تمام مردم شهر ----- در بحر گناه می تپیدند&lt;br /&gt;درهای بهشت بسته می شد ----- مردم همه می جهنمیدند&lt;br /&gt;می گشت قیامت آشکارا ----- یکباره به صور می دمیدند&lt;br /&gt;اینست که پیش خالق و خلق ----- طلاب علوم رو سفیدند&lt;br /&gt;با این علما هنوز مردم ----- از رونق ملک ناامیدند &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-2301400699539112063?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/2301400699539112063/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=2301400699539112063' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/2301400699539112063'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/2301400699539112063'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/05/blog-post_16.html' title='تصویر جهنمی'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-3621584816511516265</id><published>2007-05-14T17:28:00.000+03:30</published><updated>2007-05-15T12:17:48.796+03:30</updated><title type='text'>از دست ندهید</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;اول اینکه، &lt;a href="http://www.zanan.co.ir"&gt;شماره ی فروردین &lt;/a&gt;( 143) ماهنامه ی زنان رو از دست ندین. مطالب خوندنی فراوونی داره. از جمله گزارش نسرین افضلی از بند زنان زندان اوین، که فوق العاده تکان دهنده است. البته زنان دیگه ای هم که توی اون گروه سی و سه نفره، چند روزی رو در زندان اوین گذروندن، یادداشتهایی در همین مورد در سایتهای مختلف دارن. عکس روی جلد ماهنامه هم مربوط به همین گزارشه. یه مصاحبه ی خیلی صمیمی هم امید بنکدار با بهاره رهنما انجام داده، که بسیار دل نشینه. شخصا از صداقت خانم رهنما خیلی خوشم اومد. مصاحبه با دکتر سمیع آذر در مورد هنر فمینیستی هم برای من خیلی آموزنده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوم اینکه من کماکان میرم باشگاه و هنوز دلسرد نشدم!!!؟. طفلک، شوهرکم از ترس اینکه من حوصله ام از باشگاه رفتن و عرق ریختن و به هن هن افتادن، سر بره، آتش زده به مالش و می گه  هرچقدر دوست داشتی برای کلاس ورزشت خرج کن؛ لباس بخر که تنوع داشته باشی و خسته نشی. کفش جدید بخر. اینکار رو بکن و اونکار رو بکن، نکنه خدای نکرده حوصله ات سر بره. خلاصه که بازار سوء استفاده ی بنده هم گرمه!!!. شما بگین، با این همه دست و دلبازی شوهرک، مگه خل شدم نرم باشگاه!!!؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-3621584816511516265?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/3621584816511516265/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=3621584816511516265' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/3621584816511516265'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/3621584816511516265'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/05/blog-post_14.html' title='از دست ندهید'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-3108753800275509520</id><published>2007-05-09T22:01:00.000+03:30</published><updated>2007-05-09T22:08:25.796+03:30</updated><title type='text'>بازی آرزوها</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;اول از همه اینکه من شرمنده ی &lt;a href="http://helen1.persianblog.com/"&gt;هلن عزیز &lt;/a&gt;هستم که من رو به بازی آرزوها دعوت کرده و من هنوز نتونستم از آرزوها م بگم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:اینم از آرزوهای من&lt;br /&gt;خیلی دلم می خواد زنده باشم و ببینم که همه ی ما بنده های خدا، چه سفید چه سیاه، چه زرد و چه سرخ، از هر گوشه ی زمین یاد گرفتیم بجای دعوا و جنگ و سر و صدا و بزن و بکوب و جیغ و داد، هر به یه مدتی سر یه میز شام بشینیم و از غذاهای همدیگه بخوریم و لباسامون رو به همدیگه نشون بدیم و قصه های همدیگه رو گوش کنیم و با موسیقی های همدیگه برقصیم و بگیم ای کاش اونهمه سال های گذشته رو به جنگیدن و کشتن همدیگه، تلف نکرده بودیم&lt;br /&gt;آرزوی بعدیم برای خودم و پسرم و همسرمه و مامان و بابام و خیلی های دیگه اس و اونم عاقبت به خیر شدنه. نگین خیلی آرزوت پیرزنیه!!!. من به این عاقبت به خیر شدن خیلی فکر کردم و عجیب به اش اعتقاد دارم. یه ذره در موردش تحقیق کنید، می فهمید راست می گم&lt;br /&gt;سومین آرزوم لاغر شدنه. دیگه خسته شدم از گردالی بودن!!!؟&lt;br /&gt;آرزوی بعدی بازم برای خودمه و اینکه بتونم دنیا رو بگردم. حالا همه جاش رو هم نشد، نشده اما تمدنها و آثار باستانی خیلی معروف و یه کمی معروف رو ببینم؛ یعنی می شه؟ میدونم خیلی پول می خواد!!؟&lt;br /&gt;آرزوی بعدی هم باز برای خودمه و اینکه یه کار خوب پیدا کنم و دیگه هر فرمی رو خواستم پر کنم ننویسم شغل : خانه دار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این از بازی آرزوها. اما از تولد فندقی بگم که کلی به بچه ام خوش گذشت و کیفور شد بسکه کاغذ کادو باز کرد. یادم باشه یه عکس از تولدی که توی مهد براش گرفتیم، بذارم اینجا. نگران کیک تولد بودم که آبرومند از آب در بیاد، بسکه قنادی های شهر ما شیرینی پختن بلد نیستن که خدا رو شکر قنادی رو که بهم آدرس دادن، آبرو داری کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما خودم که بزنم به تخته، ده روزیه می رم کلاس ورزش. ایروبیک نه ها!!، فقط می رم باشگاه و روزی یکساعت با دستگاه های جورواجور کار می کنم. البته هنوز تغییرات قابل ذکری در میزان قلنبگی ها ایجاد نشده ولی خوب از همه تون التماس دعا دارم!!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همینا فعلا. جایی نرید من برمی گردم!!!!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-3108753800275509520?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/3108753800275509520/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=3108753800275509520' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/3108753800275509520'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/3108753800275509520'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title='بازی آرزوها'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-7153636817506971006</id><published>2007-04-30T23:24:00.000+03:30</published><updated>2007-04-30T23:28:47.747+03:30</updated><title type='text'>فندق سه ساله می شود</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردا، یازدهم اردیبهشت، فندق مامان، سه سالگی رو تموم می کنه و می ره که به چهار سالگی سلام کنه. چند شب پیش چند تا از همکارای بابا رو با خانواده شون دعوت کردیم رستوران هتل دلوار و مهمونی تولد فندق رو اونجا گرفتیم. فردا هم که روز تولدشه، یه جشن کوچولو توی مهدکودک داریم . بنابراین این چند روزه حسابی گرفتار بودم و در رفت و آمد و تهیه ی وسایل مهمونی. ببخشید اگه کمتر سر زدم بهتون. بابای فندق می گه آقای ابطحی توی وبلاگش نوشته که خیلی از وبلاگ نویسا، بعد از یه مدت نوشتن، دیگه سرد می شن و دست و دلشون به ادامه نمی ره. حتما تو هم سرد شدی که سراغ وبلاگت نمی ری؟! اما من واقعا نوشتن و خوندن وبلاگ رو دوست دارم ولی خداییش وقت نمی شه؛ مخصوصا این یکی دو ماه اخیر. اما ایشالا بعد از جشن تولد، سعی می کنم مرتب و منظم بشم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;منتظر باشید، من زودی برمی گردم!!؟&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-7153636817506971006?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/7153636817506971006/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=7153636817506971006' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/7153636817506971006'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/7153636817506971006'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/04/blog-post_30.html' title='فندق سه ساله می شود'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-1204745278000521345</id><published>2007-04-18T14:12:00.000+03:30</published><updated>2007-04-18T14:15:04.161+03:30</updated><title type='text'>من اومدم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;خسته از یک انقلاب خانگی!، خسته از یک اسباب کشی کلافه کننده، خسته از سر و کله زدن با موکت فروش و پرده فروش و از همه بدتر یک نقاش فوق العاده بد قول که آخرش هم کارمون باهاش به دعوا کشید، خسته از اسباب کشی دوباره و مرتب کردن وسایلی که انگار تمومی نداره، تازه فرصتی پیدا کردم یه ذره به خودم برسم!!!  یعنی بیام اینجا و بنویسم و بخونم و لذت ببرم و یادم بره که هفته ی پیش چقدر مزخرف و فرسایشی بود&lt;br /&gt;ممنون از همه ی دوستای بهتر از گلم که حال من و فندق رو پرسیدن. ما، یعنی هرسه مون، متاسفانه هنوز دماغامون رو بالا می کشیم، با عرض معذرت ولی خوب، قابل تحمله&lt;br /&gt;چند تا چیزه که توی شلوغ پلوغی چند روز اخیر به خودم یادآوری کردم که اینجا بنویسم. آهان، یکی اش فیلم بابل بود که توی تعطیلات فرصتی شد و دیدمش. خیلی دلم می خواد چند تا نقد و بررسی در موردش بخونم. کسی نقدی چیزی در موردش سراغ داره؟ فیلم عالی بود و آقای الخاندرو گونزالس ایناریتو، حرفهای زیادی برای گفتن داره توی این فیلم بابل&lt;br /&gt;با کمال شرمندگی و در راستای اینکه بنده از وقتی مامان شدم نتونستم برم سینما و بنابراین خیلی از دنیا عقبم، فیلم زیبای چهارشنبه سوری رو تازه دیدم!!!!. حالا هم فقط خواستم بنویسم که چقدر لذت بردم از این فیلم و دست مریزاد!! به این حس زنانه که ردخور نداره. خوشم اومد، این فیلم رسما به همه ی مردهایی که فکر می کنن زناشون، خرن، اعلام می کنه که خودتونین!!!؟&lt;br /&gt;بقیه ی چیزایی که می خواستم بنویسم رو یادم رفته. بعدا می گم، باشه!؟&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-1204745278000521345?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/1204745278000521345/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=1204745278000521345' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/1204745278000521345'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/1204745278000521345'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/04/blog-post.html' title='من اومدم'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-126262058563848029</id><published>2007-03-31T11:03:00.000+03:30</published><updated>2007-03-31T11:05:42.107+03:30</updated><title type='text'>اومدیم سر خونه زندگیمون</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باور می کنید اون سرماخوردگی، هنوز که هنوزه دست از سر ما برنداشته؟ از مهمترین علائمش هم بی حوصلگی و کلافگیه که نمی ذاره دست و دلمون به کاری بره؟ از دو هفته مسافرت، به اندازه ی دو روز سفر در زمان سلامت، استفاده نکردیم!!. به هر حال، خوب یا بد، حالا برگشتیم سر خونه زندگیمون و دوباره روز از نو و روزی از نو&lt;br /&gt;اما از مهمترین عارضه ی این سرماخوردگی بگم که همانا تغییراتیه که توی حرف زدن فندق ایجاد شده!!!. فندق طی یک اقدام نمی دونم آگاهانه یا نا آگاهانه، تمام ه یا ح اول کلماتش رو تبدیل می کنه به خ!! و این اتفاق یک شبه افتاد، به این صورت که تا شب قبلش عادی حرف می زد اما صبح فردا وقتی داشت صبحونه می خورد و مامانم ازش پرسید فندقی این بلوز قشنگت رو از کجا خریدی؟ فندق جواب داد از خِند ( یعنی هند و البته الکی می گفت)، همه مون با هم گفتیم چی؟ خند دیگه چیه؟ و فندق هیچی نگفت!! و از اون به بعد دایی حسین شد دایی خسین، همین جا شد خمین جا و البته حمام تبدیل شد به خمام و سایر کلمات نیز. هنوز هم درست نشده که نشده که من حدس میزنم کار کارِ این سرماخوردگیه اس. حدسم خیلی علمیه، نه؟!!؟&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-126262058563848029?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/126262058563848029/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=126262058563848029' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/126262058563848029'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/126262058563848029'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/03/blog-post_31.html' title='اومدیم سر خونه زندگیمون'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-8447638788072846887</id><published>2007-03-20T23:06:00.000+03:30</published><updated>2007-03-21T00:59:25.465+03:30</updated><title type='text'>سالی که نکوست</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;یه سرما خوردگی با تمام مخلفات، آنچنان دم سال نویی، گریبونگیر هر سه تا مون شده که شب و روز این مثلا تعطیلاتمون رو کرده یکی. شبها رو تا صبح میون زمین و آسمونیم، بسکه این سرفه های فندق، جگر خراشه. دستمال کاغذی نذاشتیم به مغازه های اطراف، بسکه روم به دیوار، آب بینی پاک کردیم. از قدیم گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداست !!!؛ اینم بهار من و فندق و بابایی!! . این بیماری ناخونده!!! نذاشته یه وبگردی درست و حسابی هم بکنم و موندم توی خجالت دوستای گلم که تبریک سال نو رو گفتن. اما الان که فرصتی دست داده و نفسم به نسبت، بهتر در می آد!! و دستم یاری می ده، اومدم که سال نو رو تبریک بگم و آرزوی بهترینها رو داشته باشم برای همه ی دوستا ی بهتر از گل. الهی که سال جدید، سالی باشه پر از موفقیت و سلامتی و آرامش، برای همه ی همه ی همه. آرزو دارم سال جدید، سالی باشه که ما آدمها، یاد بگیریم مثل آدم!!! کنار همدیگه زندگی کنیم و برای خدای بالا سرمون، بنده های خوبی باشیم. و یه آرزوی دیگه که سالهای گذشته توی دلم گفتم و امسال می خوام اینجا بگم و اون این که کاش بشه برای سفره های هفت سینمون دست از سر این ماهی قرمزای بی زبون برداریم و بذاریم اون طفلکها، زندگی شون رو بکنن. بجاش می شه مثل &lt;a href="http://wwwblogestan.blogspot.com/"&gt;نگاهی نو&lt;/a&gt; مهربون از ماهی شیشه ای استفاده کرد، نمی شه؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-8447638788072846887?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/8447638788072846887/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=8447638788072846887' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/8447638788072846887'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/8447638788072846887'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/03/blog-post_20.html' title='سالی که نکوست'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-3727035675174349568</id><published>2007-03-12T21:50:00.000+03:30</published><updated>2007-03-12T21:55:08.519+03:30</updated><title type='text'>the devil wears Prada</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;تونستم فیلم تحسین برانگیز &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0458352/"&gt;شیطان پرادا می پوشد &lt;/a&gt;رو ببینم. کاری از دیوید فرانکل  و بازی خیره کننده ی مریل استریپ و آن هس وی( اگه درست نوشته باشم!!).  همین قدر بگم، که اونقدر تحت تأثیر قرار گرفتم که توی این یکهفته ی گذشته چهار بار دیدمش؛ طوریکه تقریبا دیالوگها و پلانها رو حفظ شدم&lt;br /&gt;قصه، قصه ی یه دختر روزنامه نگاره، که توی یه مجله ی مد معروف، به عنوان دستیار مدیر مسئول استخدام می شه. رییسش، یه زن بسیار مقرراتی، رسمی و انعطاف ناپذیر و مقدار زیادی، بی منطقه و در آخر معلوم می شه چندان معرفت و مردونگی هم حالیش نیست!!. این رفتار و منش رییس، سبب شده کارمندها عملا تبدیل بشن به آدمهای آهنی فاقد روح و احساس و انسانیت و قدرت تفکر. این اوضاع ، در ابتدای کار برای قهرمان فیلم مسخره و خنده داره اما با شرایطی که پیش می آد، اونم می ره به سمت مثل بقیه شدن. ظاهر ساده و لباسای معمولی بدون مارکش!!، همراه با شخصیت بی ریا و روح آزادش، جاشون رو می دن به ژاکتها و دامنها و پالتوها و کفشها و کیفهای مارکدار!! و شخصیتی سرگشته و مضطرب و روحی که اسیر شیطان می شه، شیطانی که پرادا می پوشه!!!. زندگی شخصی و موفقش، داغون می شه و دوستای خوبش رو از دست می ده و خودش می مونه و رییسی که هر لحظه سازی برای زدن داره. اما خوشبختانه، یه جایی، یه اتفاقی می افته، که دخترک تکونی می خوره و برمی گرده به اصل خودش. لباسای شیطانی رو در می اره و روحش رو آزاد می کنه و لبخندی می زنه به زیبایی آفتاب&lt;br /&gt;اما من چرا مسحور این داستان شدم؟ چون گذشته ای داشتم شبیه به این دخترک. به طرز عجیبی می تونستم باهاش همذات پنداری کنم. منم با رییسی روزگار گذروندم به همون اندازه خشک و بی منطق، که یکسال و نیم به هر سازش رقصیدم برای اینکه صداش رو بالا نبره و اون روش بالا نیاد. اشکهای از سر استیصال و ناباوری دخترک فیلم برای من غریبه نبود.اون سرگشتگی و اضطراب رو برای به دل رییس رفتار کردن رو تجربه کرده بودم. توهین به شخصیت و فکر کارمند، برای من آشنا بود و حس بدی که بعدش به آدم دست می ده. اما خوشبختانه، و از همه مهمتر، اون احساس شیرین آزادی و رهایی از بند، در آخر فیلم رو هم درک کرده بودم، چون منم مثل اون دختر، عطای کار توی اون اداره رو به لقاش بخشیدم و زدم به چاک&lt;br /&gt;فیلم رو بینید، مطمئنم لذت می برید. اگر هم دیدید که باز، مطمئنم لذت بردید، غیر اینه؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-3727035675174349568?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/3727035675174349568/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=3727035675174349568' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/3727035675174349568'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/3727035675174349568'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/03/devil-wears-prada.html' title='the devil wears Prada'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-8025627416741923476</id><published>2007-03-08T08:44:00.000+03:30</published><updated>2007-03-08T11:21:37.346+03:30</updated><title type='text'>برای زنان خورشید</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;بیشترشان را از طریق اینترنت و سایتها یا وبلاگهاشان می شناسم. خوش اقبالی من بود که وبگردیم با وبلاگهایی شروع شد که از زنان می نوشتند. از زنان خبر می دادند، جایگاه اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و خانوادگی زنان را تحلیل می کردند و آرزوی بهترینها را برای همه ی زنان داشتند. اعتراف می کنم از خودم و از زن، چیزی نمی دانستم جز آنچه جامعه ی سنتی به من آموخته بود و هر گاه هم احساس می کردم جایی در حق زن، ناحقی روا داشته می شود، دفاعم از سر احساسات بود نه آگاهی. اما امروز و بعد از گذشت چند سال از آموختنم در این مدرسه، دانسته هایم از زن چیز دیگری است. پخته تر شده ام و نظرهایم، علمی تر. من امروز با این نگاه جدید، فرزندم را به گونه ای تربیت خواهم کرد که اطمینان دارم چندی پیش، این توانایی را نداشتم. من دست معلمانم را که گرفتار شبهای سیاه زندانند، می بوسم و تلاششان را ارج می نهم. شاید هیچ گاه نتوانم دستان پر مهرشان را بفشارم اما کاش بدانند که من، یکی از همان زنانی ام که آنها، برای فراهم آوردن فردایی بهتر برایشان، امروز را در بندند. امروز، هشتم مارس، روز من است ومن به این که زنم، افتخار می کنم و این افتخار را از آموزه های این زنان در بند دارم. برایشان آزادی را می خواهم و امید روزی را دارم که اندیشه را به زندان نبرند و به پای قلم، زنجیری نبندند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-8025627416741923476?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/8025627416741923476/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=8025627416741923476' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/8025627416741923476'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/8025627416741923476'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/03/blog-post_08.html' title='برای زنان خورشید'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-1934539871642259409</id><published>2007-03-07T01:46:00.001+03:30</published><updated>2007-03-07T01:48:48.041+03:30</updated><title type='text'>قصه ی دندونای من</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;کارم با دکتر دندونپزشک تموم شد. سه تا دندون عقل داشتم، هر سه تا رو کشید و یه شش هفتایی هم تعمیرات و گفت دیگه خلاص. کار من و بابای فندق فعلا با این خانم دکتر تموم شد اما خدایی خداییش، دلمون موند پیشش، بس که کار درسته. بابای فندق عاشق جدیت و تصمیم گیری هاش شده که رد خور نداره. منم هلاک اون آمپولای بی حسی ام که اصلا نمی فهمیدم کی تزریق می کنه. کارم که تموم شد بهش گفتم خانوم دکتر دستت طلا، این مدت به من خیلی خوش گذشت!!!. آخرین دندون عقلی رو که کشید بهم داد برای یادگاری. دلم می خواست یه تشکر ویژه ازش بکنم، به رسم خودم. یعنی کتاب بخرم براش. مثل عطر سنبل، عطر یاس؛ یا سری کتابای زویا پیرزاد یا حتی بادبادک باز، که متاسفانه آقای کتابفروش شهرمون، همه رو یه جا تموم کرده بود. عوضش براش یه دسته گل بزرگ گرفتم با یه گلدون کریستال که بذاره توی مطبش و هر وقت نگاش کنه یاد اون زن گنده ای بیفته که از آمپول بی حسی و آچار پیچ گوشتی دندونپزشکی می ترسید و از ترسش، سه سال درد دندون رو تحمل کرد و نرفت پی درمون تا وقتی که دیگه چیزی نمونده بود کارش به جاهای باریک بکشه. چطوره؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-1934539871642259409?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/1934539871642259409/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=1934539871642259409' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/1934539871642259409'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/1934539871642259409'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/03/blog-post_6556.html' title='قصه ی دندونای من'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-4213849294120965357</id><published>2007-03-01T23:39:00.000+03:30</published><updated>2007-03-01T23:40:12.406+03:30</updated><title type='text'>آدم ندید بدید</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;خانوم مربی فندق، سفارش دادن یه کوزه ی سفالی بدون گردن بخرید با یه بسته بذر شاهی؛ یه متر روبان پارچه ای قرمز با یه لنگه جوراب نازک کرم رنگ استفاده نشده!!. واضحه برای چی دیگه؟!!؟. دونه دونه اش رو خریدم و ذوق کردم و ذوق کردم و ذوق کردم؛ درست مثل یه آدم ندید بدید و منتظر روزی ام که این کوزه ی سفالی بدون گردن رو، سبز شده ببینم&lt;br /&gt;.........................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستش تا حالا حساب نکردم، یعنی چون می دونم یه رقم نجومی می شه، می ترسم حساب کنم چند هزار تومن بابت خرید لپ لپ از جیب مبارکمون رفته، اما با بابای فندق خان تصمیم گرفتیم از این به بعد یه خورده مقاومت کنیم در برابر خرید این لپ لپ های لوس بی معنی که نمی دونم چرا تازگی، شانسمون به روسری های بی مصرفیه که از توشون می آد بیرون. این مقاومت رو از همین امشب شروع کردیم. رفتیم سوپر امیر و فندق باز چشمش افتاد به لپ لپ، که غیر از انواع تخم مرغی اش، مرغ و خروسی اش هم در بازار عرضه می شه، به تازگی!!!. تا فندق گفت لپ لپ بخر، خیلی محکم گفتم نمی شه، چون همین دیروز خریدی!!! ( از خودم خوشم اومد ). بمیرم الهی، بچه ام هیچی نگفت. وقتی برگشتیم تو ماشین  و جریان رو برای بابا گفتم، بابا خان، دستور دادن سر میدون نگه می دارم با بچه برو براش یه اسباب بازی بخر و بگو که این جایزه، برای اینه که قبول کردی لپ لپ نخری و معلومه که من هم، همون کاری رو کردم که بابا خان گفتن و در نتیجه، هزار تومن لپ لپ رفت برای یه اسباب بازی دیگه. حالا امیدوارم توضیحات من برای فندقی واضح بوده باشه و ایشون انتظار نداشته باشه با هر لپ لپ نخریدنی، یه جایزه ی دیگه در راه باشه. قدیمیا چی می گن، این جور موقعها؟ آهان، از آب در اومدیم، دچار سیلاب شدیم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-4213849294120965357?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/4213849294120965357/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=4213849294120965357' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/4213849294120965357'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/4213849294120965357'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title='آدم ندید بدید'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-7386322616906239603</id><published>2007-02-27T12:01:00.000+03:30</published><updated>2007-02-27T12:02:46.341+03:30</updated><title type='text'>بوی خوب عید</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم چرا ولی دیشب که بی خوابی زده بود به سرم و جز صدای قوقولی قوقوی یه خروس از دور دست و تیک تاک ساعت و نفسهای آروم و یکنواخت فندق، بقیه سکوت بود و سکوت، یاد گدشته ها افتادم و همین روزای اسفند و بوی خوب عید. یادش به خیر، مامانم و مامان بزرگم، کلوچه برنجی می پختن، یه عالمه. یه روز تعطیل، تعیین می شد برای کلوچه پزون و مامان بتول یعنی مامان بزرگم، از صبح زود خمیر کلوچه رو آماده می کرد و چون خودش فر گاز نداشت، نزدیکای ساعت نه و نیم، بابا علی، یعنی بابابزرگم، با ماشین مامان بتول و خمیر رو می آورد خونه ی ما و اونوقت مراسم شروع می شد، البته تهیه ی بقیه ی لوازم به عهده ی مامان من بود. من، معمولا اجازه نداشتم کار مهمی انجام بدم و کمک کردنم محدود می شد به ورجه وورجه نکردن و دست به چیزی نزدن و خیلی که پیشرفت می کردم باید دستام رو تمیز می شستم و اجازه پیدا می کردم روی کلوچه های قالب زده، پودر پسته بپاشم. منتهای آروزم این بود که روی گلوله های خمیر که مامان بتول می ذاشت توی سینی، قالب بزنم که فکرمی کنم فقط یکی دوسال آخر به این افتخار نائل شدم، چون من، که یه بچه بودم، نمی تونستم قالب رو دقیق بزنم و کلوچه ای که باید شکل گل در می اومد، کج و کوله می شد. مامان بتولم، قالبهای کلوچه رو داده بود مخصوص براش درست کنن با اون شکل گلی که خودش کشیده بود روی کاغذ و از جنس چوب مرغوب و اندازه های مشخص که خمیر بهش نچسبه، چون از قالبهای توی بازار خوشش نمی اومد. خدا بیامرزدش، انگار دیروز بود که با اون بلوز دامن گل گلی می نشست روی فرشی که وسط آشپزخونه پهن بود و با اون دستای تپلش، تند تند، خمیرها رو گلوله می کرد و با مامانم از عالم و دنیا حرف می زد و از این در و اون در می گفت. خدایا، مگه می شه اون روزهای شیرین از یادم بره که پر بود از بوی کلوچه ی داغ داغ که خیلی خوشمزه تر از وقتی بود که کلوچه ها سرد می شدن. بعضی سالها هم این مراسم، شلوغتر برگزار می شد. مامان بتول، مامانم، زن دایی مامان و دخترش و یکی دو نفر دیگه، همه می رفتن خونه ی خاله ی مامان و اونجا برنامه ی کلوچه پزی رو راه می انداختن. اما خداییش من مراسم خونه ی خودمون که فقط مامان خودم و مامان بتول بودن و گاهی هم خاله بهشون اضافه می شد، رو بیشتر دوست  داشتم. آخر مراسم هم، برابر بود با دو سه کیلو کلوچه برای هر نفر که اصلی ترین شیرینی عید حساب می شد و معمولا کلی هم بعد عید اضافه می اومد که دیگه یادم نیست مامان با اونا چکار می کرد. حالا دیگه از اون روزای خوشبو فقط یه خاطره مونده و بس. تکرار شدنی هم نیست، چون دیگه حس و حالش نیست. حالا دیگه کلی از این شیرینی پزی های خونگی باز شده که همون کلوچه ها و چندین نوع کلوچه ی دیگه رو می پزن و می فروشن اگرچه دیگه اون عطر و بوی قدیم رو نداره&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-7386322616906239603?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/7386322616906239603/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=7386322616906239603' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/7386322616906239603'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/7386322616906239603'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/02/blog-post_27.html' title='بوی خوب عید'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-5668029634314048650</id><published>2007-02-25T23:56:00.000+03:30</published><updated>2007-02-25T23:57:29.831+03:30</updated><title type='text'>منتظر در صف</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;دو روز پیش رفتم بانک ملی برای واریز مقداری پول به حساب سیبای یه بنده ی خدا. ساعت دقیقا یازده و سی و دقیقه، فیش روپر کردم و گذاشتم آخر صف فیشها. پانزده شانزده تا فیش توی صف و جلوی من بودن. فکر می کنین بعد از چه مدت و در چه شرایطی نوبت به من رسید؟ دقیقا یک ساعت و بیست دقیقه توی اون صف بس طویل!! موندم و در حالی که از نگرانی و عصبانیت، روم به دیوار، حالت تهوع بهم دست داده بود، تونستم اون پول رو بریزم به حساب. فکر می کنین دلیل عمده ی این مدت طولانی انتظار، البته به غیر از فرسودگی و فس فس دستگاههای رایانه ی!! بانک چی بود؟ آقای کارمند بانک که همزمان با انجام کارهاش، هم با همکارش شوخی و خنده داشت هم با یکی دو تا از مشتری ها و هم حواسش به کارای اون یکی همکارش بود و هم وظیفه ی خودش می دونست انواع توضیحهای لازم و غیر لازم رو به مشتری ها بده و البته از دید زدن خانومهای توی صف هم غافل نباشه، با اون چشمای قلنبه اش!!. توی اون مدت طاقت فرسای انتظار، چند نفری از انجام کارشون منصرف شدند و رفتند. دو سه نفر هم پارتی پیدا کردند و کارشون راه افتاد. کارمند بغلی هم که هر بیست دقیقه که هوس می کرد و کار یکی از فیشهای توی نوبت رو راه می انداخت، خیرش به من یکی نرسید، چون فقط پول نقد قبول می کرد و من متاسفانه، چک پول داشتم. سرتون رو درد نیارم، گره کور انتظار و کندی کار وا نشد تا وقتی که رییس اون قسمت از سرو صدای خنده ی اون دوسه تا کارمند اومد و از اون کارمند شوخ و خنده رو!! پرسید چه خبره، آقا؟ و اون آقا که با دیدن رییسش، مظلوم و سر به زیر شده بود، گفت آقا یه عالمه کار ریخته سرم و نمی دونم کدوم رو انجام بدم!!! من باید سه تا کار رو همزمان انجام بدم. رییس پرسید آهان سه تا کار یعنی شوخی و خنده و قصه؟ درسته؟ کارمنده، موش شده بود و اما، ما منتظرین بیچاره چیزی نمونده بود بپریم آقای رییس رو ماچ کنیم. خلاصه که کارا در عرض چند دقیقه ی بعدی راست و ریس شد و صف به سرعت جلو رفت و من ساعت ده دقیقه به یک تونستم از بانک بیام بیرون و مثل فشنگ بیام تا سر خیابون و سوار تاکسی بشم و خودم رو برسونم به فندق که توی مهد کودک کاشته شده بود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-5668029634314048650?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/5668029634314048650/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=5668029634314048650' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/5668029634314048650'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/5668029634314048650'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/02/blog-post_25.html' title='منتظر در صف'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-1667348109883739710</id><published>2007-02-21T23:11:00.000+03:30</published><updated>2007-02-21T23:14:03.994+03:30</updated><title type='text'>هزار دلیل برای غیبتم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;اول بگم گه دلم برای اینجا و اهالی اش حسابی تنگ شده بود توی این مدت و می خوام هزار تا دلیل بیارم که چرا این دو هفته چیزی ننوشتم. اول اینکه تعطیلات دهه ی فجر رو مهمون داشتم. مامان بابام و اینا اومده بودن و همه مون از جمله فندق گرفتار مهمونداری بودیم. دوم اینکه بعد از رفتن مهمونا هم خودمون رفتیم تهران. یعنی بابای فندق می خواست توی یه کارگاه آموزشی شرکت کنه و من و فندق هم از خدا خواسته دنبالش راه افتادیم. سومین دلیل هم اینکه وقتی هم که برگشتیم تا دو روز وسایلی رو که برده بودیم به قول مشهدی ها دوباره توی کمد جا کردم. این سه دلیل موجه برای ننوشتنم. نهصد و نود و هفتای دیگه رو هم ولش!!؟&lt;br /&gt;تهران که بودم یه سر زدیم به کتابفروشی خوارزمی توی خیابون انقلاب. از این کتابفروشی و کارمنداش خیلی خوشم می آد. حوصله ی عجیبی دارن برای راه انداختن مشتری و به دلش راه اومدن. اخلاقی که نمی دونم چرا ولی اخیرا خیلی از مغازه دارها ندارن. همه شون از کارمندا گرفته تا صندوق دارا یه جور خاصی خوش اخلاقن و مؤدب و وظیفه شناس. اینبار هم همینطور؛ خیلی وقت بود دنبال یه کتاب خاص می گشتم و توی شهر خودمون پیداش نکردم. می دونستم که انتشارات خوارزمی مثل یه گنجه ی بزرگ می مونه و به احتمال زیاد کتابم رو پیدا می کنم، که همینطور هم شد. اما یه اتفاق جالب هم افتاد و اون اینکه من با ده هزار تومن بن کتاب رفته بودم اونجا و کتاب خودم چهار هزار تومن قیمت داشت یه تقویم دیواری برداشتم به عبارت دوهزار تومن و می موند شش هزار تومن بقیه که بهتر بود همون جا خرج بشه اما از بی نظمی ذهنی، هیچ کتاب خاصی خاطرم نیومد که انتخاب کنم و البته یکی از کارمندا خیلی وقت گذاشت برای راهنمایی من. وقتی توی رمانهای ایرانی هیچ عنوانی چشمم رو نگرفت و اکثر عنوانهای روز رو یا خونده بودم یا نمی شناختم، چون نمی خواستم بیخودی چیزی رو که از قبل در موردش نشنیده بودم، بردارم، اون آقاهه یه رمان خارجی رو معرفی کرد و گفت که جزو پر طرفدارهاست و وقتی اسمش رو گفت یادم اومد که اسمش رو شنیدم ولی هیچی در موردش نمی دونستم، اما خریدمش و چه خوب شد که خریدمش. اون رمان چیزی نیست جز بادبادک باز اثر خالد حسینی نویسنده ی افغان و خدا می دونه که چقدر از اون آقا ممنونم که کتاب رو بهم داد و از خودم که شک نکردم توی خریدنش. بادبادک باز رو خوندم. لذت بردم و لذت بردم و گریه کردم برای انسانیت و دعا کردم یه روزی بیاد که ما آدمها یاد بگیریم با هم و در کنار هم زندگی کنیم و به عقیده و نژاد هم نوعمون احترام بگذاریم، هرچی که باشه. بادبادک باز اولین رمان خالد حسینیه و به قول ایزابل آلنده، رمانی که بعد از خوندنش تا مدتها رمان دیگه ای به چشم نمی آد. حسینی در نهایت شکوه، عشق و فداکاری و گناه و رستگاری رو بیان کرده و فرهنگ غنی و آداب و رسوم افغانها رو شرح داده. نمی خوام قصه رو تعریف کنم ولی اگر پیداش کردید از دست ندیدش. یادم نیست کجا خوندم که اگر می خواید آدمها رو بشناسید، رمان بخونید و من به این جمله بسیار معتقدم  &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-1667348109883739710?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/1667348109883739710/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=1667348109883739710' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/1667348109883739710'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/1667348109883739710'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/02/blog-post_21.html' title='هزار دلیل برای غیبتم'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-117079235709131032</id><published>2007-02-06T23:30:00.000+03:30</published><updated>2007-02-06T23:35:57.106+03:30</updated><title type='text'>از این ور و اونور</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;         &lt;br /&gt;این صدا و سیمای ما، گاهی از سوراخ سوزن رد می شه، گاهی هم از در دروازه رد نمی شه. یه وقت سریالایی پخش می شه از تلویزیون که مثلا من روم نمی شه با کسی ببینمشون؛ احساس می کنم طرف افتضاحی سریال رو از چشم من می بینه. ولی یه وقتایی مثل حالا یه سریال پخش می شه مثل زیر تیغ، که دلت می خواد مثل یه غذای خوشمزه خوب مزه مزه کنی و بعد قورتش بدی، انگار که ممکنه دیگه این غذا گیرت نیاد. من عاشق این دیالوگا و پختگی بازی بازیگرام. پیر و جوون هم نداره؛ همه شون گیران. از پرستویی و معتمد آریا که اوستای کارن، گرفته تا الهام حمیدی و کوروش تهامی. درسته که قصه اش یه جوریه که انگار مخت رو دارن رنده می کنن، ولی خداییش به اون نگاهها و چشمای خیس پرستویی و معتمد آریا می ارزه. من دیشب تا یک و نیم نصف شب بیدار موندم تا اون همه زیبایی رو از دست ندم&lt;br /&gt;................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند وقت پیش، یه هدیه ی با حال گرفتم، از یه همسایه ی قدیمی. اگه گفتین چی بود؟ یه بطری یک و نیم لیتری شربت توت فرنگی خونگی. کار دست خواهرشه. هر سال یه عالمه شربت درست می کنه و بین خواهر برادرا پخش می کنه. ایندفعه منم بی نصیب نموندم. جای همه تون خالی، فوق العاده اس. این شربت رو هم مثل سریال بالا، تند تند نمی خورم؛ مزه مزه اش می کنم، شاید تجربه اش تکرار نشه!!!؟&lt;br /&gt;.............................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواهر بیتا داره عروس می شه. امروز ازم خواست با هم بریم آرایشگاه مینا، که عروساش معروفه، آلبوم عروس ببینیم. خداییش خیلی از اون دنیای خاص و ما فیها، بی خبرم!!!. طفلک خواهر بیتا، بد کسی رو با خودش برده بود برای نظر دادن. بابای فندق می گه،&lt;a href="http://www.kifpooli.blogfa.com"&gt; نانی &lt;/a&gt;باید می بود وبا عروس خانوم  می رفت آرایشگاه. راست هم می گه، سلیقه ی نانی ، حرف نداره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-117079235709131032?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/117079235709131032/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=117079235709131032' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/117079235709131032'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/117079235709131032'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/02/blog-post_06.html' title='از این ور و اونور'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-117053115668502438</id><published>2007-02-03T23:01:00.000+03:30</published><updated>2007-02-03T23:02:36.726+03:30</updated><title type='text'>سیر و پیاز</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;از سالها پیش، شعرهایی رو که دوست داشتم توی یه دفتر جمع کردم. چند روز پیش اونو ورق زدم؛ هم لذت بردم و هم یاد گذشته ها کردم. فکر کردم بد نیست بعضی هاشون رو توی وبلاگم بنویسم. شاید برای شما هم خوشایند باشه&lt;br /&gt;: از بچه گی این شعر پروین اعتصامی رو خیلی دوست داشتم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیر یک روز طعنه زد به پیاز       &lt;br /&gt;که تو مسکین چقدر بد بویی&lt;br /&gt;گفت از عیب خویش بیخبری&lt;br /&gt;زان ره از خلق، عیب می جویی&lt;br /&gt;گفتن از زشترویی دگران&lt;br /&gt;نشود باعث نکورویی&lt;br /&gt;تو گمان می کنی که شاخ گلی&lt;br /&gt;به صف سرو و لاله می رویی&lt;br /&gt;یا که همبوی مشک تاتاری&lt;br /&gt;یا ز ازهار باغ مینویی&lt;br /&gt;خویشتن، بی سبب بزرگ مکن&lt;br /&gt;تو هم از ساکنان این کویی&lt;br /&gt;ره ما، گر کج است و ناهموار&lt;br /&gt;تو خود، این ره چگونه می پویی&lt;br /&gt;در خود، آن به که نیکتر نگری&lt;br /&gt;اول، آن به که عیب خود گویی&lt;br /&gt;ما زبونیم و شوخ جامه و پست&lt;br /&gt;تو چرا شوخ تن نمی شویی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من عاشق این درس اخلاق دادن های پروینم، شما چطور؟&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-117053115668502438?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/117053115668502438/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=117053115668502438' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/117053115668502438'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/117053115668502438'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/02/blog-post_03.html' title='سیر و پیاز'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-117036176071258350</id><published>2007-02-01T23:49:00.001+03:30</published><updated>2007-02-02T00:11:08.456+03:30</updated><title type='text'>یه احساس بد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.dropshots.com/photos/208018/20070125/174027.jpg"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand" alt="" src="http://www.dropshots.com/photos/208018/20070125/174027.jpg" border="0" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;این کوسه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;رو چند روز پیش کنار یکی از مغازه ها، توی بازار ماهی دیدم. نمی دونم چرا، ولی خیلی دلم گرفت. احساس کردم جاش اونجا نیست. ازش عکس گرفتم و رد شدم و وقتی برگشتم، سه چهارتای دیگه، هم قد خودش رو انداخته بودن کنارش. بیشتر دلم گرفت. بازم نمی دونم چرا؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-117036176071258350?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/117036176071258350/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=117036176071258350' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/117036176071258350'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/117036176071258350'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/02/blog-post_01.html' title='یه احساس بد'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-117025175248320397</id><published>2007-01-31T17:13:00.000+03:30</published><updated>2007-01-31T22:11:29.546+03:30</updated><title type='text'>آش نذری</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;بیتا یه دختر بچه بود که پدرش توی یه تصادف رانندگی از دنیا رفت و بار یه زندگی هفت نفره افتاد به دوش مادر خانواده بدون هیچ پشتوانه ی مالی و حمایتی از طرف خانواده ی پدری. مادر، اما مثل کوه زیر اون بار سنگین طاقت آورد. پدر، کارمند یه سازمان دولتی بود و چند سالی طول کشید تا مستمری بعد از فوتش برقرار بشه. مادر، توی اون چند سال خیلی تلاش کرد تا اون مستمری جور بشه و از دستشون نره و همون روزای سخت بود که توی اوج ناامیدی، نذر کرد اگه اون مستمری جور بشه، هر سال شب عاشورا به نیت امام حسین، آش نذری بپزه. تلاشها نتیجه داد و هر سال از سه چهار روز مونده به عاشورا همه ی اهل خونه سرگرم تهیه ی وسایل آش نذری ان. سه ساله که من و فندق و بابایی هم می ریم و به نیت امام حسین، آش رو هم می زنیم یا به قول اینجایی ها، لت می زنیم ( با فتح لام! ). مادر بیتا رو باید ببینید تا باورتون بشه من چی می گم. یه زن قوی اما آروم و صبور که سختی ها و ناسازگاری های روزگار، تبدیلش کرده به یه اسطوره در چشم کسی مثل من&lt;br /&gt;شب عاشورا خیلی دلم گرفته بود. طرفای عصر واستادم و یه خورده حلوا درست کردم به نیت مادربزرگم و &lt;a href="http://jamedadi.blogspot.com/2007/01/blog-post_15.html"&gt;ننه&lt;/a&gt;. بعد هم بردم خونه ی بیتا اینا و قسمت کردیم بین کسایی که می اومدن و آش هم می زدن. من و فندق تا نیمه شب موندیم اونجا و بعد برگشتیم خونه اما اهالی خونه مثل هر سال تا صبح بیدار موندن و آش رو هم زدن تا آماده بشه. صبح هم مردمی که خبردارن از آش نذری، صف می کشن برای بردن آش. بابای فندق صبح زود رفته بود و آش گرفته بود؛ جای همه تون خالی، امسال از هر سال خوشمزه تر شده بود&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.dropshots.com/photos/208018/20070129/203030.jpg"&gt;این&lt;/a&gt; یه عکس از مراسم هم زدن ( لت زدن ) آش و &lt;a href="http://www.dropshots.com/photos/208018/20070129/203558.jpg"&gt;اینم&lt;/a&gt; یه عکس از مامان بیتا که من خیلی دوستش دارم. هر چی فکر کردم نفهمیدم این کیسه چی بود توی دستش؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-117025175248320397?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/117025175248320397/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=117025175248320397' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/117025175248320397'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/117025175248320397'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/01/blog-post_31.html' title='آش نذری'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116998659121907429</id><published>2007-01-28T15:41:00.000+03:30</published><updated>2007-01-28T15:46:31.230+03:30</updated><title type='text'>ساز مخالف</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;چند وقتیه فندق در مقابل هر جمله ی دستوری یا حتی خبری جبهه می گیره و مخالفت میکنه. جمله اگه مثبت باشه، منفی می شه و اگه منفی، مثبت. امکان نداره وقتی می گم فندق بیا مثلا لباس بپوش، همون موقع بیاد. حتما باید دو سه دقیقه بعد بیاد تا مقاومتش رو نشون بده. دیگه دست نزن و نرو و نکن خطرناکه که دیگه جای خود داره&lt;br /&gt;این وسط گاهی با همین مخالفتاش جمله های بامزه ای هم از دهنش می شنویم. مثلا دیشب باباش به اش میگه فندقی شب به خیر و فندق جواب می ده: نه، شب نه خیر!!؟&lt;br /&gt;یا اونروزی به اش گفتم چشم ات رو نمال، مژه هات کنده می شه. می گه نه می خوام کنده بکنم!!!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تازگی به قیمت ها هم خیلی حساس شده و قیمت هر چیزی رو می پرسه. میگه مامان این شلوار منو چند خریدی؟ می گم سه هزار تومن می گه وای چه گرون!! این ماشینم رو چند خریدی؟ می گم چهار هزار تومن می گه ها ها خوبه ارزونه!!؟&lt;br /&gt;اونروزی داشت توی بازی مثلا با دایی اش تلفنی حرف می زد. می گفت اِ ماشین کنترلی خریدی دایی؟ چند؟ ..... وای هفتصد تومن؟ ...... جدی؟ ....... خیلی گرونه که!!!!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما از مهد کودک بگم که این روزا من کلی دعای خیر می کنم برای کسی که مهد رو اختراع!! کرد. روزایی که فندق می ره مهد، انرژی های مخربش رو تخلیه می کنه و بقیه ی روز رو ما با آرامشی نسبی سر می کنیم!!!هر روز هم یه دوست جدید، یه روز ملیکاست و یه روز مهدیس، امروز هم ارشیا&lt;br /&gt;فندق رو که می ذارم مهد، خودم یه ساعتی می رم هواخوری؛ بازار، ساحل، ولخرجی، الواتی، ولگردی!!!.  خداییش &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;خیلی حال می ده. کسی پایه هست؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;شب عاشورا، فردا شب، خونه ی بیتا اینا آش نذری می پزن. برنامه ی هرساله. من و فندق هم می ریم، البته فکر نمی کنم کمکی از دستمون بربیاد، فقط باید مواظب باشیم زیاد توی دست و پا نباشیم.  قصه اش رو هم بعدا می گم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116998659121907429?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116998659121907429/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116998659121907429' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116998659121907429'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116998659121907429'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/01/blog-post_28.html' title='ساز مخالف'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116970893018003189</id><published>2007-01-25T10:37:00.000+03:30</published><updated>2007-01-25T10:46:41.410+03:30</updated><title type='text'>نیازمندی ها</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;به یک عدد خواهر جهت گذاشتن سر بر روی شانه هایش و به مدت یکساعت هق هق کردن نیاز مند است. یک خواهر که از چشمهایم بفهمد دلم گرفته و می خواهم داد بزنم. یک خواهر راز دار که بفهمد من فقط به درد دل نیاز دارم نه نصیحتهای خواهرانه. خواهری که درک کند که باید مرا به حال خودم بگذارد تا یکساعتی زار بزنم بدون اینکه حرف بزنم بعد تازه شروع کنم به گفتن. خواهری که بفهمد نباید به آدمی که اینقدر دلش گرفته بگوید همه چیز درست می شود، صبر داشته باش یا اینکه برو خدا رو شکر کن جای فلانی نیستی. خواهری که شعورش برسد که وقتی دارم برایش درد دل می کنم نباید تلفن جواب بدهد یا تلویزیون نگاه کند یا به غذایش سر بزند. او باید بفهمد که من چرا آمده ام سراغ او و نرفته ام پیش مامان یا داداش یا شوهرم برای درددل کردن. می خواهم توی اون مدتی که دارم با بغض حرف می زنم، دستهایم را بگیرد و بگوید که می فهمد چه می گویم، که درکم می کند، که خوب کردی این حرفها رو توی دلت نگه نداشتی؛ که اگر نگه می داشتی عقده می شد برایت ولی حالا سبک شدی و غصه ها هم سبکتر شدند. خواهری که اصلا نگوید وای زن گنده چه اشکی می ریزد!!! یا دیگه از تو گذشته!!!. خواهری که نگوید بسه دیگه پاشو برو دست و روت رو بشور بیا میوه بخوریم. خواهری که سی سال بی خواهریم را جبران کند. می خواهم درد دلهای سی ساله ام را روی دوشهای مهربانش واگویه کنم. من مادر دارم، پدر دارم، برادر دارم، شوهر هم دارم، دختر خاله و دختر عمه هم دارم؛ اما قبول کنید هیچ کدام خواهر نمی شوند. تا همین الان که یکماهی است بیست و نه سالگی را تمام کرده ام نبودنش را احساس نکردم. یعنی سعی کرده ام به خودم بقبولانم که عوضش خیلی چیزهای دیگر دارم. اما امروز رسما اعلام می کنم به یک خواهر ترجیحا مجرد نیاز دارم که لازم نباشد وقتی شوهرش خانه نیست بروم و سرم را روی شانه هایش بگذارم، یعنی هر وقت دلم گرفت بروم. خلاصه خواهری که برایم خواهری کند، می فهمید؟ خ و ا ه ر ی، خ و ا ه ر ی&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی توقع زیادی است این خواهر خواهی من؟&lt;br /&gt;حالا آیا فریاد رسی هست؟&lt;br /&gt;آیا امیدی هست؟&lt;br /&gt;من زیاد فرصت ندارم ها!!!؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116970893018003189?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116970893018003189/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116970893018003189' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116970893018003189'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116970893018003189'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/01/blog-post_25.html' title='نیازمندی ها'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116954483327996064</id><published>2007-01-23T13:02:00.000+03:30</published><updated>2007-01-23T13:03:53.290+03:30</updated><title type='text'>دو تا کتاب توپ</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;شاید بدونید که جایزه ی مهرگان ادب امسال به رمان وَ دیگران اثر محبوبه ی میر قدیری تعلق گرفته. رمان و دیگران همراه با دو رمان بازی آخر بانو اثر بلقیس سلیمانی و رویای تبت اثر فریبا وفی نامزد دریافت این جایزه بودند که  با رای هیئت داوران، و دیگران موفق به دریافت جایزه شد&lt;br /&gt;رمان رویای تبت رو قبلا خونده بودم و فوق العاده بود. و دیگران و بازی آخر بانو رو در کمال خوش شانسی توی کتابفروشی شهرمون پیدا کردم. هر دو مسحور کننده ان. و دیگران، ظاهرا به این دلیل که یک موضوع بکر و تازه رو باز کرده و به زیبایی پرورونده، تونسته به دو رمان دیگه پیشی بگیره. داستان ارتباط زنی است با مردی که خود خانواده و زن و بچه داره. همه ی رمان، حرفهایی است که زن با همسر اول مرد می زنه اما در درون و توی دل خودش. درد دل می کنه و گلایه و هزار حرفی که سالها توی دلش مونده بوده. این حرفها زمانی زده می شه که مرد دیگه زنده نیست. باید بخونیدش و مطمئنم خیلی جاها، مثل من، با راوی همدل می شید و همراه. یه جایی خیلی دلم گرفت، جایی که راوی اعتراف می کنه که به موقعیت زینت، همسر اول مرد، حسودی می کنه و می گه که تو زینت همسرش بودی و من همدمش بودم؛ همدم یعنی برای یک دم، یک لحظه&lt;br /&gt;اگر پیداش کردید بخونیدش، لذت خواهید برد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; رمان بازی آخر بانو حکایتی دیگه اس، اما باز هم قصه ی یه زن. یه زن که آخرش هم تو خماری می مونید که کدوم روایت از زندگی این زن راست بود. در عین لذتی که از خوندن کتاب بردم، یه لحظه فکر کردم از اول قصه سر کار بودم. ولی من شیوه ی نوشتن و پرداخت بازی آخر بانو رو بیشتر از و دیگران دوست داشتم. اگر اینم پیدا کردید حتما بخونید، لذت می برید، حتما&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116954483327996064?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116954483327996064/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116954483327996064' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116954483327996064'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116954483327996064'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/01/blog-post_23.html' title='دو تا کتاب توپ'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116931884076452915</id><published>2007-01-20T22:14:00.000+03:30</published><updated>2007-01-20T22:17:20.776+03:30</updated><title type='text'>امروز یا دیروز</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;بعضی وقتا که مشکلات و گرفتاری های دنیای جدید عاصی و خسته ام می کنه، یا سردی و نامهربونی و بی تفاوتی آدمها اشکم رو در می آره، آرزو میکنم کاش زودتر به دنیا اومده بودم، مثلا صد سال پیش تا طعم اون صمیمیت و آسودگی خیال زندگی بی تکنولوژی رو می چشیدم. می فهمید که چی می گم، این مطمئننا فقط احساس من نیست، همه مون یه وقتایی به زندگی یه جورایی راحت و بی دغدغه ی فکری مادربزرگامون غبطه خوردیم؛ قبول دارید که؟؟&lt;br /&gt;اما یه وقتایی هم مثل امشب خدا رو شکر می کنم که زودتر به دنیا نیومدم. امشب که رفتم و بدون دردسر، دندون عقلم رو کشیدم، خیلی خوشحالم که الان صد سال پیش نیست که مجبور باشم برم برم پیش یه آدم قلچماق سبیلو، تا دندونم رو با یه گاز انبر به این هوا!!! در بیاره. خدا رو شکر که اینهمه امکانات و وسایل هست تا یه دندون عقل اندازه ی عاج فیل!!!، بی دردسر دربیاد. خودمونیم چقدر دم و دستگاه دارن این دندونپزشکا و خداییش کارشون هم سخته و حساس. مگه نه، &lt;a href="http://misssamira.blogspot.com"&gt;سمیرا جون&lt;/a&gt; ؟&lt;br /&gt;امروز جلسه ی دوم بود و خانم دکتر، عصب کشی یه دندون رو تموم کرد و یه دندون عقل رو هم کشید و رفت تا جلسه ی بعد که چند تا پوسیدگی رو تعمیر!! کنه. نظرم رو در مورد دکترم بعدا می گم، وقتی کارش تموم شد. اما کارای بابای فندق تقریبا تمومه و فقط مونده روکش دندونش که باید از تهران بیاد. وقتی دکتر داشت دندونای بابایی رو براشینگ می کرد، اجازه گرفتم و فندق رو بردم تا ببینه دکتر برای باباش چکار می کنه، به این نیت که توی ذهنش بمونه و برای آینده ترسش بریزه؛ فکر می کنین اثر داره؟&lt;br /&gt;الان که دارم تایپ می کنم، طرف چپ صورتم بی حسه و سنگین و به سختی با فندق حرف می زنم. اینو نوشتم که چند سال دیگه که این خاطرات رو مرور می کنم یادم بیفته که درد دندون بد دردیه!!!؟&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116931884076452915?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116931884076452915/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116931884076452915' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116931884076452915'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116931884076452915'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/01/blog-post_20.html' title='امروز یا دیروز'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116903512727586019</id><published>2007-01-17T15:14:00.000+03:30</published><updated>2007-01-18T00:19:55.440+03:30</updated><title type='text'>فندق به مهد می رود</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;چند وقتی بود که احساس می کردم فندق خیلی تنهاست و به چند تا دوست احتیاج داره برای بازی و سرگرمی. اسباب بازی ها و پارک رفتن ها هم براش کافی نبود. فکر کردم بهترین راه برای سرگرم کردنش و بری اینکه رفتارهای اجتماعی اش بهتر بشه، مهد کودکه. خوشبختانه یه مهد کودک هم پشت خونمونه. اوایل دی بردمش تا با محیط مهد و بچه ها و مربی ها آشنا بشه. خدا رو شکر از همون روز اول روی خوش نشون داد. قرار شد هفته ای سه چهار روزو هر روز دو ساعتی بره و با بچه ها بازی کنه. برای بچه های توی سن فندق برنامه ی خاصی هم ندارن، جز نقاشی. جاتون خالی که با چه شوقی رفتیم نوشت افزاری و دفتر و مداد رنگی و پاک کن و تراش خریدیم با یه کیف. راستش به جای فندق این منم که مدام دارم ذوق می کنم!!!. این چند روز رو که رفته خیلی بهش خوش گذشته و کلی دوست پیدا کرده. خودش اوایل به مهد می گفت خونه ی بچه ها. خلاصه که مهد کودک راه خوبی بود برای سرگرمی فندق و ساعتی استراحت من. البته چند روزی هم به خاطر سرما خوردگی و برای اینکه برای بچه های دیگه مشکلی پیش نیاد نرفت مهد کودک. فکر می کنم بودنش با بچه ها خیلی به اجتماعی شدنش کمک کنه. دو روز پیش همه ی بچه های کلاسشون رو بردن عیادت یکی از بچه های کلاسشون که لوزه هاش رو عمل کرده بود. وفتی هم رفتم دنبالش، کارت دعوت جشن تولد دستش بود. کلی ذوق کردم. زودی هم دویدم رفتم برای دوستش کادوی تولد گرفتم. فرداش دلم می خواست منم توی جشن تولد شرکت کنم اما راستش کسی تعارفم نکرد برم تو!! وقتی رفتم فندق رو برگردونم، دو تا ساک بزرگ دم در بود که معلوم بود توش پر از هدیه تولدهای آیداست، همون دختری که تولدش بود&lt;br /&gt;از شانس فندق، یه خانم مربی خوشگل و خوش تیپ به تورش خورده که البته یه ذره هم جدی و مقرراتیه&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.dropshots.com/day.php?userid=208018&amp;cdate=20061228&amp;amp;ctime=114317"&gt;اینم&lt;/a&gt; یه عکس از فندق خان که داره از مهد برمی گرده&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.dropshots.com/day.php?userid=208018&amp;cdate=20070116&amp;amp;ctime=173100"&gt;این یکی&lt;/a&gt; هم دیروز گرفتم. زیر شر شر بارون واستادیم کنار خیابون تا فندق خان با چترش راه بره&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116903512727586019?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116903512727586019/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116903512727586019' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116903512727586019'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116903512727586019'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/01/blog-post_17.html' title='فندق به مهد می رود'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116886083554689312</id><published>2007-01-15T14:56:00.000+03:30</published><updated>2007-01-15T17:27:28.533+03:30</updated><title type='text'>یه بنده ی خوب خدا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود توی یه شهر کوچک، یه پیرزنی توی یه خونه ی محقر با دیوارای کاهگلی زندگی می کرد. پیرزن، ریزه میزه و استخونی بود اما دلی داشت قد یه دریا، روحی داشت بزرگ و قلبی داشت پر از محبت و پر از صفا ، پر از امید به خدا. همه ی عمر هشتاد ساله اش در رنج و محرومیت و فقر و نداری گذشته بود، اما امیدش رو از دست نداده بود، اما پاش رو کج نذاشته بود. چه وقتی شوهرش زنده بود و چه وقتی که سایه ی اون از سرش کم شده بود کار کرده بود و عرق ریخته بود و خرج بچه ها رو داده بود تا بزرگ بشن و سر و سامون بگیرن. کار کرده بود و کمک خرج عروسی نوه ها شده بود. کار کرده بود تا قرضای جهیزیه ی نوه ها رو بده تا سیسمونی نوه بزرگه آبرومند باشه. کار کرد و کار کرد و توی هشتاد سالگی سر بار بچه هاش که نشد هیچ، هر چهار تا بچه اش نون از سفره ی مادر پیرشون برمی داشتن. سالهای جوانی به کنار سالهای پیری اش رو هم کار کرد تا لقمه ی گدایی به دهن نبره. بی سواد بود اما توی بزرگواری و پاکی و مناعت طبع، دست هزار هزار آدم باسواد پرادعا رو از پشت بسته بود. کار کرد، ظرف شست، لباس شست، برگهای خشک باغچه ها رو جمع کرد، سبزی پاک کرد، اتاقها و هال و حیاط رو جارو زد و خسته شد و پیر شد و شکسته شد و گله ای نکرد تا همین دیروز که راحت شد و رفت پیش همون خدا که تا دنیا دنیا ست، خستگی در کنه&lt;br /&gt;من این پیرزن نازنین رو می شناختم، به اش می گفتیم ننه. بزرگم کرده بود. برام لالایی خونده بود. دست و صورت گلی و لباسای خاکی ام رو شسته بود، سی سال قربون صدقه ام رفته بود. جزیی از زندگی و خونه ی پدری ام بود. مامان می گفت سر جهازی بابات بوده. کمک دست مادربزرگ پدری ام بود و بعد از رفتن بی بی، موند تا مامانم دست تنها نمونه. پاکی و درستی اش باعث شده بود همه به اش اعتماد داشته باشن. کلید خونه ی ما و خونه هایی رو که می رفت و کار می کرد رو داشت. من و دو تا داداشها رو از همه بیشتر دوست داشت چون از همه بیشتر برامون زحمت کشیده بود. داداش اولی هر وقت از تهران می رفت شهرستان سر ننه رو بغل می کرد و می بوسید، بسکه دوستش داشت. ننه، یاد گذشته ها و بی بی ام که می افتاد، می گفت بهار که به دنیا اومد، قربون صدقه اش می رفتم و براش می خوندم الهی عروس بشی و من بیام به خونه ات؛ بی بی می خندیده که وای ننه تو می خوای تا عروسی بهار زنده باشی؟ و بی بی رفت و ننه موند و فندق بهار رو هم دید و قربون صدقه ی اونم رفت. آخرین بار که خونه ی مامانم بود، ذوق می کرد که فندق صداش می کنه و دنبالش می گرده و بوسش می کنه&lt;br /&gt;این سالهای آخر، مامان، کارای ننه رو سبک کرده بود، دلش نمی اومد بهش کار بده. اما خدا می دونه که اگر می اومد و می دید مامان ظرفها یا لباسها رو شسته یا داره جارو می کنه، بهش برمیخورد، ناراحت می شد و شروع می کرد به غر زدن. ننه متنفر بود از نون مفت خوردن. کار می کرد و مزد می گرفت تا نونی که می خورد از گلوش پایین بره&lt;br /&gt;من امروز موندم تو کار خدا. همین امروز، معنی عاقبت به خیری رو فهمیدم که ننه ام عاقبت به خیر شد. زنی که یه عمر بندگی خدا رو کرد و خدمت خلق خدا و یک روز هم حتی محتاج خلق نشد. تا آخرین نفس کار کرد و از کار افتاده و زمین گیر نشد تا برای رفع نیازش به مثل منی احتیاج پیدا کنه&lt;br /&gt;تصویری که الان ازش توی ذهنمه مال روزاییه که بچه بودم و مامان می رفت سرکار و ننه ما رو نگه می داشت. کاراش که تموم می شد، می نشست یه گوشه، پاهاش رو دراز می کرد و گیوه و لیف می بافت تا از فروششون پولی در بیاد و به زخمی بزنه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;مهربونم، خسته نباشی. خسته از این همه سال زحمت و تلاش. خدا کنه حلالم کرده باشی. این همه زحمتی رو که برام کشیدی بهم حلال کرده باشی. مرگ حقه و من خوشحالم که تو آروم و بی درد رفتی و الان اون بالا بالاها راحتی و آسوده. یقین دارم پاداشت چیزی جز بهشت نیست، که بهشت بهترین پاداشه برای خوبی و اخلاص و پاکی. خسته نباشی، مهربونم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.dropshots.com/day.php?userid=208018&amp;cdate=20040908&amp;amp;ctime=091358"&gt;یه عکس از ننه و فندق&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116886083554689312?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116886083554689312/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116886083554689312' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116886083554689312'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116886083554689312'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/01/blog-post_15.html' title='یه بنده ی خوب خدا'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116868840416184011</id><published>2007-01-13T15:02:00.000+03:30</published><updated>2007-01-13T15:12:17.700+03:30</updated><title type='text'>خانم شجاع السلطنه</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0in 0in 0pt" align="right"&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;از مدتها پیش دندونای آسیابم درد می کرده و بهش محل ندادم تا حالا که دیگه غذا خوردن برام شده همراه با اعمال شاقه!!!. چند روز پیشا که بابای فندق رفت دندون عقلش رو کشید و اومد و از خانم دکتره تعریف کرد دلم رو زدم به دریا و گفتم ایندفعه باهات می آم. اما چشمتون روز بد نبینه، رفتن همان و در چاه افتادن همان. خانم دکتر فرمودن، یه دندون عقلت باید جراحی بشه و درش بیاریم، چون کج در اومده و داره دندون بغلی رو هم خراب می کنه که البته اینو خودم از 4 سال پیش می دونستم ولی به دلیل ترس فراوان از دندونپزشکی بی خیالش شدم!!! دو تا از دندونای آسیاب، پر کردن لازم داره و یکی دیگه از دندونای عقل هم تا کار دستم نداده، کشیده بشه خیلی بهتره.قیافه ی من ترسو دیدنی شده بود؛ افتاده بودم به عجز و لابه و خانم دکتر هم از اونا که اصلا به مریض رو نمی ده. خداییش قیافه اش هم از اوناییه که نمی شه زیاد باهاش کل کل کرد. برای جراحی هم من رو معرفی کرده به یه متخصص جراحی. ولی فقط خدا می دونه و خودم که از ترس &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;&lt;/span&gt;چه حال و روزی دارم. آخرین باری که دندون پر کردم دوازده ساله بودم و خیلی شجاعتر از الان. حالا با این خانم دکتر جدی و این شوهری که دلداری دادن بلد نیست، بدجوری دلم برای مامانم تنگ شده&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;دکتر گفت دندونات چند جلسه کار داره. اولین جلسه اشم چهارشنبه همین هفته اس. برام دعا کنید دوستای خوبم. به دلداری هم احتیاج دارم، بدجور&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA"&gt;پی نوشت: &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;a href="http://www.dropshots.com/day.php?userid=208018&amp;cdate=20061229&amp;amp;ctime=051717"&gt;اینم&lt;/a&gt; یه عکس از یه غروب زیبای خلیج فارس، همون روزایی که &lt;a href="http://www.kifpooli.blogfa.com"&gt;نانی&lt;/a&gt; مهمونمون بود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116868840416184011?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116868840416184011/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116868840416184011' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116868840416184011'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116868840416184011'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/01/blog-post_13.html' title='خانم شجاع السلطنه'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116841287987574620</id><published>2007-01-10T10:32:00.000+03:30</published><updated>2007-01-10T13:52:33.286+03:30</updated><title type='text'>حکایت فندق خان و سونیا</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.dropshots.com/photos/208018/20070109/144107.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand" alt="" src="http://www.dropshots.com/photos/208018/20070109/144107.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;یادتونه نوشتم مسافرتی که همه چیزش رو برنامه پیش بره خیلی بهم می چسبه؟ خوب طبیعیه که از مسافرتی هم که اینجوری نباشه خیلی بدم می آد ( چشم بسته غیب گفتم، کسی هم پیدا می شه که از چنین چیزی خوشش بیاد؟). خلاصه که مسافرت چند روزه ی ما توی این عید غدیر این شکلی بود. رفتیم که چند روزی رو مثلا دور از هیاهوی کار، استراحت کنیم. اما با اوضاعی که پیش اومد، حالا برگشتیم خونه مون و داریم استراحت می کنیم!!!. اما الان نمی خوام با تعریف کردن اون اتفاقهای بی مزه و لوس اعصاب خودم و شما رو بهم بریزم، عوضش می خوام از عروسکی بگم که آقا فندق گذاشت گردنمون&lt;br /&gt;روز شنبه رو قرار بود با &lt;a href="http://www.kifpooli.blogfa.com"&gt;نانی خانوم&lt;/a&gt; بریم خرید. قبلش بگم که اگه نانی نبود و اونروز رو باهاش نگذرونده بودیم دیگه جدی جدی مسافرته کوفتمون می شد؛ اما نانی با انرژی مثبتی که می ده باعث شد اونروز به من و فندق و بابایی خیلی خوش بگذره. خوش اخلاقی و خنده های شیرین نانی رو من در کمتر کسی سراغ دارم. خلاصه اینکه من و نانی و فندق رفتیم تو یه مغازه ی لباس فروشی که اتفاقا عروسکای قشنگی هم داشت. از همون لحظه ی ورود فندق راهش رو کج کرد و رفت طرف یه عروسک با چشمای درشت و لبای قلوه ای و قد بلند که روی زمین گذاشته بودنش. حواسم بهش بود که چه طور جذب اون عروسکه شده. اول فقط نگاش می کرد، بعد دستش رو کشید به موها و تا چند دقیقه خیره شد به اش. بعدش هم عروسک خانوم رو زد زیر بغل و اومد گفت مامان اینو بخر ببریمش خونه. حالا دیگه از فندق اصرار و من و نانی هم التماس که وای این عروسک زشته چیه برداشتی و بیا این آقا موشه رو بگیر و این قورباغه رو یا این آقا پلیسه رو یا این خوکه رو یا ....... ولی فندق محکم عروسکه رو بغل کرده بود و میگفت می خوام اینو ببرم خونه. یکی از مشتری ها بهش گفت این عروسکه مال دختر منه و نمی شه تو ببریش و فندق هم داد و بیداد که مامان این خانومه نمی ذاره من عروسکه رو بخرم و چشمتون روز بد نبینه مجبور شدیم عروسک خانوم رو با اون چشما و لبای قلمبه بخریم به عبارت سیزده هزار تومن ناقابل!!!اسم عروسک خانوم ظاهرا بریتیسه که البته من چون زیاد اهل کارتون نیستم نمی شناسمش، اما نانی اسمش رو گذاشت سونیا و حالا سونیا خانوم شده رفیق شفیق آقا فندق. برای نانی هم بد نشد، یه موش سفید دوست داشتنی خرید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.kifpooli.blogfa.com"&gt;نانی جونم&lt;/a&gt; ممنون که با ما اومدی خرید و سر و صدامون رو تحمل کردی. من و فندق و بابایی خیلی دوستت داریم و این هم آخرین باری نبود که مزاحمت شدیم. بازم منتظر باش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پی نوشت: الان چهار روزه عروسک خانوم مهمون ماست اما طفلک فقط شب اول قرب و منزلت داشت و حالا مظلوم، گوشه ی اتاق فندق خان افتاده&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116841287987574620?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116841287987574620/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116841287987574620' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116841287987574620'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116841287987574620'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/01/blog-post_10.html' title='حکایت فندق خان و سونیا'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116765814075549332</id><published>2007-01-01T16:49:00.000+03:30</published><updated>2007-01-01T17:05:57.023+03:30</updated><title type='text'>!!گیجی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;نمی دونم چی به سر وبلاگم اومده!!! دو روزه که نمی تونم بازش کنم . در واقع صفحه ی اصلی باز می شه اما فقط اسم وبلاگم می آد و پستها دیده نمی شن. پستها رو می تونم از طریق ادیت پست بلاگر ببینم اما خود صفحه رو نه!!!. ظاهرا بقیه با وبلاگم مشکل ندارن؛ بنابراین یه خورده پست گذاشتنم با اعمال شاقه همراهه. کسی می دونه ممکنه مشکل از کجا باشه؟ در ضمن صفحه ی اصلی رو با آنتی فیلتر می تونم باز کنم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;ممنونم که به من سر می زنین، دوستای گلم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;پی نوشت : خیلی خنده داره!!! اما همچین که نوشته ها رو پابلیش کردم مشکل حل شد. ولی دلم نیومد پست رو پاکش &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;کنم، تجربه ی لوسی بود، مگه نه!!؟؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116765814075549332?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116765814075549332/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116765814075549332' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116765814075549332'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116765814075549332'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title='!!گیجی'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116730914069910453</id><published>2006-12-28T15:59:00.001+03:30</published><updated>2006-12-28T16:03:49.713+03:30</updated><title type='text'>دعا</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اصلا حالم خوب نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای یکی از دوستای خوبم که هیچوقت صورت زیباش رو بدون لبخند ندیده بودم، یه اتفاقی افتاده که حتی تولد نوزاد شیرینش هم شادش نکرده. همیشه و به همه روحیه داده و حالا خودشه که به انرژی مثبت احتیاج داره. براش دعا کنید زود زود حالش خوب بشه، باشه؟؟&lt;br /&gt;امروز که دیدمش خیلی دلم گرفت، حقش نیست اینروزا رو که باید به شادی بگذرونه، یه بیماری مزخرف حالش رو بگیره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;خدای بزرگ کمکش کن&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116730914069910453?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116730914069910453/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116730914069910453' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116730914069910453'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116730914069910453'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/12/blog-post_116730914069910453.html' title='دعا'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116703332390581750</id><published>2006-12-25T11:15:00.000+03:30</published><updated>2006-12-25T13:41:20.236+03:30</updated><title type='text'>بازی یلدا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;این چند روزه به دلایلی بی حوصله بودم و زیاد وبگردی نکردم. تازه کامنتهامم بابای فندق برام خونده تا دیروز که کامنت&lt;a href="http://misssamira.blogspot.com/"&gt; سمیرا&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.bluesky_ir.persianblog.com/"&gt;دختر خوب&lt;/a&gt; رو خوند و اینکه من رو دعوت کردن به بازی یلدا. البته به نظر می رسه یه کم وقتش گذشته اما بازی جالبیه و حیفم اومد منم بازی نکنم. دست طراحش هم درد نکنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:و اما پنج واقعیت در مورد من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بی غیرتی و تنبلی خاصی دارم برای رژیم لاغری گرفتن. تقریبا سختترین کاره برام. چند تجربه ی ناموفق داشتم و رسما اعلام می کنم به همه ی اونایی که از اول لاغر بودن یا با رژیم لاغر شدن حسودیم می شه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از شستن ظرف بدون دستکش متنفرم اما اگه دستکش دستم باشه می تونم ظرفهای دو تا رستوران رو بشورم و صدام در نیاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حوصله ی رفت و آمد و مهمون بازی ندارم مگر با آدمایی که باهاشون حرف برای گفتن داشته باشم که معمولا تعدادشون زیاد نیست؛ به همین دلیل تعداد دوستام انگشت شماره و با کمال بی رحمی با چندین نفر چون حوصله شون رو نداشتم قطع رابطه کردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه سال توی یه اداره ی دولتی کار کردم وعلی رغم اینکه خیلی برای به دست آوردن اون کار دوندگی کرده بودم ولی همون ماههای اول بلا نسبت مثل سگ پشیمون شدم، به دلایل عدیده. به همین دلیل وقتی فهمیدم دارم مامان می شم، زودی بارداری رو بهانه کردم و زدم به چاک. الانم با اینکه عاشق کار و فعالیت اجتماعی ام، دیگه حاضر نیستم بی گدار به آب بزنم و ترجیح میدم یه کار خصوصی داشته باشم تا اینکه کارمند یه رییس خودخواه و قدر نشناس باشم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه سالی می شه که سینما نرفتم. چرا؟ چون با فندق سینما رفتن اصلا عاقلانه نیست و از طرفی هیچ کس حتی بابای مهربونش حاضر نیست بچه رو دوساعت بگیره تا مامان فندق بره دنبال الواتی و سینما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون قاعده بازی حکم می کنه، منم &lt;a href="http://www.boomesefid.blogfa.com/"&gt;مژده &lt;/a&gt;، &lt;a href="http://helen1.persianblog.com/"&gt;هلن&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://wwwblogestan.blogspot.com/"&gt;نگاهی نو&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://www.avazekhoshk.blogspot.com/"&gt;سروش&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://noosha2006.blogfa.com/"&gt;نوشا&lt;/a&gt; رو دعوت می کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.hajiwashington.com/"&gt;حاجی واشنگتن &lt;/a&gt;عزیز بسیار ممنون از اینکه من رو به بازی دعوت کردی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116703332390581750?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116703332390581750/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116703332390581750' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116703332390581750'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116703332390581750'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/12/blog-post_25.html' title='بازی یلدا'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116650926290164070</id><published>2006-12-19T09:50:00.000+03:30</published><updated>2006-12-20T00:34:26.126+03:30</updated><title type='text'>sea inside</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;فیلم &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0369702/"&gt;دریای درون &lt;/a&gt;رو دیدم. محصول سال 2004 اسپانیا و کاری از الخاندرو آمنابار، با بازی فوق العاده ی خاویر باردم. فیلم، داستان زندگی رامون سام پدرو است که از سن 26 سالگی بر اثر شیرجه زدن در آب کم عمق، قطع نخاع شده و نزدیک سی سال زندگی بسیار سختی رو گذرونده. آمنابار به زیبایی هرچه تمامتر، تلاش رامون رو برای جلب نظر اجتماع، از خانواده گرفته تا مراجع قضایی و مذهبی، بازگو می کنه، برای اینکه تصمیمش رو برای از بین بردن خودش و پایان دادن به زندگی انگلی اش بپذیرن و به رسمیت بشناسن. کارگردان بدون هیچ قضاوت آشکاری اجازه می ده بیننده خودش با دیدن و شنیدن دفاعیات رامون و نظرات دیگران، در مورد چنین تصمیمی نظر بده. رامون با تنها وسیله ای که داره یعنی زبانش، از خودش دفاع می کنه و زندگی ای رو که آزادی رو ازش گرفته، شایسته ی پایان می دونه، اگرچه جامعه ی سنتی هم به سختی و با دلایل مذهبی و دینی در مقابل خواسته ی اون مقاومت می کنه. تنها خولیا، وکیل او، که خودش دچار معلولیته، درکش می کنه و ازش دفاع می کنه. در این میان زنی روستایی به رامون ابراز عشق می کنه، اما رامون اونو از خودش می رونه چون فقط عشق کسی رو باور داره که به قتلش کمک کنه. سرانجام هم به یاری همین زن، به زندگی پر مرارت خودش پایان می ده، چون زن واقعا عاشق رامون بود&lt;br /&gt;این فیلم رو اگر دیدید، که حتما مثل من از این همه قدرت و ظرافت هنری که کارگردان به خرج داده لذت بردید و اگر ندیدید، از دستش ندید&lt;br /&gt;من نمی دونم جوامع غربی، الان در مقابل مقوله ی قتل با ترحم یا اتانازی، چه موضعی دارن. اما خودم با این تصمیمی که رامون گرفت، یا افرادی مثل رامون می گیرن موافقم. هیچکس به اندازه ی خود این آدمهای معلول، از وضعیتشون رنج نمی کشه اگرچه اطرافیان و اونایی که وظیفه ی نگهداری از معلول رو دارن هم در این رنج بزرگ سهیمن. در فیلم دریای درون، همسر برادر رامون رو می بینیم که با چه حوصله و محبتی کارهای شخصی برادر شوهرش رو انجام می ده اما این وضع تا کی می تونست ادامه پیدا کنه اگر رامون به زندگی اش خاتمه نداده بود&lt;br /&gt;من به تصمیم رامون احترام می ذارم و آرزو می کنم چنین تصمیمی رو که افرادی با شرایط رامون می گیرن، توسط جامعه ی حقوقی و مذهبی به رسمیت شناخته بشه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پی نوشت: بدینوسیله از داداش مهربون و گلم، کمال تشکر و قدردانی رو دارم که اینهمه فیلمهای خوب و تاپ!! بهم میده تا من اینجا از زور بی تفریحی!!، تلف نشم. الهی که همیشه بری مهمونی و عروسی، باقالی پلو با گوشت بخوری، داداش ماهم. یه دنیا دوستت دارم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116650926290164070?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116650926290164070/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116650926290164070' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116650926290164070'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116650926290164070'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/12/sea-inside.html' title='sea inside'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116633331692378980</id><published>2006-12-17T08:56:00.000+03:30</published><updated>2006-12-17T09:23:27.700+03:30</updated><title type='text'>کمک!!؟؟</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از دیروز این یه بیت شعر از کله ام بیرون نمی ره و مدام زمزمه اش می کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;کاش آنان که عیب من جستند &lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;em&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;رویت ای دلستان بدیدندی &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا بجای ترنج در نظرت &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دستها بی خبر بریدندی&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این شعر رو پایین یه تابلو قلمزنی با عنوان مجلس یوسف و زلیخا دیدم و خیلی به دلم نشست. نه شاعرش رو می دونم کیه و نه بیتهای قبل و بعدش رو بلدم. کسی اطلاعی ازش داره؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116633331692378980?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116633331692378980/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116633331692378980' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116633331692378980'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116633331692378980'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/12/blog-post_17.html' title='کمک!!؟؟'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116592309637012112</id><published>2006-12-12T14:54:00.000+03:30</published><updated>2006-12-12T15:01:36.383+03:30</updated><title type='text'>ابر و بارون و چتر رنگی</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.dropshots.com/day.php?userid=208018&amp;cdate=20061209"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;دیروز و پریروز، به لطف همون خدای مهربون و دعای شما، اینجا یه ریز بارون اومد. یه بارون، با صدا و بویی مست کننده. بنابراین به توصیه ی سهراب سپهری که باید زیر باران رفت و خیلی کارا رو کرد!!، من و فندق هم دست هم روگرفتیم و رفتیم پارک که فندقی بره توی استخر توپ. راستش فندق از صبح پشت سر من راه رفت و نق زد و گفت بریم پارک. تا عصر تحملش کردم و صبوری، تا ساعت هفت، زیر بارون، رفتیم پارک. البته استخر توپ سر پوشیده است ها!!. به خاطر بارون، هیچکی هم توی پارک نبود و فندق تونست بدون رقیب توی استخر توپ شنا کنه!!. منم نشستم روی صندلی و از شرشر بارون حسابی لذت بردم. آخرش هم فندق رو که معمولا به راحتی از استخر توپ و سرسره دل نمی کنه، با این وعده که بیا بیرون، بریم خونه ی خاله بیتا، از پارک بردمش بیرون. فندق اسم خونه ی خاله بیتا رو که می شنوه، دل و دینش رو از دست می ده، از بس که اونجا تحویلش می گیرن و دوستش دارن. به قول خودش توی خونه ی خاله بیتا، بهناز هست، بهروزهست، بهنوش هست با مامان و خاله بیتا. خاله بیتا و خواهر برادراش، عاشق اینن که از فندق بپرسن زرافه چی می خوره و فندق جواب بده برگ درخت می خوره، سگ گوشت می خوره، فندق غذا می خوره!! و اونا ریسه برن از خنده. توی خونه ی خاله بیتا، همیشه به فندق خوش می گذره&lt;br /&gt;نتیجه اون روز بارونی و زیبا این بود که چتر قرمز و آبی رو افتتاح کردیم و برگشتیم خونه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.dropshots.com/photos/208018/20061209/164321.jpg"&gt;این&lt;/a&gt; عکس غروب دریا رو هم چند روز پیش گرفتم. خودم خیلی دوستش دارم، البته کیفیت چندانی نداره، چون با دوربین موبایله. &lt;a href="http://www.dropshots.com/photos/208018/20061209/165038.jpg"&gt;اینم &lt;/a&gt;عکس فندقه،همون روز،کنار ساحل&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116592309637012112?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116592309637012112/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116592309637012112' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116592309637012112'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116592309637012112'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/12/blog-post_12.html' title='ابر و بارون و چتر رنگی'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116570338244258611</id><published>2006-12-10T01:54:00.000+03:30</published><updated>2006-12-10T01:59:42.456+03:30</updated><title type='text'>فریدا کالو</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;فیلم فریدا رو دیدم، به کارگردانی جولی تیمور و بازی زیبای &lt;a href="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/8/81/Salma_Hayek_in_Cannes.jpg"&gt;سلما هایک&lt;/a&gt;. از سلما هایک به چند دلیل خوشم می آد؛ یکی اش اینه که به چهار زبان زنده ی دنیا مسلطه. سلما با پدری لبنانی و مادری اسپانیایی می تونه به زبانهای انگلیسی، عربی، اسپانیولی و پرتغالی صحبت کنه. اون بزرگ شده ی مکزیکه و برای فریدا کالو، نقاش مکزیکی، هنر و شخصیتش احترام زیادی قائله و بازی در نقش فریدا رو نقطه ی درخشانی در پرونده ی هنری خودش می دونه&lt;br /&gt;فریدا کالو رو از قبل نمی شناختم. با این فیلم شناختمش و در موردش از اینترنت اطلاعات گرفتم. فریدا زنی بوده منحصر بفرد، توانا و هنرمند. اون در سال 1907 در حومه ی مکزیکو سیتی به دنیا آمده. حاصل زندگی هنری فریدا، 143 تابلو فوق العاده اس. قدرت فریدا رو در مبارزه با ناامیدی و پیروزی اش رو در جریان تصادف شدید اتوبوس و مدتها بستری شدنش ستایش می کنم. اون در دوران سخت بستری بودنش، به نقاشی رو می آره.  صحنه ی نقاشی کشیدن فریدا روی بوم در حالی که در بستر دراز کشیده و از سینه تا نوک انگشت پاهاش توی گچه و اون گچ سفید که حالا لباس فریدا است، پُره از نقاشی پروانه های رنگی، روی من خیلی تأثیر گذاشت. همون تصادف باعث شد فریدا تا آخر عمر از درد پا رنج بکشه. موضوع اکثر تابلوهای اون، زنه و درد و رنجی که جنس زن در طول زندگی اش تحمل می کنه. فریدا رو عده ای به خاطر همین تابلوهاش، فمنیست می دونن. زندگی خصوصی فریدا هم مثل زندگی هنری اش جالبه و خاص. اون در 22 سالگی با دیه گو ریورا نقاش بنام مکزیکی، که اون زمان 42 ساله بوده ازدواج می کنه، اگرچه بعدها از هم جدا می شن. ازدواج فریدا با دیه گو ظاهرا برای خانواده ی خودش هم عجیب بود. شب عروسی، توی اتاق خواب، دیه گو دم گوش فریدا زمزمه می کنه از این که با یه پیرمرد چاق کمونیست ازدواج کردی، ممنونم. فریدا هم کمونیست بود و از طرفداران سرسخت مائو&lt;br /&gt;فریدای قدرتمند، با مرگ هم بسیار زیبا مبارزه می کنه و سرانجام در سال 1954، به دلیل انسداد جریان خون از دنیا می ره. خاکستر او هم اکنون درون کوزه‌ای در خانه ی قدیمی او که حالا تبدیل به «موزه ی فریدا کالو» شده، باقی مونده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلما هایک به خاطر بازی در این فیلم نامزد دریافت جایزه اسکار نقش اول زن در سال 2003 شد. اگر بتونید عکسی از فریدا ببینید، حتما مثل من، از شباهت عجیب چهره اش با سلما هایک تعجب می کنید. من یه عکس ازش گذاشتم &lt;a href="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/3/3a/Frida_Kahlo_Diego_Rivera_1932.jpg"&gt;اینجا&lt;/a&gt;. توی عکس فریدا در کنار دیه گو ریورا، همسرشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این فیلم رو ببینید، مطمئنن لذت می برید. من قدرت و تواناییهای فریدا کالو رو ستایش می کنم، اگرچه بعضی ابعاد شخصیتی اش برام عجیب و نا ملموس بود؛ مثل تمایلات جنسی اش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.zanan.co.ir/art/000062.html"&gt;این مطلب&lt;/a&gt; از ماهنامه ی زنان، نوشته ی الهام علیرضایی، برای من جالب بود، شاید برای شما هم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116570338244258611?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116570338244258611/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116570338244258611' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116570338244258611'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116570338244258611'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/12/blog-post_10.html' title='فریدا کالو'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116552386974895116</id><published>2006-12-08T00:05:00.000+03:30</published><updated>2006-12-08T00:10:49.243+03:30</updated><title type='text'>قصه های فندق</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فندق داره تاب بازی می کنه. من و باباش داریم تلویزیون می بینیم. فندق شروع می کنه به شعر خوندن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاب تاب عباسی خدا منو نندازی&lt;br /&gt;تاب تاب عباسی خدا منو نندازی&lt;br /&gt;خدا منو نندازی&lt;br /&gt;منو ننداز&lt;br /&gt;منو ننداز&lt;br /&gt;می گم منو ننداز&lt;br /&gt;گفتم منو ننداز&lt;br /&gt;با تو هستم، می گم منو ننداز دیگه!!!؟&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باور کنید دلم برای خدا سوخت با این بنده ی قلدر طلبکار!!!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;........................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند وقتیه فندق خان، با کوچکترین احساس دردی اقدام به خوددرمانی می کنه. اگه یه قطره آب از بینی اش بیاد یا بیفته و سرش یا دست و پاش به در و دیوار و میز و صندلی بخوره، یه کم گریه می کنه و بعد می گه مامان پاشو دارو بده و این جمله رو اونقدر تکرار می کنه تا وقتی که بلند شم و دارو بیارم. یه ذره می خوره و می گه مرسی، خوب شدم. طفلک فکر می کنه استامینوفن خورده اما خبر نداره مامانش داروی تقلبی بهش می ده. داروی من در واقع شربت نعناست که البته بی شباهت به مزه ی دارو نیست، ولی در مورد دردهای کوچولوی فندق کارسازه&lt;br /&gt;این رو نوشتم تا خودش بعدها بخونه و بفهمه چه کلاهی سرش می رفته!!!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;..............................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیشب فندق داشت می رفت توی اتاق که بخوابه. اما جلوش رو نگاه نمی کرد، متاسفانه و در نتیجه با سمت راست سرش رفت خورد به چهارچوب در و بامبی صدا کرد. فوری اندازه ی یه گردو پشت گوشش قلمبه شد. نشست و یه دل سیر گریه کرد و بعد هم آروم شد و خوابید. امروز اون گردوئه کوچک شده اما نیست که گوشش هم ضربه دیده، حالا لاله ی گوش راستش تقریبا دو برابر اون یکی گوششه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116552386974895116?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116552386974895116/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116552386974895116' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116552386974895116'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116552386974895116'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/12/blog-post_116552386974895116.html' title='قصه های فندق'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116506748826118966</id><published>2006-12-02T17:17:00.000+03:30</published><updated>2006-12-02T17:21:28.270+03:30</updated><title type='text'>آهای آقای موتوری مگه سر می بری؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کنار خیابون، نزدیک چهارراه، توی ماشین، منتظر بابای فندق نشسته بودم و نگاهم به ماشینها و موتورها و آدمایی بود که رد می شدن. کم کم متوجه چهارراه شدم و چراغ راهنما که قرمز می شد و سبز می شد و سواری هایی که پشت چراغ قرمز ترمز می کردن و موتورایی که ترمز نمی کردن و از لابلای ماشینها و آدمایی که چراغ براشون سبز بود، رد می شدن، در کمال خونسردی!!. توی اون یه ربعی که من اونجا منتظر بودم  از اونهمه موتوری فقط دو سه تاشون به چراغ قرمز محل دادن!! و مثل یه شهروند محترم!! منتظر شدن تا چراغ سبز بشه&lt;br /&gt;از اون روز چه سواره باشم و چه پیاده، پشت چراغ قرمز حواسم می ره به موتوری ها که با آرامش کامل جلوی چشم قانون!! از چراغ قرمز رد می شن. توی شهر شما نمی دونم اما اینجا اکثریت قریب به اتفاق!! موتوری ها توجهی به قوانین راهنمایی و رانندگی ندارن. همه هم بهشون عادت کردن، چه راننده های دیگه و چه عابرای پیاده و حتی پلیس، چون زیاد دیدم که جلوی اینهمه تخلفشون رو نمی گیرن. موتوری هام بد جوری خودشون رو زدن به بی خیالی!!!. احتمالا اگه سر و کارشما هم به این هرج و مرجی که این آدما به وجود می آرن، افتاده باشه، مثل من یاد گرفتین که توی یه خیابون یه طرفه هم دوطرفتون رو بپایین؛ چون آقای موتور سوار از هر طرفی و با هر سرعتی می تونه عبور کنه. رانندگی توی خیابونایی که موتوری هاش سبقت از راست رو مجاز می دونن، برای من که خیلی طاقت فرساس و دو برابر انرژی می گیره. همه ی اینا به کنار، کاش دیگه میون خیابون، تک چرخ نمی زدن!!. من با این یه قلم خیلی مشکل دارم. خودتونم میدونین اینایی که گفتم فقط یک از هزار بود&lt;br /&gt; ولی یه احتمال دیگه هم می شه داد و اون اینکه قانون موتوری ها رو از رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی معاف کرده و من خبر نداشته باشم!!!؟؟ یعنی ممکنه!!؟؟ اگرنه اینهمه بی احتیاطی، سرعت زیاد و بی توجهی آقایون موتور سوار به  حقوق بقیه ی راننده ها و عابرای پیاده، اونم با خونسردی تمام، نشونه ی چی می تونه باشه!!؟؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116506748826118966?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116506748826118966/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116506748826118966' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116506748826118966'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116506748826118966'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title='آهای آقای موتوری مگه سر می بری؟'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116474467949102835</id><published>2006-11-28T23:39:00.000+03:30</published><updated>2006-11-28T23:41:19.500+03:30</updated><title type='text'>دعای بارون</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;ای خدای مهربون، می شه لطف کنی به ابرا بگی بیان توی آسمون شهر ما تا بعدش بارون بیاد؟ اونوقت فندق چتری رو که پریروزا خریده، باز کنه و بره زیر شر شر بارون و کیف بکنه؟&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابا این فندقی ما دلش آب شد بس که این چتر آبی و قرمز رو، توی هال و اتاق باز و بسته کرد. بچه هنوز نمی دونه این چتر واقعا چه کاری می کنه؟!! چیه، خوب؟ ندیده. بارون پارسالی رو کوچولو بوده، یادش نمونده. بارون چند شب پیشم، نصف شب بود و فندق خان خوابیده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;خدایا بگو ابرا دوباره بیان، اما ایندفعه روز روشن بیان که ما بیدار باشیم و بریم چترمون رو زیر بارون باز کنیم، باشه؟&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116474467949102835?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116474467949102835/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116474467949102835' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116474467949102835'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116474467949102835'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/11/blog-post_28.html' title='دعای بارون'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116437505835071184</id><published>2006-11-24T16:59:00.000+03:30</published><updated>2006-11-25T00:59:03.773+03:30</updated><title type='text'>سوپرایز طلایی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;دبیرستان می رفتم که مامان برام یه گردنبد طلا خرید. یه آویز به شکل لنگر با زنجیرش. خیلی دوستش داشتم. دانشگاه هم که رفتم با خودم بردمش. تابستون سال دوم، توی خوابگاه، نمی دونم چرا ولی از گردنم بازش کردم و برای اینکه جاش امن باشه، گذاشتمش توی یه کیف چمدونی کوچولو که سالها قبل مامان از سفر مکه برام آورد بود و شده بود جای خنزر پنزرایی که داشتم. خلاصه که گردنبد رو گذاشتم توی اون. نمی دونم کی رفتم سراغش ولی هر چی گشتم پیداش نکردم. خیلی دلم سوخت. دوستش داشتم و از دست دادنش نه فقط به خاطر ارزش مالی اش، بیشتر چون هدیه ی مامانم بود، غصه دارم کرد.اما صداش رو در نیاوردم. نه به مامان گفتم و نه به هم اطاقی هام و نه حتی مسئول خوابگاه. فکر کردم یه بی انصافی برش داشته و تقصیر از من بوده که توی یه مکان عمومی با آدمای جورواجور، طلا رو همینطوری گذاشتم توی کمد. پس بی خیالش شدم&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;ده سالی گذشت&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;اون کیف کوچولو، تا همین چندوقت پیش پر بود از یادگاری های زمان دانشگاه. اما یه بار که رفتم خونه ی مامان اینا، پاکسازی اش کردم و کیف رو دادم به فندق تا اسباب بازی هاش رو بریزه توش. توی این سفر آخری، یه روز صبح فندق بدجوری با کیفه ور می رفت. بعد هم صدام کرد و گفت بیا اینو در آر، مامان. وقتی رفتم و یه زنجیر طلا رو دیدم که از لای درز و لولا های کیف در اومده، دوزاریم افتاد که این همون زنجیر و آویز گمشده ی منه. خیلی خوشحال شدم. با هر ترفندی بود، درش آوردم و یه ماچ آبدارم به فندق کردم که باعث و بانی خیر شده و مادرش رو از نگرانی نجات داده!!!! قضیه رو برای مامان تعریف کردم و کلی خندیدیم. اما از زنجیر و لنگر بگم که توی این بکش بکشا کج و کوله شده بودن. بنابراین پریروزا رفتم طلافروشی و قیمت کردم. حدود صد هزار تومن می ارزید. منم فوری با یه فیل سفید آویز عوض کردم به ارزش شصت و سه هزار تومن. بجای بقیه اش هم یه ربع سکه برداشتم. وجدان بیدارم!!! می گه این ربع سکه حق فندقه که مال رفته رو به صاحبش برگردونده، درست می گم؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116437505835071184?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116437505835071184/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116437505835071184' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116437505835071184'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116437505835071184'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/11/blog-post_24.html' title='سوپرایز طلایی'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116419985640878254</id><published>2006-11-22T16:18:00.000+03:30</published><updated>2006-11-22T16:37:49.020+03:30</updated><title type='text'>!!!پسرم مستقل شد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;اگرچه خیلی دیر اما بالاخره اتاق خواب فندق رو جدا کردیم. خوابیدن فندق پیش ما تا الان که دو سال و نیمه اس، نقطه ی سیاه پرونده ی تربیتی مون بوده. از تنبلی ام نبوده ها، دلم نمی اومد، دلم براش تنگ می شد. این کار باید خیلی زودتر از اینا انجام می شد که هم برای فندق بهتر بود و هم برای ما&lt;br /&gt;رفتیم براش تخت خریدیم. تخت قبلی از این تاشوها بود که دیگه براش کوچک شده بود. اونو جمع کردیم و تخت نو رو گذاشتیم توی اتاق دومی. اسم اتاق رو هم گذاشتیم اتاق فندق، با پوسترها و حیوونها و اسباب بازی ها و بقیه ی وسایل فندق. دیشب که اتاق آماده شد، خیلی ذوق داشت که شب رو روی تخت خودش بخوابه، البته تنها که نه، منم باید پیشش می موندم تا خوابش ببره. موقع خواب به باباش شب به خیر گفت و رفت دراز کشید. بالشم رو برداشتم و رفتم پیشش. گفتم پسری، پس من کجا بخوابم؟ اشاره کرد به پایین تختش و گفت اینجا بخواب پیش من، صبح بیدار بشیم بریم بازار!!!. دراز کشیدم و براش کتاب خوندم و بعد هم پتو رو کشیدم سرم، یعنی من خوابیدم. نفهمیدم کی خوابم برد و اون کی خوابش برد. نصف شب بیدار شدم و برگشتم تخت خودم. صبح که بیدار شدم، کنارم خوابیده بود&lt;br /&gt;خدا کنه وضعیت جدید رو زود بپذیره و مستقل بشه. حوصله ی برنامه و بامبول هر شب هرشب رو ندارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;......................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مجموعه داستان خوبی خدا ( داستانهای کوتاه از نویسندگان امروز آمریکا) ترجمه ی &lt;a href="http://www.amirmehdi.com/blog/"&gt;امیر مهدی حقیقت&lt;/a&gt; رو که خوندم، شیفته ی شیوه ی نوشتن و موضوع آخرین داستانش ( جهنم- بهشت) شدم. اثر &lt;a href="http://usinfo.state.gov/journals/itsv/0403/images/literature/lgpix8.jpg"&gt;خانم جومپا لاهیری&lt;/a&gt; ، نویسنده ی بنگالی بزرگ شده ی آمریکا. خانم لاهیری، دکترای ادبیات تطبیقی داره و داستانهاش برنده ی چندین جایزه ی ادبی شدن. تهران که رفتم، بقیه ی آثارش رو هم خریدم از همون مترجم. مجموعه داستان مترجم دردها و رمان همنام. مترجم دردها رو خوندم و بیشتر عاشقش شدم. نثر داستانها فوق العاده تأثیر گذارن، در عین سادگی. بیشتر داستانها روزمرگی ها رو تعریف می کنن بی هیچ اتفاق آنچنانی و خاصی. بخشهایی از زندگی هندیهای مقیم آمریکا. قصه ی آدمهای سنتی با رسومی که در سرزمین خود آموخته اند و الان در سرزمینی هستند به نام آمریکا. قصه ی اونایی که تغییرات رو پذیرفته ان و اونایی که در مقابل سنتهای غرب مقاومت می کنن. نمی دونم چرا ولی اون آدمها رو درک می کنم، شاید چون من هم از جامعه ای هستم سنتی مثل هندوستان. بیشتر از این نمی تونم چیزی بگم، اما اگه داستانها رو بخونید حتما متوجه منظورم می شید. من خیلی لذت بردم از مترجم دردها؛ خانم لاهیری برای مترجم دردها برنده ی جایزه ی ادبی پولیتزر سال دو هزار شده. رمان همنام رو اما هنوز نخوندم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.......................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه چیز دیگه اینکه من تا حالا و توی این فیلتر بازار، نمی دونم چرا، اما می تونستم سایت فلیکر رو باز کنم و بازم نمی دونم چرا، با یه جور خوش خیالی، یه آلبوم برای خودم درست کرده بودم توی فلیکر. حالا فلیکر فیلتر شده و دست و پای من مونده توی پوست گردو و هاج و واجم با اون همه عکسم. باید یه جای دیگه با امکاناتی شبیه به فلیکر پیدا کنم، شاید یاهو&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116419985640878254?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116419985640878254/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116419985640878254' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116419985640878254'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116419985640878254'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/11/blog-post_22.html' title='!!!پسرم مستقل شد'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116387093947319151</id><published>2006-11-18T20:38:00.000+03:30</published><updated>2006-11-18T23:31:51.176+03:30</updated><title type='text'>روزهای خوب</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;من یه خاله دارم که دلش اندازه ی دریاست و قلبش به گرمی و مهربونی خورشید. باور کنید غلو نمی کنم. خودمم بعضی وقتا لجم در می آد از این همه محبتهای بی ریاش. از اینکه هیچوقت از کسی بد نمی گه و همه رو دوست داره یا از دست و دل بازی و بذل و بخشش تموم نشدنی اش&lt;br /&gt;این خاله ی گل من، تازگی صاحبخونه شده. نزدیک 27 سال مستأجری کرده و صبوری و حالا شاد از این که خونه ی به این بزرگی مال خودشه و لازم نیست مدام مراقب خیلی چیزا باشه. دروغ نمی گم اگه بگم بیشتر از خودشون نه، کمتر از خودشون هم خوشحال نیسستم از صاحبخونه شدنشون. بنابراین یکی از مهمترین کارای من وقتی تهران بودم رفتن به خونه ی خاله بود و حضورا تبریک گفتن!!. خدا رو شکر، خونه شون عالی شده بود&lt;br /&gt;همون اول کار یه اتفاق هم افتاد اما به خیر گذشت. خونه ی خاله اینا دوبلکسه و فندق خان، چون تازه رسیده بود و هنوز جوراب پاش بود و از طرفی از ذوق دیدن دختر خاله ها بالا پایین می رفت، یه بار توی پایین اومدن، چند تا پله رو لیز خورد و گامب و گومب افتاد پایین . خیلی خدا رو شکر که طوری اش نشد و فقط از ترس، خونه رو گذاشت روی سرش. از اون به بعد تا وقتی دوباره ترسش ریخت، از پله ها می رفت بالا، اما موقع پایین اومدن داد می زد مامان بیا منو بیار پایین، دوباره لیز می خورم ها!!!؟&lt;br /&gt;این از این، اما از کادوم بگم که از چند هفته قبل از اینکه برم تهران، تو فکر بودم چی برای خاله بخرم که هم خوشش بیاد و هم به دردش بخوره. چند تا گزینه توی ذهنم داشتم اما آخر به دختر خاله بزرگه متوسل شدم ک باهاش رودربایستی ندارم. اونم گفت مامان به یه آبمیوه گیری جدید احتیاج داره و تو فکر خریدنشه. منم زودی رفتم بازار و براش آبمیوه گیری خریدم. خاله خیلی خوشش اومد. اون روز چند بار گفت خاله دستت درد نکنه!! به دلت افتاده من تو فکر خریدنش بودم ها!! منم صدام در نیومد. اما آخریا صدای دختر خاله بزرگه در اومد و سرش رو گذاشت دم گوشم و گفت شیطونه می گه بگم از کجا به دلت افتاده بود آبمیوه گیری بخری!!!! اما خوب دختر رازداریه و آبروداری کرد. اونم مثل مامانش چیزی کم نداره از مهربونی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;......................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روزی که تهران بودم رو بیشتر با داداشم گذروندم و اونم در عین گرفتاری خیلی برای من و فندق وقت گذاشت. از قبل قول داده بود من و فندق رو چند جای خاص ببره که البته به شکم مربوط می شد!!! یکی اش یه رستوران ایتالیایی بود طرفای جردن اگه اشتباه نکنم. اسمشم پستو بود. اونجا پِنه خوردیم که جای همه تون خالی، عالی بود. یه شبم ما رو برد فِری کثیف ( &lt;a href="http://misssamira.blogspot.com/"&gt;سمیرا جون&lt;/a&gt; جات خالی) خیلی دلم می خواست ساندویچهای فری کثیف رو بچشم که شد&lt;br /&gt;داداشی ممنون از این همه وقتی که برای ما گذاشتی. البته شبی که رفتیم سرزمین عجایب، به خاطر فندق، به داداش بیشتر خوش گذشت تا فندق، از بس بازی کرد و برنده شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه چیز دیگه&lt;br /&gt;توی شهر مامان اینا، یه مرکز پیش دانشگاهی هست به نام دکتر حسابی. مدیر مرکز با مامان دوسته و براش تعریف کرده روز اول مهر، مامان یکی از دخترا از خانوم مدیر می پرسه : خانوم، حالا دکتر حسابی خودشم می آد به دخترا درس بده؟!!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;..........................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بازم یه چیز دیگه&lt;br /&gt;&lt;a href="http://gissoo.blogfa.com/post-256.aspx"&gt;این پست گیسو&lt;/a&gt; باعث شد همه ی دئودورانت های نو و نصفه ام رو که حاوی آلومونیوم کلروهیدرات هستن، بریزم سطل آشغال و بی خیالشون بشم. شما خود دانید!!؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;......................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.dropshots.com/day.php?userid=208018&amp;cdate=20061108&amp;amp;ctime=181542"&gt;اینم &lt;/a&gt;یه عکس از فندق و پوریا کوچولو که توی پست قبلی ازش نوشتم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.............&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینو بگم دیگه می رم، بخدا&lt;br /&gt;رفتم بازار کرفس خریدم. حالا آشپزخونه ام رو بوی کرفس برداشته. هی می رم بو می کشم. من که از بوی کرفس مست می شم، شما چی؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116387093947319151?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116387093947319151/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116387093947319151' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116387093947319151'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116387093947319151'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/11/blog-post_18.html' title='روزهای خوب'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116362559802522864</id><published>2006-11-16T00:48:00.000+03:30</published><updated>2006-11-16T00:49:58.040+03:30</updated><title type='text'>بازگشت بهار از سفر قندهار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;من برگشتم، از سفر قندهار!!!؟؟&lt;br /&gt;آخیش؛ هیچ بالشی، بالش خودم نمی شه!!!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسافرت خوبی بود. هر وقت، همه چی، طبق برنامه ریزی پیش می ره، سفر بهم می چسبه. هم خونه ی مامان و بابام خوش گذشت و هم تهران&lt;br /&gt;بابای فندق هم برگشت. امتحانش رو خوب داده و چند روزی هم به قول خودش توی تورنتو گشته و الواتی کرده. فکر بد نکنیدها!!! الواتی شوهر من که همیشه سرش توی درس و مشقه، از رفتن به آبشار نیاگارا و شرکت توی برنامه های تور تجاوز نمی کنه. طفلک دو روز مونده به امتحان رو از هتل بیرون نرفته؛ ناهار و شامش رو هم داداشش براش می آورده. داداشش ساکن ونکووره و اون یه هفته رو آمده بوده تورنتو پیش بابای فندق. خودمونیم، شوهر به این پاستوریزه ای هم نوبره والا!!!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سفر که تموم می شه و سر فرصت روزاش رو مرور می کنم، می بینم ذهنم پرشده از خاطره های تلخ و شیرین&lt;br /&gt;تلخ، مثل شبی که با مامانم رفتم خونه ی خدا بیامرز مادر بزرگم. مامان بعد از فوت مادربزرگ نرفته بود خونه اش. دلش می گرفت از نبود مامان تپل و مهربونش. با هم رفتیم که کمتر اذیت بشه. مامان می خواست لباس زمستونه های بابا بزرگ رو که حالا با مامان و بابای من زندگی می کنه، جمع کنه و ببره. از طرفی چمدون مامان بزرگم رو هم وارسی کرد و مقداری از لباسهاش رو کنار گذاشت برای نیازمندها. اون شب خیلی دلم گرفت. روی همه ی وسایل خونه گرد نشسته بود. دلم نیومد همینطوری ولشون کنم. واستادم و همه جا رو گردگیری کردم. گردگیری کردم و گریه کردم و یادم افتاد به اون همه وسواسی که برای تمیزی خونه اش داشت. با مامان کار می کردیم و گاهی اشک می ریختیم. جای مامان بتولم خیلی خالی بود. رفته و هزار هزار خاطره برامون گذاشته از محبتها و مهربونی ها و قربون صدقه هاش. با قربون صدقه رفتناش، نوه ها رو لوس کرده بود، چه جور!!! رفتم سراغ وسایل خیاطی اش. قوطی های پر از دکمه های رنگی رو برداشتم و ریختمشون روی قالی و باهاشون رفتم تا سالها و روزهای بودن مامان بتول. کمدش پره از قرقره های رنگی، سنجاقهای جورواجور، چندتا انگشتونه و یه عالمه تکه پارچه از لباسهای دوخته شده. سالهای آخر دستگیره می دوخت از این پارچه های به درد نخور. چند تا شو یادگاری دارم. یه شلوار کوتاه نخی رو هم از وسایلش یادگاری برداشتم برای خودم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما لحظه های شیرین هم فراوون بودن. مثل نی نی دختر خاله. دختر خاله ام تازه مامان شده و فندق کلی با نی نی اش حال کرد. تا حالا نی نی اینقدری ندیده بود و همه چی اش براش جالب بود. ذوق می کرد و می گفت مامان نی نی، پا داره، دست داره!!!؟. تند تند می رفتیم خونه ی خاله و دختر خاله هم از اون ور با نی نی اش می اومد و اونوقت با فندق می نشستیم و کلی نی نی رو نگاه می کردیم. هی می گم نی نی، اسمش پوریاست، بابا!! می ترسیدم بغلش کنم، از بس ریزه بود. انگار نه انگار فندق هم یه روزی همونقدری بوده وحالا اینقدری شده!!! من که خیلی انرژی گرفتم از دیدن و نوازش پوریا کوچولو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند تا خاطره ی دیگه هم دارم که گذاشتم برای پست بعدی. برای امروز بسه&lt;br /&gt;این دو هفته رو ننوشتم، دستم کند شده برای تایپ و پست گذاشتن. فیزیوتراپی لازم دارم، نه!!!؟&lt;br /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116362559802522864?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116362559802522864/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116362559802522864' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116362559802522864'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116362559802522864'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/11/blog-post_16.html' title='بازگشت بهار از سفر قندهار'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116233132091417733</id><published>2006-11-01T01:10:00.000+03:30</published><updated>2006-11-01T01:18:40.966+03:30</updated><title type='text'>دوباره سفر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;بابای فندق داره برای چند روزی میره سفر. یه آزمون تخصصی داره توی تورنتوی کانادا. من و فندق رو هم با خودش نمی بره!!! ما این ده روز رو می ریم شهرستان پیش مامان و بابای من. بعد هم تهران، تا بابای فندق برگرده و با هم بیایم سر خونه و زندگی مون&lt;br /&gt;اینجانب پیش مامانم که هستم، دیگه دنیا و ما فیها رو فراموش می کنم، بنابراین شاید نتونم پست بذارم، اما حتما به وبلاگ دوستای خوبم سر می زنم&lt;br /&gt;این از این، اما یه چیز دیگه اینکه، اون مغازه ای که توی تهران، تا حالا ازش برای فندق لباس می خریدم، دیگه از دوسال به بالا رو نداره، بنابراین سر من مونده بی کلاه. اون مغازه رو خیلی دوست داشتم. الانم دنبال یه جای شیک و به درد بخور می گردم که بتونم لباس زمستونه های فندق رو ازش خرید کنم. کسی می تونه به من کمک کنه؟ جهت اطلاع، فندق دو سال و نیمه اس و من بیشتر دنبال یه بیلرسوت و کفش شیک برای این پسره می گردم. ممنون می شم اگه بهم آدرس یکی دو تا مغازه رو بدید&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.flickr.com/photos/58555101@N00/278226924/"&gt;اینم&lt;/a&gt; یه عکس از چهار ماهگی فندق. تازه یاد گرفته بود پاشو بیاره تا دهنش و انگشتش رو بخوره. تنبون مامان دوزش رو هم داشته باشید، لطفا!!؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116233132091417733?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116233132091417733/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116233132091417733' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116233132091417733'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116233132091417733'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='دوباره سفر'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116212411323270352</id><published>2006-10-29T15:37:00.000+03:30</published><updated>2006-10-29T17:02:46.396+03:30</updated><title type='text'>مهمونداری</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://static.flickr.com/84/278234416_e4c0655a69.jpg?v=0"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand" alt="" src="http://static.flickr.com/84/278234416_e4c0655a69.jpg?v=0" border="0" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;این چند روزه رو مهمون داشتم. داداشم و بابام اومدن پیشمون، که البته هیچ ربطی به این چهار روز تعطیلی عجیب و غریب نداشت و از قبل برنامه ریزی کرده بودیم.این تعطیلی اینقدر غیر منتظره بود که بیشتر لجمون رو درآ ورد تا اینکه خوشحالمون کنه. بابای فندق برای چهار شنبه یه کار واجب داشت و باید می رفت تهران. خدا خدا می کردیم سه شنبه عید بشه که چهارشنبه تعطیل نباشه و بتونه به کاراش برسه. وقتی اعلام کردن چهارشنبه هم تعطیله، بابای فندق بیشتر از اینکه عصبانی بشه، داشت گریه اش می گرفت!!! به هر حال رفت تهران و خدا رو شکر تونست به کارش برسه، اگرنه باید یه هفته ای غرغراش رو تحمل می کردیم!!! اما از فندق بگم که از خوشحالی اومدن بابا بزرگ و دایی اش توی آسمونا پرواز می کرد. تا می تونست، از این بنده های خدا دل برد و اونا هم البته براش کلاس گذاشتن و تحویلش گرفتن. داداشم دست پر اومده بود، با هفت تا فیلم توپ، که باید سر فرصت ببینم. درباره ی این داداشه بعدا یه پست می ذارم؛ یه جورایی بهش غبطه می خورم، از اون آدماس که می دونه چی از این زندگی و آینده اش می خواد. خلاصه که دایی رو جمعه راهی اش کردیم و رفت تهران و بابا هم امروز صبح رفت سر خونه و زندگی و کارش. این اولین باری بود که بابا بدون مامان می اومد خونه ی ما و روزی چند بار دلش برای مامان تنگ می شد و یادش میکرد. توی بازار هم می گفت اول برای مامان یه سوغاتی بخریم. از بس گفت جای مامانتون خالیه، پای تلفن به مامان گفتم دیگه حق نداری شوهرت رو بدون خودت بفرستی مسافرت، کچلمون کرد بس که گفت حیف که مامان نیست!!! اما بابای باحالی دارم ها، قدرت خدا به خودم رفته!!!! توی بازار دوستی؛ بهش می گم بابا می آی بریم کنار دریا قدم بزنیم، می گه نه پارسال رفتیم، بسه، چقدر برم آب تماشا کنم!!؟؟؟ می گم پس بیا بریم بازار برای بابابزرگ سوغاتی بخریم. می گه باشه آماده شو بریم!!! این شد که من و بابام و فندقی دست هم رو گرفتیم و رفتیم بازار گردی. داداشه می گه به دوستام نمی گم رفتم یه شهر بندری؛ دریا ندیدم که، می گم رفتم یزد&lt;br /&gt;این از این، اما حکایت نامه ی بابای فندق رو براتون بگم. بابای فندق یکماهی می شد که انتظار یه نامه ی مهم رو می کشید که قرار بود از کانادا براش بیاد. خبر داشت که نامه بیست و پنج سپتامبر از تورنتو پست شده اما تا همین دیروز ا زش خبری نبود که نبود. بابای فندق کم کم داشت اون روش بالا می اومد و دستش هم به جایی بند نبود. به هرکسی هم که می تونست ربطی به پست و نامه و تمبر داشته باشه، سپرده بود که محض رضای خدا، حواستون باشه که من همچین نامه ای دارم و اگه دیدین خبرم کنین. تا دیروز که پستچی بهش زنگ زد و گفت نامه رسیده. بابایی هم دوید و رفت نامه رو تحویل گرفت و بعد هم یه نفس راحت کشید. اما جالبی قضیه اینجا بود که این نامه ی بی زبون، پنج روز بعد از پستش رسیده به تهران، اما دقیقا هجده روز طول کشیده تا از تهران رسیده شهر ما و دوازده روز دیگه هم طول کشیده تا از اداره پست اومده محل کار بابای فندق. یعنی این نامه یکماهه که داره ایرانگردی می کنه. طفلک بابای فندق نمی دونست عصبانی باشه یا خوشحال از اینکه به هر حال نامه اش رسیده و کارش راه افتاده. قیافه اش دیدنی شده بود!!؟&lt;br /&gt;عکسی که گذاشتم، عکس فندقه وقتی بیست روزش بود . فندق با نوازش دست باباش خوابش برده&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116212411323270352?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116212411323270352/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116212411323270352' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116212411323270352'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116212411323270352'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/10/blog-post_29.html' title='مهمونداری'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116172129115063154</id><published>2006-10-24T23:45:00.000+03:30</published><updated>2006-10-25T00:03:30.086+03:30</updated><title type='text'>پیری</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.shabdar4par.blogfa.com"&gt;شبدر&lt;/a&gt; یه پست گذاشته در مورد پیری و از ترسش گفته از پیر شدن. منم خیلی وقتها به پیری فکر می کنم. چیزی که هر روز به اش نزدیکتر می شم و هیچ راه فراری هم وجود نداره مگه زبونم لال!!!!! جوونمرگ بشم. اما به اینم فکر می کنم که چه کارایی می تونم بکنم که اگر خدا خواست و به پیری رسیدم، زیاد خودم و احتمالا دور و بری هام، زیاد اذیت نشیم. به یه چیزی هم اصلا معتقد نیستم، اونم اینکه، بچه ی آدم، عصای دست پیریه؛ نمونه اش خیلی ها از جمله مادر بزرگم، که از چهار تا بچه اش تنها مامان من تونست کنارش باشه و بقیه نتونستن کاری براش بکنن. خودم هم همینطور که از پدر و مادرم دورم و معلوم نیست بتونم زیاد به دردشون بخورم. پس هیچ تضمینی نیست که من با یه دونه یا پنج تا بچه، بتونم پیری راحتی داشته باشم. از طرفی به اینم اعتقاد ندارم که بچه ها باید برای جبران کارایی که پدر و مادر انجام دادن، از زندگی خودشون کم بذارن. من که برای دل خودم و برای اینکه مادر شدن و لذت بزرگ کردن و تربیت کردن یه بچه رو تجربه کنم، بچه دار شدم و همین یه دونه هم اون نیاز مادر شدن من رو برآورده کرده. به هر جهت الان تونستم با خودم کنار بیام که در آینده از فندق توقعات زیادی نداشته باشم و خدا می دونه راضی نیستم به خاطر من موقعیت یا فرصتی رو از دست بده. پس با این فرض که وقتی پیر می شم، ممکنه فندق ازم دور باشه و قوم و خویش دلسوزی هم نباشه که به فریادم برسه، تنها راه اینه که پول جمع کنم و پول جمع کنم، تا بتونم باهاش پرستار خصوصی استخدام کنم. یه عالمه کتاب و فیلم و موسیقی جمع کنم برای سالهای پیری. اینترنت هم که تا اون موقع پیشرفت کرده و کلی کارای دیگه می شه باهاش کرد تا حوصله ام سر نره. به نظر می رسه داشتن یه آپارتمان دو خوابه و پس انداز کافی بتونه یه آدم پیر و شاید علیل رو راه بیاندازه. با پول کافی یه کار دیگه هم می شه کرد و اون رفتن به یه خانه ی سالمندان شیک و تر و تمیزه. یه جای مطمئن که پول بگیرن و در عوض خدمات بدن. باید از حالا بگردم و همچین جایی رو پیدا کنم. با این فکرای عجیبم، یاد فیلم چند می گیری گریه کنی؟ افتادم که آقاهه می گرده یه نفر رو پیدا کنه که پول بگیره و در عوض توی مجلس ختم، براش گریه کنه. حالا شده حکایت من، که دارم سور و سات پیری ام رو آماده می کنم. وقتی ترس از پیری سراغم می آد، با این فکرا و برنامه ها به خودم روحیه و امیدواری می دم و واقعا دلم نمی خواد هیچ کس رو و از همه مهمتر پسرم رو به خاطر پیری ام به زحمت بیاندازم&lt;br /&gt;من و بابای فندق این تصمیم رو با هم گرفتیم و اینایی که نوشتم فقط برای خودم نبود و از خدا می خوام هردومون با هم جوونی رو بگذرونیم و به میانسالی و بعد پیری برسیم. اگه با هم باشیم شاید پیری کمتر بهمون زور بگه&lt;br /&gt;.......... حالا تا اون روز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینهمه از پیری گفتم، &lt;a href="http://www.flickr.com/photos/58555101@N00/278516381/"&gt;یه عکس&lt;/a&gt; از فندق، روزی که به دنیا اومد ببینین تا حال و هوای پستم عوض بشه. &lt;a href="http://wwwblogestan.blogspot.com/2006/10/blog-post_23.html#links"&gt;این عکسای پاییزی &lt;/a&gt;رو هم ببینین و کیف کنین. چه شکوهی داره این پاییز و برگ ریزونش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116172129115063154?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116172129115063154/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116172129115063154' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116172129115063154'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116172129115063154'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/10/blog-post_24.html' title='پیری'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116154547560333435</id><published>2006-10-22T22:52:00.000+03:30</published><updated>2006-10-22T23:01:15.620+03:30</updated><title type='text'>بد شانسی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;یادش بخیر، روزای خوب و پر از خاطره ی دانشگاه و خوابگاه. الان، اگرچه دیگه حوصله ی درس و امتحان رو ندارم، اما یه جور غریبی، دلم برای زندگی خوابگاهی توی دانشگاه تنگ شده. از شبای خوابگاه و با هم بودنها یه خاطره یادم اومده که دلم می خواد به یاد اون روزا اینجا بنویسمش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تابستون سال دوم رو برای انجام یه پروژه ی دانشجویی، مونده بودم اصفهان. شبی که اون اتفاق بامزه افتاد، داشتم با مریم توی راهرو قدم می زدم و ساعت هم از دوازده گذشته بود. دم پله ها واستاده بودیم، که احساس کردیم یه نفر داره توی پله ها می دوه و می آد بالا. نگاه کردیم و در کمال تعجب دیدیم آقای نگهبانه. چشممامون شد چهارتا؛ چون داخل خوابگاه اومدن آقای نگهبان، اونم نصف شب و بدون یا الله گفتن، خیلی عجیب بود. اینم بگم که شبای ترم تابستون، خانم نگهبانا خوابگاه نمی موندن و کارا رو می سپردن به آقایون نگهبان. من و مریم که روسری سرمون نبود و آستینامون هم کوتاه بود، از ترس به گناه نیفتادن خودمون و اون آقای نگهبان عصبانی!!!!، پریدیم توی راهروی دستشویی و سرک کشیدیم ببینیم اون آقای عصبانی کجا می خواد بره؟ البته ایشون  اونقدر عصبانی بود، که من بعید می دونم اصلا چیزی یا کسی رو میدید!!. خلاصه که رفت و در اولین اتاق راهرو سمت چپ رو زد و بعد هم من و مریم فقط صدای داد و بیداد می شندیم و از بس سر و صدا شد، نفهیدیم ماجرا چیه وآخرش هم فقط صدای نگهبان رو می شنیدیم که می گفت من فردا صبح که مسئول خوابگاه می آد تکلیفم رو با شما دخترای بی ادب معلوم می کنم. وقتی که آقای نگهبان رفت و آبها از آسیاب افتاد و ما تونستیم از دستشویی بیاییم بیرون، دم اون اتاق هنوز شلوغ بود. رفتیم قاطی بقیه و فهمیدیم که این دخترای بی ادب!! تازه اون موقع شب می خواستن شام بخورن. سفره رو که می اندازن، می بینن آب خوردن ندارن. یکی شون بلند می شه بره آب بیاره، اما بجای اینکه پارچ آب رو که آب چند ساعت قبل توش بوده رو توی ظرفشویی خالی کنه، از همو ن وسط اتاق و از طبقه دوم و درحالیکه پنجره ی اتاق کاملا باز بوده، می ریزه بیرون. آب پارچ هم یه راست می ریزه توی یقه ی آقای نگهبان که پایین پنجره داشته راه می رفته تا خوابش نبره. بقیه اش رو می تونین حدس بزنین دیگه. اون بنده ی خدا فکر می کنه اینا عمدی آب رو ریختن روی سر و لباسش و در نتیجه با اون حال و روز و بدون یا الله اومده بود بالا برای دعوا. اما این دخترای بیچاره، باز بدشانسی می آرن و وقتی حال و روز اونو می بینن و یکی شون از در معذرت خواهی در می آد، هول می شه و به نگهبان، بجای اینکه بگه ببخشید آقای نگهبان، می گه ببخشید استاد!! نگهبانه هم فکر می کنه اینا دستش انداختن و سر و صدا بالا می گیره و این می شه که آقای نگهبان تهدید می کنه به مسئول خوابگاه گزارش می ده که این دخترای بی ادب می خواستن اذیتش کنن&lt;br /&gt;ما دیگه پی گیر نشدیم ببینیم شکایت آقای نگهبان به کجا رسید، اما اون شب و خنده هامون شد یه خاطره ی موندنی      &lt;br /&gt;در ضمن این مریم خانومی که با هم پریدیم توی دستشویی که نامحرم ما رو نبینه، یه قصه ی باحال عشقی داره که سر فرصت اینجا می نویسم&lt;br /&gt;اینم دو تا عکس کوچولو از دانشگاه من، دانشگاه صنعتی اصفهان. خودم عکس به درد بخور نداشتم که بذارم، این رو هم از گوگل پیدا کردم.  &lt;a href="http://reshteha.roshd.ir/university/childgallery.aspx?uid={d00e5a7d-c274-46bb-a16a-1d54bd0ed9e2}&amp;kind=2&amp;amp;fatherid=a26762b4-0c6e-49eb-859e-05b1a361f464"&gt;اولی&lt;/a&gt; عکس&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt; یه روز بارونیه، خیابون مجتمع کلاسها و دانشکده ی عمران، اگه اشتباه نکنم و &lt;a href="http://reshteha.roshd.ir/university/childgallery.aspx?uid={d00e5a7d-c274-46bb-a16a-1d54bd0ed9e2}&amp;kind=2&amp;amp;fatherid=4097f562-bc8e-4f21-966f-66c434b57b64"&gt;دومی&lt;/a&gt; خیابون جلوی تالارها&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116154547560333435?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116154547560333435/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116154547560333435' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116154547560333435'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116154547560333435'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/10/blog-post_22.html' title='بد شانسی'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116120165725303357</id><published>2006-10-18T23:24:00.000+03:30</published><updated>2006-10-18T23:30:57.266+03:30</updated><title type='text'>بازم فندق</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;بابای فندق وقت خواب کتاب می خونه، در واقع درس می خونه. وقتی هم خوابش می گیره، معمولا کتابشو هل میده طرف من و می گه اینو بذار پایین تخت. منم تاحالاش هیچی نگفتم تا دو شب پیش که بابا خواب بود و منم خودم رو زده بودم به خواب و فندق خان هم در حال مطالعه. مطالعه اش که تموم شد، کتاب رو گذاشت روی شکم من و گفت مامان اینو بذار پایین!!! حیف که مثلا خواب بودم و گرنه .... هیچی نگفتم. کتابه خودش سر خورد و افتاد پایین، اما فندق دولا شد و برداشتش دوباره گذاشت روی شکم من و گفت مامان اینو بذار پایین. خیلی طاقت آوردم هیچی نگفتم تا کتاب دوباره سر خورد و افتاد. فندق هم کوتاه اومد. اما من روز بعد یه سخنرانی داشتم برای بابای فندق که خدا خیرت بده، حداقل وقتی دستور میدی یه لطفا یا یه خواهش می کنم بذار پشتش بلکه این بچه یاد بگیره و بدتر از خودت احساس ریاست نکنه. یه وقتایی بدم نمی آد از دست این پدر و پسر سرم رو بزنم به دیوار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سفارش غذا رو هم انگار داره به یه خدمتکار خانه زاد میده. می آد توی آشپزخونه می گه مثلا شیر کاکائو. بعد هم سرش رو می اندازه پایین و می ره می شینه روی مبل و تکیه می ده و منتظر، تا شیر کاکائو توسط بنده سرو بشه. اگرم بگم آماده اس بیا خودت ببر، می گه نه، خودت بیار و از جاش جم نمی خوره. دارم با این عادت ارباب رعیتی اش مبارزه می کنم، ولی دروغ چرا گاهی این دستورات رو اینقدر بامزه می ده که دلم می خواد اجراکنم. ولی خیالتون راحت نمی ذارم با این اداها، حالا من رو و بعدها یه دختر بی گناه رو استثمار کنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی خودمونیم قدرت تقلید بچه ها، آدم رو انگشت به دهن می کنه. این فسقلی تازگی ها که زبونش بیشتر باز شده، سر بزنگاه آنچنان حرفهای خودمون رو به خودمون تحویل می ده که چشمامون می ره کله ی سرمون. تصمیم گرفتیم خیلی مواظب حرف زدنها مون باشیم تا این وروجک، یه روزی و یه جایی، خیطمون نکنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;..............................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این بچه با این بازار بازار کردنش روی من رو هم سفید کرده. راه به راه می گه مامان بریم بازار. هیچ سرگرمی هم جای بازار رو براش نمی گیره. سرش رو خم می کنه می گه: مامان بهار یه سوال بکنم؟ می گم بله، گلم. می گه آماده بشم بریم بازار؟&lt;br /&gt;از خواب بیدار می شه، هنوز دست و صورت نشسته، می گه آماده بشیم بریم بازار؟&lt;br /&gt; سوپر رفتن و یه دور توی خیابونا زدن رو هم بازار حساب نمی کنه ها!! باید بریم بازار راستکی، که البته پاساژها و مرکز خرید هم جزوشه. خیلی وقتا باباش این سر بازار قدیم پیاده مون می کنه و اون سرش سوارمون می کنه. گاهی وقتا از بازار تره بار دیدن می کنیم، گاهی هم بازار پارچه و یا حتی بازار ماهی فروشا. زیاد هم اهل ایراد گرفتن نیست که چیزی براش بخرم. البته دست خالی هم برنمی گردونمش، معمولا&lt;br /&gt;باباش می گه یکی کم بود، حالا شدن دوتا که مدام دست هم رو بگیرن و برن بازار&lt;br /&gt;من و فندق که به دل نمی گیریم، می ذاریم پای حسادتش که خودش هیچ درکی از بازار نداره&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Trebuchet MS;font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.flickr.com/photos/58555101@N00/264295508/"&gt;اینم&lt;/a&gt; یه عکس از فندق خان توی سفر دهلی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116120165725303357?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116120165725303357/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116120165725303357' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116120165725303357'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116120165725303357'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/10/blog-post_18.html' title='بازم فندق'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116090480597872012</id><published>2006-10-15T13:01:00.000+03:30</published><updated>2006-10-15T13:03:25.990+03:30</updated><title type='text'>برای زینت دریایی که روحی به بزرگی آسمان دارد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;این پست طولانی است. قبلا از شما دوست عزیزی که وقت میذارید و نوشته هام رو می خونید، سپاسگزارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این چند روزه همه ی فکر و همه ی ذهنم شده زینت دریایی. کتاب در گرگ و میش راه رو می خوندم و اشک می ریختم. یه دفعه اش کتاب رو بستم و بلند بلند زار زدم. دست خودم نبود، باورم نمی شد اینایی که می خونم واقعیت داشته باشه&lt;br /&gt;در گرگ و میش راه، قصه ی زنی است بنام زینت که در جامعه ای بسته و مرد سالار، با اعتقاداتی تغییر ناپذیر، حجاب از چهره ی خود برداشته و برقع رو به کناری گذاشته. زینت، بهورز خانه ی بهداشتِ روستایی در جزیره ی قشمه. او با زحمت زیاد درس می خونه، دوره می بینه و به مردم روستاش خدمات بهداشتی میده. زینت برای کار در خانه ی بهداشت، می بایست لباس سنتی خودش رو کنار می ذاشته و لباس فرم می پوشیده و این سنت شکنی و برهنه شدن از دید مرد و زن روستا گناهی نابخشودنی بوده. کتاب شرح مبارزه ی زینته برای دفاع از انتخابش. کتاب از زبان خود زینت ملامتها و آزارها و طرد شدن از جامعه رو بیان میکنه و صبر زینت که تمام شدنی نیست. صبر و استقامتی که هر انسانی رو به تعظیم و ادای احترام وا میداره. این زن دهسال، به جرم برداشتن برقع، از جامعه و خانواده ی خودش طرد می شه اما مقاومت می کنه و به همون مردم خدمت می کنه. از اون مردم در عجبم که در عین احتیاج به خدمات بهداشتی و درمانی زینت، توی کوچه و محله، جواب سلامش رو نمی دادن. اینهمه صبر و فداکاری، برای مردمی که بدترین تهمتها رو بهش زدن، باور کردنی نیست. زینت، درد پیر و جوان روستا رو تا جایی که تونسته تسکین داده، به زایمان زنهای زائو کمک کرده و نوزادشون رو گرفته، در شرایط سخت روستا و در نبود امکانات، بیماری یه بیمار رو کنترل کرده، سرش رو به زانو گرفته و اونو به بیمارستان قشم رسونده و بالای سرش مونده تا بیمار احساس تنهایی نکنه و خیلی از خود گذشتگی های دیگه، اما اون مردم طلسم شده، جواب سلامی رو ازش دریغ کردن. البته الان بعد از پانزده سال، رفتارشون نسبت به زینت بهتر شده اما بعیده که اونو برای برداشتن برقع بخشیده باشن. زینت بابت این سنت شکنی، از برادرش و از شوهرش کتک خورده، اما مقاومت کرده. موندم که اینهمه اعتقاد، ایمان، خودباوری و توانایی چطور همه با هم در وجود زینت جمع شدن!! البته بخش بزرگی از این خودباوری رو، زینت از پدرش داره. پدری که تنها و تنها و تنها مونس و راهنمای زینت بوده، حتی بعد از مرگش. پدر در مقابل طوفان جامعه ی سنتی و ایزوله ی روستا از زینت دفاع می کنه و تا جایی که می تونه شرایط رو برای درس خوندن و یاد گرفتن خدمات بهداشتی برای دخترش مهیا می کنه. زینت بعد از مرگ پدر برای خوشنودی و به دلگرمی اونه که ادامه میده. شوهر زینت هم اگرچه خیلی جاها کم آورده و زینت رو آزار داده و هیچوقت نتونسته یه همدل و همدم برای اون باشه، اما باز خیر ببینه که به سر زینت بلایی رو نیاورده که هر شوهر دیگه ای از اون روستا بود، دریغ نداشت. جای شکرش باقیه که با همه ی تهمتها و نارواها، زینت رو توی خونه اش نگه داشته&lt;br /&gt;تلاش زینت برای مبارزه با خرافاتی که در تار و پود ذهن و زندگی مردم روستا رخنه کرده، مثال زدنیه. اگرچه هنوز نتونسته از پس رسم شرم آور ختنه کردن دختران بربیاد. احساس خفگی میکردم وقتی می خوندم که مردم، برای یه تزریق نه چندان ضروری، به خودشون اجازه می دادن شب و نیمه شب، خواب رو از چشم زینت و خانواده اش بگیرن، اما در کمال بی شرمی، تهمت فا حشگی به زینت می زدن؛ تهمت به زینتی که از خانواده و بچه ی شیر خوارش کم گذاشته و به مردم خدمت کرده&lt;br /&gt;کتاب رو که خوندم، فکر کردم زینت برام شده یه اسطوره، اما دیدم نه، اون یه اسطوره نیست، یه واقعیته. فکر کردم الگوی کاملیه برای زندگیم؛ یه الگو از روزگار خودم از جامعه و مردم خودم، زنده و دست یافتنی. اما بازم نمی شه. دروغ چرا؟ در خودم، اون قدرت و توانایی زینت شدن رو نمی بینم. به خودم می گم چقدر حاضری از زندگی خانوادگیت برای رسیدن به هدفت، کم بذاری؟ چقدر حاضری برای بدست آوردن حقت، با سنتهای جامعه، عرف اجتماع و باورهای رسوب کرده ی مردمت در بیفتی؟ سلاحت برای جنگیدن چیه؟ از اون همه عشق و اعتقادی که زینت رو زینت کرده، چقدر در توهست؟ حاضری سنت شکنی کنی و اون چیزی رو طلب کنی که که خانواده ات، خویشانت و مردم شهرت زشت می دونن و نشونه ی اهل زندگی نبودن و زیاده خواهی ات؟ حاضری حق طلاقی رو بخوای که ازت دریغ شده و بی چون و چرا به شوهرت داده شده؟ حاضری مهریه ای رو طلب کنی که کی داده و کی گرفته و در مقابل طعنه ها و کنایه ها و توهینهای اطرافیانت دوام بیاری؟ حاضری اون حجابی رو انتخاب کنی که مورد پسند اطرافیانت نیست، اما خودت قبولش داری ؟ حجاب حداقلی که اسلام قبول داره اما جامعه ی سنتی که مثال کاسه ی از آتش داغترن، قبول ندارن؟ که اگر همه ی این کارها رو هم بکنم هنوز یکهزارم انقلابی نیست که زینت کرده. زینت باهوش بود، فهمید که درد جامعه اش و حداقل زنهای قومش چیه. راه رو انتخاب کرد و ایستاد تا آخر. خود زینت یه جایی از گفتگوش با ابراهیم مختاری، اشاره می کنه به زنهایی از روستا که نتونستن با شرایط بسته و محدود جامعه کنار بیان و خودکشی کردن یا کارشون به جنون کشیده. اما زینت نه خودکشی می کنه و نه دیوانه می شه. کلاهم رو که قاضی می کنم می بینم من اگر از اون جامعه بودم و به فرض هم که با شرایط کنار نمی اومدم، می دونم که زینت هم نمی شدم. قصه ی زینت باعث شد با خودم خلوت کنم. اما چیزی که مسلمه بزرگی کاریست که زینت کرده و اینه که سبب شده حس احترامی براش قائل باشم که برای خیلی از الگوهایی که جامعه برام تعیین کرده، قائل نیستم&lt;br /&gt;یه چیز دیگه، کسی فیلم سینمایی زینت رو یادش هست؟ سال 73 توی سینماها نمایش داده شده. فیلمنامه ی این فیلم رو، ابراهیم مختاری بر اساس بخشی از زندگی زینت نوشته&lt;br /&gt;من رو ببخشید. خسته تون کردم ولی اگر نمی نوشتم، دلم می ترکید. اینجا غیر از شوهرم کسی رو ندارم که بتونم اینجوری باهاش حرف بزنم و درد دل کنم&lt;br /&gt;پی نوشت : گریه کردن خودم وقتی کتاب رو می خوندم، تعجبی نداشت، اما دیدن چشمای پر از اشک بابای فندق، وقتی قصه ی زندگی و مبارزه ی زینت رو می خوند، برام خیلی عجیب بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116090480597872012?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116090480597872012/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116090480597872012' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116090480597872012'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116090480597872012'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/10/blog-post_15.html' title='برای زینت دریایی که روحی به بزرگی آسمان دارد'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116065608671202573</id><published>2006-10-12T15:55:00.000+03:30</published><updated>2006-10-12T15:58:06.720+03:30</updated><title type='text'>زنی از جنس کوه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;دیروز بابای فندق یه تک پا رفت تهران و برگشت اما با دست پر. برای فندق از این ماشین شارژی ها آورده که از دیشب تا حالا فندق سوارشه و توی همین یه ذره جا ویراژ میده. سوغاتی من از مال فندق بهتره. شش تا کتاب توپ که خودم لیستش رو داده بودم. حالا منم که سرمست خوندنشونم. خوش بحالمه فعلا. عنوان کتابا رو می نویسم شاید به درد شما هم بخوره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;        در گرگ و میش راه ( خاطرات زینت دریایی)، اثر ابراهیم مختاری، روایت تلاش مداوم زنی در جامعه ای بسته و مردسالار، نشر چشمه&lt;br /&gt;         قدرت اسطوره، اثر جوزف کمبل، ترجمه ی عباس مخبر، نشر مرکز&lt;br /&gt;         انجیلهای من،  اثر امانوئل اشمیت، ترجمه ی قاسم صنعوی، نشر ثالث&lt;br /&gt;        خوبی خدا، نُه داستان از نویسندگان امروز آمریکایی، ترجمه ی امیر مهدی حقیقت، نشر ماهی&lt;br /&gt;         صید قزل آلا در آمریکا، اثر ریچارد براتیگن، ترجمه ی هوشیار انصاری فر، نشرنی&lt;br /&gt;         خاطرات و زندگی دکتر ایراندخت میر هادی، به کوشش آذر میر هادی، نشر قطره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر کدومشون حرفها دارن برای گفتن و یه دنیا تجربه برای خواننده. از دیشب در گرگ و میش راه رو شروع کردم. فوق العاده اس و تکان دهنده. از خودم و زندگی ام خجالت می کشم. باید تکونی به خودم بدم. من پشت جلد کتاب رو براتون می نویسم تا خودتون اصل اون رو بخونید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;زنها و بچه ها با دیدن من پوزخند می زدند، یعنی که عقلش سر جا نیست. جوری رفتار می کردند انگار من دیوانه شده ام. زنان به من می خندیدند و زخم زبان می زدند. می گفتند از تو دیگر هیچ چیز بعید نیست، ممکن است هرکاری بکنی. اگر زنی می خواست با من دوست باشد از ترس مردم خودش را کنار می کشید. من هم سعی می کردم چشمم به چشم کسی نیفتد. یا نشنوم از من چه می گویند. دیگر خودم هم رویم نمی شد با کسی رفت و آمد کنم چون طوری رفتار می کردند انگار که من هیچم..... چند سال طول کشید تا مردم کمتر سر به سرم بگذارند. البته زنان هنوز هم به من نگاه می کنند ولی دیگر چیزی نمی گویند. طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. اما برای من اتفاقی بزرگتر از این نمی توانست بیفتد&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;خیلی وقت بود دنبال این کتاب بودم، اما پیداش نمی کردم و حالا فرصتی دست داده تا لذت ببرم از خواندنش و از تلاش زنی در جامعه ای بسته و مردسالار&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116065608671202573?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116065608671202573/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116065608671202573' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116065608671202573'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116065608671202573'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/10/blog-post_12.html' title='زنی از جنس کوه'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116048562784634600</id><published>2006-10-10T16:34:00.000+03:30</published><updated>2006-10-10T16:37:07.860+03:30</updated><title type='text'>دغدغه های یه زن خونه دار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt; یه چیزی می نویسم، بهم نخندید و بذارید به حساب دغدغه های یه زن خونه دار، لطفاً&lt;br /&gt;اون آقای قصابی که دوستش داشتم و خوش اخلاق بود و ازش خرید می کردم، چند وقتیه از این شهر رفته.من هم عزا گرفتم با این قصاب بداخلاقه که به جاش اومده. در واقع از اولش هم همین قصاب بداخلاقه بود و فکرکنم مغازه در اصل مال خودش باشه. حالا دلیل عزا گرفتن من چیه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من الان چهار ساله که از این قصابی خرید می کنم.از ریخت بقیه ی قصابی های شهر خوشم نمی آد. خداییش تا حالا هم گوشت خوب بهم داده. اولها یه آقای لاغر و کچلی توی قصابی بود که خوش انصاف و کار درست بود اما خدا رحمتش کنه، دو سالی می شه عمرش رو داده به شما. بعد یه آقای تپل و کچلی اومد با شاگردش. شاگرده خوبه اما من از خودش می ترسم. مشکل من اینه که گوشت گوسفندی که می خرم چه از سردست باشه یا از ران، یه تکه ی بزرگ از دنده های گوسفنده هم باهاشه. این آقایون قصاب هم آنچنان این دنده ها رو ساطوری می کنن که استخونها   خرد و خاکشیر می شن. بعد توی قابلمه که می رن، خورش می شه پر از استخون ریزه و باید بشینم جداشون کنم. هیچوقت اعتراضی نکردم تا یه بار که دل رو زدم به دریا و به شاگرده گفتم اگه می شه برای من دنده نذار. شاگرده زیر چشمی نگام کرد و آقا تپله کچله بهم گفت برای چی آبجی؟ وقتی بهش گفتم مشکلم چیه، با یه پوزخند گفت آشپزی بلد نیستی آبجی، چرا ایراد می گیری؟ معلومه که دیگه هیچی نگفتم. فکر کردم اگه ادامه بدم سر و کارم بیفته با ساطوری چیزی. گوشت رو خریدم و اومدم بیرون. یه چند وقتی هم سعی کردم وقتایی برم که آقا تپله کچله نباشه. تا اینکه فروشنده ها عوض شدن. دو تا برادر بودن. هیکلاشون قصاب، حرف زدنشون جاهلی، از اونا که یه رد قدیمی از چاقو کاری رو صورتشونه. حساب که دستم اومد خوش اخلاقن، دل رو زدم به دریا و یه بار به برادر بزرگه گفتم اگه می شه به من دنده نده، من با این دنده ها مشکل دارم. گفت ببین آبجی، اینجا مثل تهران و شیراز نیست که ران و دست و دنده و گردن و غیره از هم جدا باشن، یه جورایی درهمه. حالا اشکالش چیه؟ وقتی قضیه رو گفتم، گفت من برات یه جوری تکه می کنم و ساطور می زنم که استخونا خاکشیر نشن. هر کی قبلا برات تکه می کرده کارش رو بلد نبوده. خلاصه که واستاد و با حوصله استخونها رو برام تکه کرد و از گوشت جدا کرد. منم خوشحال اومدم خونه و به جون اون و برادر کوچیکه و هر چی قصاب و غیر قصاب خوش اخلاقه دعا کردم. غذایی که با دنده های اون گوسفنده پختم، خیلی بهتر از دفعات قبل شد ولی بازم استخون ریزه داشت، منتها خوش اخلاقی آقای قصاب نذاشت عصبانی بشم. اوضاع خوب بود تا حالا که دوباره اون برادرا رفتن و آقا تپله کچله با شاگردش برگشتن. ولی من یکی حوصله ی دعوا و در افتادن با یه قصاب تپل و کچل و بداخلاق رو ندارم&lt;br /&gt;غرض از اینهمه پرچونگی، این که اخلاق خوب برای کاسب جماعت، یه مزیته. یه فاکتوره برای جلب مشتری. استخون ریزه بالاخره توی گوشت هست و من باید مواظب باشم و از غذا جداشون کنم، حالا چه آقا تپله کچله باشه، چه اون دو تا برادرای خوش اخلاق، اما من مشتری راضی بیام بیرون، دعا به جون خوش اخلاقه می کنم نه بداخلاقه. نظر شما غیر اینه، آبجی؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116048562784634600?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116048562784634600/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116048562784634600' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116048562784634600'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116048562784634600'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/10/blog-post_10.html' title='دغدغه های یه زن خونه دار'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-116012492725823264</id><published>2006-10-06T12:18:00.000+03:30</published><updated>2006-10-06T15:44:40.006+03:30</updated><title type='text'>لُپ لُپ</title><content type='html'>&lt;a href="http://static.flickr.com/103/262085889_d5655adc7c.jpg?v=0"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand" alt="" src="http://static.flickr.com/103/262085889_d5655adc7c.jpg?v=0" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;نبودید ببینید بچه ام با چه ذوقی لپ لپی رو که خریده بود، باز کرد. شانسش تا حالا بد نبوده اما اینبار یه روسری سیلک دخترونه از توی لپ لپ در اومد و حال من یکی رو گرفت اما فکر نکنید بچه از رو رفت یا ناراحت شدها، نه؛ کلی هم ذوق کرد. تا دو سه روز گرفت دستش و هی گفت وای چه خوشگله!!! روحیه رو داشته باشید، لطفا. خوب هم میدونست که این روسری برای چیه. با چه تلاشی سعی می کرد سرش کنه و گره بزنه که نتونست و اومد پیش من و گفت مامان اینو ببند. بد هم نشد بهش می اومد. عکسش رو ملاحظه می کنید که؟ خلاصه که برای فندق این روسری زیاد فرقی با بقیه ی خرت و پرتهایی که از توی لپ لپ در می آد نداره. تازه دیدمش که چه با حوصله ای می شینه با اتویی که کادو گرفته، روسری رو اتو می کنه. بچه ها عجب دنیایی دارن برای خودشون. گفتم اتو، بد نیست از اسباب بازی های موردعلاقه فندق بنویسم؛ در واقع درد دل کنم. این بچه به هر وسیله ی خونه که فکر کنید علاقه ی عجیبی نشون میده. ما هم که دلمون نمی آد زیاد محدودش کنیم هرچی خواسته بهش دادیم و انصافا اونم اهل خراب کردن نیست. با وسایل همونطوری که ما کار می کنیم کار می کنه و بعد پس میده. ولی اشکال اینجاست که معمولا ما باید مثل قورباغه از روی وسایلی که فندق توی هال و اتاقها پخش می کنه، بجهیم. اجازه هم نداریم دست بزنیم چون ممکنه کارش مثلا با جارو برقی تموم نشده باشه!!! زیاد پیش می آد که جارو برقی، اتو، سشوار، ریش تراش و تلفن و موبایلو شارژر موبایل و.... رو وسط هال ببینیم تازه اینایی که گفتم وسایل واقعی خونه هستن اگرنه فندق دو تا جارو برقی اسباب بازی، اتو و دو سه مدل تلفن برای خودش داره، اما چه می شه کرد؟ اتوی اسباب بازی کی می تونه جای اتوی واقعی رو بگیره. از همه با مزه تر بازی کردنش با جارو برقیه. فندق از جار برقی روشن می ترسه. وقتی هم من روشن می کنم اون می شینه یه گوشه تا کار من تموم بشه و بعد از اتمام کار من می گه نه بذارش همین جا و بعد یه بار دیگه اما به شیوه ی خودش هال رو جارو می کنه. شیوه ی خودش اینه که سیم جارو برقی رو می ذاره زیر قالی یا بین دسته های مبل یعنی زدمش به برق و بعد دکمه جارو رو می زنه و شروع می کنه به در آوردن صدایی شبیه صدای جارو برقی از خودش؛ البته که این صدا با صدای سشوار یا ریش تراش فرق می کنه و البته که اتو هیچ صدایی نداره و بعد هم درست مثل مامانش شروع می کنه به جارو کردن و اگه یه وقت کسی وسط کار صداش کنه فندق فوری جواب نمی ده بلکه اول جارو برقی رو خاموش می کنه و بعد می گه بله، چی می گی؟ روزی که جارو برقی اسباب بازی رو دیدم و خریدم خیلی خوش خیال بودم که فکر می کردم با این دیگه دست از سر جاروی من بر می داره. البته چند روزی باهاش مشغول بود. مشغول یعنی اینکه می نشست روی مبل و برای یه مدت طولانی با صدایی شبیه جارو برقی همون اطراف خودش رو جارو می کرد؛ اما الان دیگه هر گل یه بویی داره و هر وسیله ای جای خودش و هرگز اسباب بازی جای وسیله ی واقعی رو نمی گیره. اما همونطوری که گفتم جای شکرش باقیه که فندق چیزی رو خراب نمی کنه و جدای از وسایل خونه، بیشتر اسباب بازی های خودش هم سالمن&lt;br /&gt;ببخشید پستم طولانی شد و باعث سر درد. فعلا بای بای&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-116012492725823264?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/116012492725823264/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=116012492725823264' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116012492725823264'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/116012492725823264'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/10/blog-post_06.html' title='لُپ لُپ'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115987517179025827</id><published>2006-10-03T14:52:00.000+03:30</published><updated>2006-10-03T15:02:51.860+03:30</updated><title type='text'>هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;اول&lt;br /&gt;مدت زیادی نیست که با خودش، تفکرش، فعالیتهاش و آثارش آشنا شدم و هر چه بیشتر می شناسمش، بیشتر مریدش می شم. اگرچه هنوز توانایی و علم اونرو برای شکستن سکوت ندارم، اما راه و رسمش رو برای شکستن سکوت ستایش می کنم. &lt;a href="http://www.mehrangizkar.com/archives/000231.php"&gt;این لینک &lt;/a&gt;رو میذارم برای خودم و هرکسی که به داشتن معلمی مثل مهرانگیز کار افتخار می کنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوم&lt;br /&gt;اگه سریال صاحبدلان رو هر شب از شبکه ی یک می بینید و اگه به قرآن و مضامین اون علاقه ای دارید، &lt;a href="http://koohepanjom.blogspot.com"&gt;این مطلب &lt;/a&gt;رو هم بخونید. برای من خیلی جالب بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوم&lt;br /&gt;&lt;a href="http://gissoo.blogfa.com/post-240.aspx"&gt;این مطلب گیسو&lt;/a&gt; ،&lt;a href="http://chaay.ghoddusi.com/2006/10/post_436.html#more"&gt; این پست وبلاگ چای داغ &lt;/a&gt;و &lt;a href="http://www.baztab.com/news/48920.php"&gt;این خبر&lt;/a&gt; رو که البته از وبلاگ گیسو تونستم ببینم، باعث شد از خودم و از رفتار هموطنام خجالت بکشم. نمی دونم چطور رومون می شه شب بیست و یک ماه رمضون برای مولایی عزاداری کنیم که می دونیم گفته اونچه رو که برای خودت دوست داری برای دیگران هم دوست داشته باش و اونچه رو که برای خودت نمی پسندی برای دیگران هم نپسند. اونوقت با کمال بیرحمی با پناهنده های افغانی اونکاری رو می کنیم که وقتی می شنویم مثلا توی کشورهای غربی با یه مهاجر یا پناهنده ی ایرانی شده صدامون در می آد و طرفداری از حقوق بشرمون گل می کنه. این بجز ظاهر سازی و ریا چیه که برای همون امام حسینی گریه می کنیم و دسته راه می اندازیم که گفته اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید&lt;br /&gt;پدر من سالهاست که برای اداره ی کارهای باغش از افغانی ها کمک می گیره. از هیچکدوم هم ناراضی نبوده. در واقع اونقدری که اونا صادقانه براش کار کردن، کارگرهای ایرانی نکردن. این اولین بار نیست که بسیج شدن برای بیرون کردن افغانی ها و هر بار که این قصه شروع شده و کارگرهای افغانی پدر من مجبور شدن برگردن افغانستان، پدر رفته تو فکر که یه کارگر امین و دست و دل پاک از کجا پیدا کنم. این روزا که دوباره گیر دادن به افغانی ها مدام یاد اون سالی می افتم که یه کارگر افغانی که توی باغ یکی از دوستای پدرم کار می کرد برای اینکه گیر مأمورا نیفته توی هوای سرد زمستون چهل و هشت ساعت زیر یه درخت قایم شده بود. گرسنگی کشیده بود لرزیده بود و تحمل کرده بود. تصورش هم عرق شرم به پیشانی می آره. تو رو خدا نگید این افغانی ها مفت خوردن و حق ایرانیا و جوونای بیکار ایرانی رو خوردن و دزدن و بزهکارن و کثیفن و از این حرفا، که هر کی ندونه خودمون می دونیم که دزدا و خلافکارای ایرونی روی خلافکارای ملیتهای دیگه رو سفید کردن. خدا کنه قضیه ختم به خیر بشه. خدا کنه دولتمون یه راه آبرومند و انسانی پیدا کنه برای اینکه این بنده های خدا بعد این همه سال کاری که توی این مملکت کردن، بی سر پناه و آزرده نشن.  یادمون باشه که همین افغانستان یه روزی تکه ای از خاک ایران بوده و اصلا اینا به کنار همه مون بنده های یه خداییم، از یه جنسیم. آخرش هم هممون در مقابل یه خدای واحد باید بایستیم و جواب پس بدیم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115987517179025827?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115987517179025827/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115987517179025827' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115987517179025827'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115987517179025827'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/10/blog-post_03.html' title='هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115970689982056504</id><published>2006-10-01T16:15:00.001+03:30</published><updated>2006-10-01T20:29:07.473+03:30</updated><title type='text'>والک پلو در رستوران دایی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;آخرین باری که تهران بودم، گذارم افتادم به رستوران دایی توی خیابون باغ سپهسالار. یه گزارش ازش خونده بودم توی اینترنت از سازمان ایرانگردی جهانگردی، با این عنوان که تنها رستورانی که میشه توی اون والک پلو خورد. یه رستوران کاملا سنتی با یه پیرمرد خیلی باصفا به اسم آقا دایی که صاحب اونجاست. توی رستوران دایی فقط غذاهای سنتی سرو میشه که یادآور مهربونی و صفا و صمیمیت گذشته ها و سفره ی رنگین مادر بزرگهاست. رستوران با ظاهری بسیار ساده اولش ما رو به شک انداخت که درست اومدیم یا نه، ولی وقتی توی فهرست غذاها اسم والک پلو رو دیدم، مطمئن شدم راه رو درست اومدیم. آقا دایی والک پلو رو فقط جمعه ها می پزه. چرا؟ برای اینکه والک، این سبزی کوهی خوشبو و خوش طعم، فقط در فصل بهار و توی کوهپایه های اطراف تهران رشد می کنه، البته من از نواحی دیگه ای که والک رشد می کنه خبر ندارم. این آقا دایی خوش سلیقه هم بهار که می شه کارگرهاش رو که خوب هم آموزش دیدن، می فرسته توی کوههای اطراف برای جمع آوری سبزی های کوهی از جمله والک و از اونجا که دیگه به والک دسترسی ندارن تا بهار سال بعد، اونا رو آماده و فریز می کنن و برای اینکه تا آخر سال داشته باشن، فقط جمعه ها والک پلو می پزن و باماهیچه سرو می کنن. ما هم که با طرح قبلی سعی کردیم جمعه اونجا باشیم، والک پلو رو سفارش دادیم با دو تا غذای سنتی دیگه؛ ته چین بادمجون و آلبالو پلو. قبل از سفارش غذا از یه خانومی که داشت غذاهاش رو تحویل می گرفت برای لوس بازی پرسیدم غذاهاشون چطوره؟ خانومه گفت عالی، ما سالهاست مشتری آقا دایی هستیم. گفتم من اولین باره می آم اینجا. توی اینترنت ازش یه گزارش خوندم و وسوسه شدم. گفت چه جالب و رو کرد به آقا دایی و گفت می شنوی حاج آقا؟ رفتی توی اینترنت و معروف شدی. بعدهم من برای حاج آقا گفتم که چی از خودش و رستورانش خوندم. اینم بهش گفتم که اسم اصلی اش رو می دونم که اقای رضوان قمی است و اینجا کمتر کسی اونو به اسم اصلی می شناسه. این خود شیرینی های من باعث شد آقا دایی ازمون خوشش بیاد و خودش بیاد سر میزمون و تحویلمون بگیره. وقتی بجای سالاد معمول رستورانهای دیگه به قول خودش سالاد ماست برامون آورد، دیگه مطمئن شدیم که باید از این فرصت پیش اومده خوب استفاده کنیم.سالاد ماست از یه ماست خامه ای فوق العاده و یه عالمه سبزی های خوشبو و گردو و کشمش و اینا درست شده بود. از اینا گذشته خود آقا دایی دو تا اشانتیون گذاشت رو میزمون، یکی شربت نعنا با لیمو توی این لیوانایی که اندازه ی پارچه و یه بشقاب مویز پلو که الحق خوشمزه بودن. خلاصه که ما اونروز هم خوردیم و هم بردیم و برای اونهمه غذا و مخلفات فقط چهارده هزار تومن پرداختیم که در واقع مفت بود در مقابل رستورانهای دیگه. این روزا رستورانهای سنتی زیاد شدن اما رستوران دایی با قدمتش و کیفیتی که غذاهاش داره یه چیز دیگه اس. اگه تا حالا گذارتون به این رستوران باحال نیفتاده در اولین فرصت سر بزنید، خاطره ی خوبی می شه برای خودتون و شکمتون. آی خانمایی که میرید باغ سپهسالار کیف و کفش بخرید، ناهارتون رو توی رستوران دایی بخوردید و جای من هم خالی کنید، بی زحمت &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Trebuchet MS;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Trebuchet MS;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Trebuchet MS;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;بعد نوشت: یه چیز بی ربط به موضوع پُستم بگم. من بی زبون دیشب تحت تأثیر سریال زیر زمین و قصه ی آقا فرج، تا صبح کابوس دیدم. اونم چی؟ خواب می دیدم پلیس به ماشینم ایست داد و توی صندوق عقب یه عالمه کارتن مشروبات الکلی پیدا کرد. منم گریه و عجز و لابه که باور کنید نمی دونم اینا از کجا رفتن توی ماشین من!!!! خدا بگم چی کارت کنه فرج&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115970689982056504?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115970689982056504/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115970689982056504' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115970689982056504'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115970689982056504'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/10/blog-post_01.html' title='والک پلو در رستوران دایی'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115952470601278695</id><published>2006-09-29T13:35:00.001+03:30</published><updated>2006-09-29T13:41:46.023+03:30</updated><title type='text'>به نام هنر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;نمی دونم چه قدر به تاثیر هنر روی روحیه انسان و روی کیفیت زندگی اعتقاد دارید. لذت عجیبیه غرق شدن در دنیای هنر و لذت به وجود آوردن. لذت ساختن و بعد دیدنش و یادآوری اینکه چقدر اینکار بهت انرژی داده. به این هم معتقدم که هنر دامنه ای خیلی وسیعتر از اون چیزی داره که در نظر اول در ذهن تداعی می شه. من خانه داری رو هم هنر می دونم. بچه داری رو هم هنر می دونم، یا آشپزی که دیگه جای خود داره. هرکاری که انرژی دهنده اس، یا راحتتر بگم نجات دهنده اس، از روز مرگیها از تکرار که آدم رو پیر و خسته می کنن. نجات دهنده در شرایط سخت، شرایط غیر قابل تحمل. چند وقت پیش توی کتاب داد بیداد  اثر خانم ویدا حاجب تبریزی خوندم که چطور زنان زندانی سیاسی سالهای قبل از انقلاب با بافتن لباس و کلاه و دستکش که از زنان زندانی عادی یاد گرفته بودن، روزهای تاریک زندان رو گذروندن. برای همین می گم هنر نجات دهنده اس&lt;br /&gt;همه اینا رو گفتم که تجربه ی خاص خودم رو از این خاصیت هنر بگم. قلمزنی روی مس، درست زمانی که از درس و امتحان و غریبی و آدمهای خسته کننده ی دور و برم به ستوه اومده بودم، به کمکم اومد. اصفهان درس می خوندم. گشتن توی کوچه پس کوچه های میدون نقش جهان و لذت بردن از اون همه زیبایی های تاریخی همیشه خستگی رو از تنم بیرون می کرد، اما سال آخر یه چیز دیگه بود. زمانی که تونستم قلمزنی یاد بگیرم و به جرات می گم همه ی تجربه های اصفهان بودنم یه طرف، یادگیری این هنر زیبا هم یه طرف. شانس آوردم و تونستم با کمک یکی از بازاریهای قدیمی که علاقه ام رو به این هنر دیده بود، پیش سه تا از قلمزنهای میدون امام کار کنم و اونا چه با حوصله و قدم به قدم کار با قلمها و چکش رو یادم دادن. البته همه ی اینا رو مدیون اون حاج آقایی بودم که در واقع معرف من بود، اگرنه اون آدمهای سنتی به این راحتی یه دختر جوون رو توی کارگاهشون راه نمی دادن. من فقط همون یه سال رو قلمزنی کردم چون سال بعد ازدواج کردن و مهاجرت به جنوب و دور شدن از اون محیط دیگه اجازه نداد کار رو ادامه بدم. قلمزنی هم یه جوریه که تهیه مواد اولیه اش کار آسونی نیست و شرایط خاصی می طلبه. اما چیزی که برای من مهم بود، معجزه ی قلمزنی بود که من رو از روزمرگیهای دانشگاه و درسهای خسته کننده و امتحانهای جورواجور نجات داد. رفتن به میدون نقش جهان، درس گرفتن از استاد، شنیدن صدای چکش بر روی مس از گوشه گوشه ی بازار، نگاه به دست استاد که در مقابل چشمان تشنه ی من به زیبایی نقش گل و مرغی یا چهره ای یا سرباز هخامنشی ای برسینی مس می انداخت، برگشتن به دانشگاه در حالی که هنوز از اون حالت خلسه در نیومده بودم، همه و همه ازم دختری ساخته بود که بجای راه رفتن روی زمین توی آسمون راه می رفت. با چه سختی اما با چه شوقی گشتم و توی خوابگاه یه گوشه ای پیدا کردم که بتونم بدون ایجاد مزاحمت برای بچه های دیگه، تمرین قلمزنی کنم. اما از همه عجیبتر معدل دو ترم آخرم بود که از همه ی ترمهای گذشته بهتر شد، اونم در شرایطی که من توی اون رفت و آمدهام به میدون نقش جهان و کلاسهای قلمزنی ام ، کمتر وقت درس خوندن داشتم. خودم که خودم رو می شناسم، می گم اینا همه از برکات قلمزنی و بودن در اون مکانی بود که پر از انرژی مثبته. از اون روزهای طلایی ده دوازده تا اثر به یادگار برام مونده. نگاه کردن بهشون من رو می بره به دوران خوبِ آموختن، آموختن اون چیزی که دوست داشتم و به من انرژی می داد. عکس سه تا از کارام رو گذاشتم&lt;a href="http://www.flickr.com/photos/58555101@N00/250391173/"&gt; اینجا&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://www.flickr.com/photos/58555101@N00/250394216/"&gt;اینجا&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.flickr.com/photos/58555101@N00/250391172/"&gt;اینجا&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115952470601278695?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115952470601278695/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115952470601278695' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115952470601278695'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115952470601278695'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/09/blog-post_115952470601278695.html' title='به نام هنر'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115936009708134792</id><published>2006-09-27T15:55:00.000+03:30</published><updated>2006-09-28T02:06:27.263+03:30</updated><title type='text'>مهمون ناخونده</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://static.flickr.com/104/250391171_0b6e4bd9cb.jpg?v=0"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand" alt="" src="http://static.flickr.com/104/250391171_0b6e4bd9cb.jpg?v=0" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;دو سه هفته ای می شه که یه مهمون ناخونده روزها می آد خونمون و شبها می ره پی زندگی اش. یه مارمولک کوچولو یا به قول فندق، مارمی. روزها، شاید به خاطر آفتاب، از بالای هواکش حمام می آد داخل و همون دور وبر هواکش پرسه می زنه و شبها هم غیب می شه. دورتر هم نمی آد معمولا؛ اگرنه بهش نمی گفتم مهمون می گفتم متجاوز. راستش با مارمی ها میونه ی خوبی ندارم. غیر از اینکه چندشم می شه، از اونجایی که براحتی هم کشته نمی شن، بیشتر اعصابم رو بهم می ریزن. با پیشت و چخه و اینا هم نمی رن بیرون که!!!! اما این یکی اینقدر قیافه ی بدبختی داره که دلم نمی آد بهش چیزی بگم. روزای اول که اومد تازه دمش کنده شده بود و دم نداشت؛ اما حالا دمش رشد کرده و داره کامل می شه. تند تند می ریم با فندق بهش سر می زنیم. فقط خدا کنه از دور و بر هواکش، اینورتر نیاد، اونوقت دیگه نمی تونم اینقدر انسانی باهاش برخورد کنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115936009708134792?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115936009708134792/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115936009708134792' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115936009708134792'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115936009708134792'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/09/blog-post_115936009708134792.html' title='مهمون ناخونده'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115925533103343930</id><published>2006-09-26T10:50:00.000+03:30</published><updated>2006-09-26T10:52:11.040+03:30</updated><title type='text'>من جریمه شدم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;صبح که بیدار شدم، اول از همه لپ تاپ رو روشن کردم. اومدم وصل بشم، دیدم تلفن بوق نداره و قطعه. با موبایل زنگ زدم به بابای فندق. گفت صبح زود وصل بوده، حتما بعدا قطع شده. بعدشم گفت یه سری برو مخابرات ببین چه خبره؟ با فندق آماده شدیم و رفتیم مخابرات که نزدیک خونمونه. پیاده ده دقیقه، سواره دودقیقه. گفتن خط اون منطقه، مشکل داره و تا دوساعت دیگه حله. برگشتیم. اما همچین که سوار شدیم و راه افتادیم، دیدیم جلومون دو سه تا بنز راهنمایی رانندگی و هفت هشت تا پلیس تور انداختن برای ماشینها. به منم ایست دادن. اول که نفهمیدم برای چی؛ نگو کمر بند نبستم. آقای پلیس اومد گفت خانم مشکلی دارید کمر بند نبستید؟ اومدم بگم آره آقا چشمتون روز بد نبینه، باردارم!!! اما دروغ چرا، زبونم نچرخید. سرمو کج کردم و گفتم ببخشید یادم رفت. کارت ماشین و گواهینامه رو گرفت و بعد هم چهار هزار تومن ناقابل جریمه کرد و اجازه داد برم سر خونه زندگی ام. باز شانس آوردم به فندق گیر نداد، چون نه تنها اونو صندلی جلو گذاشته بودم بلکه کمر بند هم براش نبسته بودم. تا رسیدیم خونه تلفن هم وصل شده بود. یعنی ما بیخودی رفته بودیم بیرون، توی ظل گرما. خدا بیامرزه بی بی ام رو اگه زنده بود می گفت انگاری موش خرابی کرده بود روی اون چهار هزار تومن!!! ولی خوب دست آقای پلیس درد نکنه، نتیجه کارش این بود که فردا صبحش که برای گرفتن بلیط رفتم دفتر هواپیمایی، که دقیقا توی خیابون پشتیه، کمر بند بستم. فندق رو هم گذاشتم صندلی پشت. ولی خودمونیم راه اونقدر نزدیک بود که به بستن و باز کردن کمربند نمی ارزید. نگید چرا راه به اون نزدیکی رو پیاده نرفتم چون ناهار نپخته بودم و عجله داشتم برگردم&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115925533103343930?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115925533103343930/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115925533103343930' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115925533103343930'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115925533103343930'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/09/blog-post_115925533103343930.html' title='من جریمه شدم'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115904908649997838</id><published>2006-09-24T01:30:00.000+03:30</published><updated>2006-09-24T01:34:46.510+03:30</updated><title type='text'>امان از نفس افسونگر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;آقاهه رو من هیچوقت از نزدیک ندیدم اما می دونم هم دانشجوی پزشکی بود و هم طلبه ی حوزه. با حدود چهل سال سن، دو تا زن داشت و چند تا بچه ی قد و نیم قد. شیخ عجیب غریبی بود. فعالیتهای جنبی اش زیاد بود. توی انجمن اسلامی هم رفت و آمد داشت ولی معلوم نشد چی شد که انجمنی ها یه کاری کردن دیگه اون طرفها پیداش نشه . هنوز دانشجو بود که معلوم شد توی یکی از محله های قدیمی شهر، یه جایی مثل خانه ی عفاف راه انداخته بوده و با صیغه ای که می خونده سبب خیر می شده برای خلق خدا؛ تا اینکه کم کم صدای مردم محل در اومد با رفت و آمدهای مشتری های معلوم الحال این آقای محترم. متأسفانه!!!! مجبور شد در اونجا رو ببنده. بعد هم که فارغ التحصیل شد و شنیدیم مطب زده. تا همین چند وقت پیش هم ازش خبری نبود، تا یه هفته پیش که دوباره افتاد سر زبونها بخاطر شاهکار جدیدش. قضیه این بوده که هیئت امنای یکی از مساجد اون سر شهر، در ازای اینکه این آقا بیاد پیش نماز مسجد بشه، بهش خونه می دن؛ بنابراین شیخ قصه با دو تا زن و بچه هاش می رن اونجا و سر و سامونی می گیرن. اما زیاد طول نمی کشه و معلوم می شه آقای شیخ رفته و زن سوم گرفته، اونم یه دختر پانزده ساله. دردسرتون ندم، هیئت امنا عذرش رو می خواد ومی ره دنبال یه پیش نماز دیگه که اینقدر سر و گوشش نجنبه و دسته گل آب نده. حالا خودمونیم، غریبه که اینجا نیست،گرفتن زن سوم، اونم دختری با این سن کم، چه معنی می ده جز اینکه این آقای محترم یه چیزی اش می شه. امان از این نفس افسونگر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند       &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;چون به خلوت می روند آن کار دیگر میکنند  &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;پر سشی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس             &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115904908649997838?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115904908649997838/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115904908649997838' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115904908649997838'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115904908649997838'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/09/blog-post_24.html' title='امان از نفس افسونگر'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115893188684683828</id><published>2006-09-22T16:55:00.000+03:30</published><updated>2006-09-22T20:33:01.416+03:30</updated><title type='text'>دنیای کودکی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;از میون همه ی شعرهایی که روز و شب برای فندق از روی کتاب شعرها می خونم، این یکی رو خیلی دوست دارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نون بربری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مامان زری گفت به نی نی&lt;br /&gt;زنبیل و بردارو ببر&lt;br /&gt;از نونوایی با این پولها&lt;br /&gt;ده تا نون لواش بخر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کم کم باید این کارا رو&lt;br /&gt;یاد بگیری از بابایی&lt;br /&gt;نی نی قیافه ای گرفت&lt;br /&gt;رفت و رسید به نونوایی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دید نونوایی شلوغ شده&lt;br /&gt;یه صف داره مثل قطار&lt;br /&gt;کمی که ایستاد توی صف&lt;br /&gt;بدش اومد از انتظار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نونوایی بربری رو&lt;br /&gt;دید که چه خوب و خلوته&lt;br /&gt;گفت به خودش جانمی جان&lt;br /&gt;نون خریدن چه راحته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشحال شد و اومد خونه&lt;br /&gt;با ده تا نون بربری&lt;br /&gt;اما نفهمید که چرا&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;خوشحال نشد مامان زری &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Trebuchet MS;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Trebuchet MS;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Trebuchet MS;font-size:130%;"&gt;شعر از ناصر کشاورز، کتاب ترانه های نی نی کوچولو&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:Trebuchet MS;font-size:130%;"&gt;:یه چیز دیگه ام بگم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این یه هفته ی گذشته که همه جا رو بوی ماه مهر و مدرسه و کتاب و مشق و مداد و پاک کن و تراش و کفش نو و کیف و ...... برداشته، به هر بهانه ای، اگه شده خرید یه دفترچه یا دو تا خودکار آبی برای بابای فندق، سه چهار بار رفتم لوازم التحریری. مغازه ها پُرن از وسایل مدرسه، وسایل خوندن، وسایل نوشتن. باور می کنید انرژی می گیرم؟ این بوی خوب ماه مهر مستم می کنه. البته یه چیزی بگم، با همه ی اینها یی که گفتم حاضر نیستم حتی یه خط مشق بنویسم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115893188684683828?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115893188684683828/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115893188684683828' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115893188684683828'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115893188684683828'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/09/blog-post_22.html' title='دنیای کودکی'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115883002290372504</id><published>2006-09-21T12:41:00.000+03:30</published><updated>2006-09-22T10:49:21.023+03:30</updated><title type='text'>خوابیدن یا نخوابیدن، مسئله این است</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;وقتی ساعت یازده، اومد با شیرین زبونی گفت مامان بریم مسواک بزنیم بخوابیم، چشمام رفت کله ی سرم. خوشحال خوشحال دنبالش راه افتادم دندونها رو مسواک زدیم، مثل یه بچه ی مؤدب به باباش شب به خیر گفت و رفتیم دراز کشیدیم. دوسه تا کتاب خوندیم وملافه ها رو کشیدیم روی کله مون که بخوابیم. توی این فاصله بابا هم اومد که بخوابه. بیست دقیقه ای که گذشت، پاشد نشست. گفت مامان چراغ روشن کن. گفتم چراغ خواب روشنه، بسه . بخواب. گفت نه روشن کن من می ترسم. گفتم آخه از چی ؟ مامان و بابات هرکدوم اندازه ی رستم، کنارتن. بگیر بخواب. دراز کشید . ساکت شد ولی مدام از این پهلو به اون پهلو. حدس می زدم پشیمون شده که اومده خوابیده. بعد ده دقیقه دوباره گفت من بستنی می خوام. گفتم نمی شه. دندون مسواک کردی نباید چیزی بخوری. ساکت باش . دوباره دراز کشید. وقتی تیر آخر رو زد، شاخ من و باباش هم در اومد. گفت بریم بازار. پا شدم نشستم گفتم بچه تو خودت می دونی که الان بازر تعطیله. بخواب فردا می ریم. ایندفعه نخوابید. گفت مامان،خواب نمی آد، بابا بخوابه، ما بریم تو ی هال بازی بکنیم. رسما موضعش رو اعلام کرد. جای شکرش باقی بود قبول کرد بابا بمونه توی تخت خواب .چاره ای نبود. اگه می موندیم توی اتاق بابا هم نمی تونست بخوابه. نتیجه اینکه برگشتیم توی هال، چراغها و تلویزیون روشن شدن و من و فندق یه زندگی شبانه رو شروع کردیم. ساعت نزدیکای دو نیمه شب بود که رضایت داد بخوابه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این از این. اما شب بعد حکایت دیگه ای بود. صبح دیر از خواب بیدار شد، پس دیگه ظهر خوابش نمی اومد. نشستیم فیلم دیدیم، نقاشی کردیم و کتاب خوندیم. شب که رفتیم بیرون، هر حیله ای که بکار گرفتم تا توی ماشین خوابش نبره، نشد. ساعت نه بود. اومدیم خونه. گذاشتمش توی تخت خودش و اومدم بیرون و در کمال بدجنسی و نبود بچه ام با باباش پفک خوردیم و تلویزیون دیدیم. بچه از توی ماشین می گفت پُشَک می خوام و من گفته بودم نمی شه، بریم خونه بهت می دم که دیگه بچه خوابش برد. وقتی خواستم بخوابم حتی یه غلت هم نزده بود، از بس خسته بود. گفتم خدایا یعنی می شه این تا صبح بخوابه؟ نفهیدم کی خوابم برده بود که با صداش بیدار شدم توی تختش ایستاده بود و پشت هم می گفت مامان پاشو من بستنی می خوام. این یعنی بچه خیلی وقته بیداره و دیگه نمی شه کاری کرد. سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم. آوردمش توی هال. دوباره چراغها و تلویزیون روشن شدن. با چشمایی که هنوز کامل بیدار نبودن، بهش بستنی دادم که نخورد. گفت نه نمی خوام پلو میخوام و پلویی رو که آوردم تا ته خورد. بالش و ملافه ام رو آوردم که همونجا توی هال کنار فندق دراز بکشم اما دستش رو گذاشت زیر سرم گفت نخواب پاشو بشین اینجا و با دستش به یه نقطه ی خاص از فرش اشاره میکرد. می تونین تصور کنین من چه شکلی بودم؟ اونشب رو تا ساعت سه بیدار بودیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواب فندق برای ما شده معضل. اگه ظهرا بخوابه دیگه شب خوابش نمی بره. اگه نخوابه سر شب خوابش می بره و نصف شب بیدار می شه. اگه صبح زود بیدارش کنم، بداخلاق می شه. اگه بخوام خوش اخلاق باشه تا لنگ ظهر باید بخوابه. کاش حالا همین بود فقط، یه ور قضیه هم بابای فندقه که روزی شش بار این مسئله رو به بحث میذاره و میگه &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;تقصیر از خودته باید چنین کنی و چنان کنی. من خیلی زن بساز و خوبی هستم که تا حالا نرفتم خونه ی بابام، نه؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Trebuchet MS;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Trebuchet MS;font-size:130%;"&gt;پی نوشت: خودم می دونم تقصیر دارم و کوتاهی کردم. فندق از نظرای دیگه همونی شده که می خواستم. مثلا برای غذا خوردنش اصلا اذیت نمی کنه چون از اول درست برخورد کردم باهاش یا رفتارهای اجتماعی اش خیلی خوبه. ولی برای خوابش باید از زمان نوزادی درست رفتار می کردم، که نکردم حالا هم اگرچه دیره ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه اس. مگه نه، نوشاجون&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115883002290372504?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115883002290372504/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115883002290372504' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115883002290372504'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115883002290372504'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/09/blog-post_115883002290372504.html' title='خوابیدن یا نخوابیدن، مسئله این است'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115870831609425803</id><published>2006-09-20T02:52:00.000+03:30</published><updated>2006-09-20T03:11:17.263+03:30</updated><title type='text'>عشق کتاب</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;بابا و مامان من آدمهای کتابخونی هستن. از وقتی بچه بودم و یادم می آد، دست این دو نفر کتاب دیدم. اگرچه موضوع کتاباشون هیچ شباهتی با هم نداشت، اما باعث شد کتاب خوندن جزء جدانشدنی زندگی من هم بشه. کتابهای تاریخی اصل و نسب دار رو از کتابخونه ی بابا شناختم. ترجمه های ذبیح اله منصوری و یا آثار دکتر باستانی پاریزی. بابا هرچی هم کم داشت از دوستاش می گرفت که الحق آدمای باسلیقه ای بودن توی انتخاب کتاب. یادش بخیر مجموعه ی ده جلدی کلیدر رو از کتابخونه ی یه حاج آقایی از دوستای نزدیک بابا امانت گرفتم. مامان برام کم نمی ذاشت و من مدیون اونم که چه باحوصله و آگاهانه برای من کتاب می خرید. مجموعه ی قصه های خوب برای بچه های خوب از مهدی آذر یزدی، یکی از بهترین انتخابهای مامان بود که لذت خوندن اونهمه قصه های خوب و ذخیره ی ادبیات پر مغز ایران در قلب و ذهنم رو برام به یادگار گذاشت. شعر    من یار مهربانم     دانا و خوش زبانم       توی ذهن خیلی هامون مونده و کتاب برای من واقعا یار مهربانی بوده و هست. کتاب، عاشق شدن رو، همراه شدن رو، انتخاب کردن رو، گذشت کردن رو و هزار چیز دیگه رو یادم داده و حتی بهم کمک کرده تا بعضی شرایط سخت رو با کمکش تحمل کنم. من خیلی از داشته هام رو مدیون کتابم و مامانم و بابام که کتاب خوندن رو یادم دادن، درست مثل راه رفتن. گذاشتن اونهمه کتاب ارزشمند توی کتابخونه ی من و منی که خوندمشون، سبب شد دقت خاصی در انتخاب کتاب داشته باشم. الان یه مادرم و یه بچه دارم که خیلی دلم می خواد کتابخون بشه و از با کتاب بودن لذت ببره. خیلی از کتابهای زمان کودکی و نوجونی ام مخصوص همون دوره بود و الان دیگه رغبتی به مرورشون ندارم، اما چندتایی شون فراموش نشدنی ان. یکی همین قصه های خوب برای بچه های خوب یا قصه های مجید یا مجموعه ی زندگی پیامبر اسلام . یواشکی بنویسم که قصه های خوب و قصه های مجید و چند تا از کتابهای سیلوراستاین رو خیلی وقته خریدم و گذاشتم یه جای امن تا فندق بزرگ بشه و توی یکی از روزهای تولدش بهش هدیه بدم. مجموعه ی زندگی پیامبر رو پیدا نکردم. این کتابها برای خودم خیلی عزیزن. خدا کنه بتونم فندق رو طوری تربیت کنم که ارزش اینا رو درک کنه، بخونه ، لذت ببره و براش بشه یه سرمایه ی عظیم&lt;br /&gt;حالا که دیگه مامان برام کتاب نمی خره، کتابامو با کمک بعضی سایتها مثل &lt;a href="http://www.irwomen.com/"&gt;کانون زنان ایران&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://herlandmag.org"&gt;زنستان &lt;/a&gt;و یا &lt;a href="http://www.zanan.co.ir/"&gt;ماهنامه ی دوست داشتنی زنان&lt;/a&gt; انتخاب می کنم. شهر ما دو تا کتابفروشی بزرگ داره، یکی اش مال یه پیرمرد بداخلاقه که من اصلا می ترسم زیاد برم اونجا و اگرم برم بیشتر با شاگردش حرف می زنم. اما مشتری کتابفروشی آقای شهبازی ام. اون دیگه من رو می شناسه و میدونه چه موضوعاتی رو دوست دارم یا حتی توی چه مایه ای رمان می خونم. پیشنهاد اشو چشم بسته قبول می کنم تا حالا پشیمون نشدم. توی یکی از پستهای قبلی ام از یه همکار قدیمی گفتم که منو با کتابهای احمد محمود آشنا کرد. الان دیگه خیلی کم می بینمش و لی اون با کاری که کرد همیشه توی ذهنم می مونه و ممنونشم. و اما بابای فندق که اگرچه با کتاب خوندنهای من موافق نیست و میگه بجاش انگلیسی بخون، ولی نظراتش، راهنماییهاش و حتی غُر زدنهاش همیشه بدردم می خوره. بابای فندق سلیقه ش حرف نداره توی انتخاب موضوع. کتاب کوری ژوزه ساراماگو رو از اون یادگاری دارم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115870831609425803?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115870831609425803/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115870831609425803' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115870831609425803'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115870831609425803'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/09/blog-post_20.html' title='عشق کتاب'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115847865379513131</id><published>2006-09-17T10:47:00.000+03:30</published><updated>2006-09-17T11:07:33.810+03:30</updated><title type='text'>خاطرات بهار از لندن</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.bluesky_ir.persianblog.com"&gt;این دختر خوب &lt;/a&gt;این روزا داره توی لندن و پاریس خوش می گذرونه. دیدم بد نیست منم خاطرات لندنم رو اینجا بنویسم&lt;br /&gt;سفر فوق العاده ای بود؛ تنها اشکالش زمانش بود که بخاطر آزمونی که قرار بود بابای فندق شرکت کنه، صاف افتاد وسط سرما. سفرمون یه هفته طول کشید، دهم تا هفدهم ژانویه. رزرو هتل و برنامه ریزی برای اون یه هفته با من بود و من با کمک اینتر نت و مخصوصا بی بی سی فارسی، تونستم برنامه ی خوبی بریزم&lt;br /&gt;طرفهای ظهر بود که رسیدیم و سرما بود که به استقبالمون اومد. تصور کنید از یه شهر جنوبی ایران با شرجی و گرما برید لندن اونم تو اوج سرما. با اطلاعاتی که داشتم می دونستم هتلمون توی محله ی لبنانی ها در منطقه ی کنزینگتونه، تقریبا جنوب غرب لندن، ونمی دونم چرا احساس غریبی نمی کردیم. روز اول رو ترجیح دادیم با محیط آشنا بشیم؛ نقشه گرفتیم، دور و بر هتل رو گشتیم، غذا خوردیم و فهمیدیم که بهترین وسیله ی رفت و آمد اتوبوسه. تاکسی سوار شدن گرون تموم می شد.همون روز اول که از فرودگاه تا هتل رو با تاکسی رفتیم، 45 پوند پیاده شدیم. راهنمای هتل گفت که بهترین وسایل مترو و اتوبوسه و اتوبوس برای شما بهترین چون می تونین مناظر شهر رو هم ببینید. خیلی زود با نحوه ی رفت و آمد اتوبوسها آشنا شدیم. روزهامون به غیر از اون روزی که بابای فندق امتحان د&lt;u&gt;&lt;span style="color:#800080;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/u&gt;اشت و از صبح تا عصر نبود، به دیدن آثار مشهورو مهم گذشت و تونستیم &lt;a href="http://www.jcsm.org/Pictures/London/LondonEye.jpg"&gt;لندن آی &lt;/a&gt;،&lt;a href="http://www.shell-shock.co.uk/images/londonaquarium_main.jpg"&gt; لندن آکواریوم &lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.corfu-pictures.com/travel/europe/england/london/big-ben-650.jpg"&gt;بیگ بن &lt;/a&gt;، &lt;a href="http://artbabyart.net/myportfolio/albums/Charlottes-work/DSCN0948.sized.jpg"&gt;پارلمان انگلیس ( البته از بیرون ساختمان) &lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.ce.ntu.edu.tw/photo/bridge/bridge29bLondon%20Bridge.jpg"&gt;لندن بریج &lt;/a&gt;،&lt;a href="http://www.atpm.com/7.05/london/images/tower-of-london-420.jpg"&gt; برج لندن &lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.map-of-london.co.uk/images/london-zoo.jpg"&gt;باغ وحش&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://www.bluffton.edu/~sullivanm/england/london/britmuseum/ext2.jpg"&gt;موزه بریتانیا &lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.chu.cam.ac.uk/~AME36/slideshow/kensingtonpalace"&gt;موزه ی کاخ کنزینگتون &lt;/a&gt;، پارک کنزینگتون و &lt;a href="http://www.travelbritain.com/london/BuckinghamPalace/BuckinghamPalace6.jpg"&gt;کاخ ملکه و مراسم رژه ی گارد مخصوص ملکه &lt;/a&gt;رو ببینیم و در اکثر مواقع همراه با لرزش از فرط سرما و بهم خوردن دندونها، البته. تنها جایی که خیلی دلم می خواست بریم و نشد، موزه ی &lt;a href="http://www.donbass.aero/m1/res/info/pass_eyes/Madame_Tussaud_Museum_Albert_Einshtein1.jpg"&gt;مادام توسود&lt;/a&gt; بود که پُره از مجسمه های مومی از شخصیتهای معروف علمی، هنری و سیاسی. بقیه ی وقتمون به گشت و گذار توی پارک ، خیابونها و مراکز خرید گذشت که جای خودش خیلی ارزش داشت. روزی که بابای فندق نبود، من و فندق راه افتادیم و رفتیم &lt;a href="http://www.gueng.free-25.de/03260071.jpg"&gt;خیابون آکسفورد &lt;/a&gt;برای خودمون خوش گذروندیم و یه روز دیگه به فروشگاه معروف &lt;a href="http://www.harrods.com/Cultures/en-GB/AnythingIsPossible"&gt;هَرودز&lt;/a&gt;که اگرچه برای خودش دنیاییه، اما من دلم می خواست یادبود پرنسس دایانا رو اونجا ببینم؛ صاحب فروشگاه آقای محمد الفایضه و پدر دودی الفایض نامزد پرنسس دایانا است که در تصادف رانندگی کشته شدند. در طبقه ی همکف فروشگاه حوضچه ای بود و در اون عکسهایی از دایانا و دودی، همراه با شمع و گل در اطرافشون و مردم توی حوضچه سکه می انداختند ( شبیه سعدی و حافظ خودمون) . در طبقه ی اول هم مجسمه ی مومی آقای الفایض آدمهای زیادی رو دور خودش جمع کرده بود. اینم بگم که برای پرنسس دایانا توی کاخ کنزینگنون هم یادبودی قرار و قسمتی از موزه رو به لباسها و عکسهای اواختصاص داده بودن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیابونهای اطراف هتلمون پر بود از رستورانهای ملتهای مختلف، بنابراین تجربه ی خوبی هم در مورد شکم داشتیم، از جمله غذای کشورهای مالزی و لبنان&lt;br /&gt;فکر می کنم این سفر برای فندق هم تجربه ی خوبی بود چون تا اون موقع  و اگر قرار باشه ایران زندگی کنیم، شاید هیچوقت نتونسته بود اونهمه کبوتر و سنجاب رو ببینه که یک قدمی اش راه می رن. یه چیز دیگه اینکه فندق علاقه ی عجیبی پیدا کرده بود به دوربین عکاسی بنابراین ما فقط تونستیم بیست تایی عکس بگیریم چون تا فندق دوربین رو می دید، گریه می کرد و اونو می خواست. همین چند تا رو هم که داریم یا فندق خوابه یا پشتش به دوربینه ویا حواسش نیست. خوشبختانه این علاقه ی لوسش بزودی از بین رفت. دو تاشون رو گذاشتم &lt;a href="http://flickr.com/photos/58555101@N00/244810676/in/set-72157594252663592/"&gt;اینجا&lt;/a&gt; و&lt;a href="http://flickr.com/photos/58555101@N00/244810674/in/set-72157594252663592/"&gt; اینجا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه عمل قابل احترام انگلیسی ها، حفظ ساختمونهای قدیمی شونه که اگرچه تعمیر می شن، شکل اصلی شون حفظ می شه. هتل ما در سال 1900 ساخته شده بود؛ راحت و تر و تمیز اما جریق جریق چوبهای کف اتاقها می گفتن که سن زیادی ازشون گذشته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما هوای لندن که مه آلود بودنش و آسمان تمام ابریش برای ما که خورشید دست از سر آسمون شهرمون بر نمی داره، دیدنی و به یاد موندنی بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این بود خاطرات من از لندن. سعی کردم خلاصه اش کنم، خیلی چیزهای دیگه هم هست که اگه بخوام همه رو بنویسم باعث سردرد خودم و شما می شه. البته بابای فندق هم یه چیزایی برای گفتن داره و قول داده زود بنویسه بده من تایپ کنم. ببینم چکار می کنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظرمن سفر کردن، این شانس رو به مسافر می ده که بفهمه دنیای پر از آدمهای رنگارنگ و فرهنگها و زبونهای جورواجور، خیلی قشنگتر و قابل تحملتر از دنیای یه شکل و یه رنگه. سفر به من این تلنگر رو زد که فرهنگ و مذهب و تمدن من در کنار سایر تمدنها و فرهنگها و مذاهب دیگه اس که ارزش داره. سفر به سرزمین های دیگه، تونسته عظمت خلقت رو بهم نشون بده. سفر عربستان و انگلیس منو شیفته سیاه پوستها کرده. زیبایی و شکوه خاصی داره این پوست سیاه. سفر لندن، سفر هند، سفر عربستان و حتی سفر به اماراتِ بزک کرده، برای من تجربه های بزرگی بودن و از خدا می خوام اونقدری پول بهم بده که بتونم زیبایی آفریده هاش و عظمت تمدنها و فرهنگهای دیگه رو هم ببینم و درک کنم. تجربه هایی که مطمئنم با خوندن هیچ کتابی و شنیدن حرفهای هیچ جهانگردی بدست نمی آرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115847865379513131?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115847865379513131/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115847865379513131' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115847865379513131'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115847865379513131'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/09/blog-post_115847865379513131.html' title='خاطرات بهار از لندن'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115823148765372602</id><published>2006-09-14T14:15:00.000+03:30</published><updated>2006-09-14T14:28:07.660+03:30</updated><title type='text'>!!!نرسس شروع شد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;فندق منم بذارید جزء طرفدارای نرگس، لطفاً. همچین که موسیقی اول سریال می آد، بچه ام داد میزنه مامان بیا نرسس شروع شد. به حساب خودش همه رو هم می شناسه. توی یه صحنه نسرین با بچه اش راه می رفت، فندق می گه مامان، سمانه اس!!!!می گم مادر جان اینو دیگه خوب نیومدی بعد از این همه شب، این نسرینه نه سمانه. خدا نکنه کانال عوض کنیم، این بچه می گه نه  نکن، بزن نرسس. تا قبل از سریال نرگس، آمارها نشون می داد فندق بیشتر از هر برنامه ای، پیامهای بازرگانی رو می بینه، ولی حالا تحقیقات بعمل آمده می گن که نرگس صدر نشینه. فندق از میون پیامهای بازرگانی، عاشق صابون لوکسه و پودر تاژ. اینو گفتم که فکر نکنید بچه ام بد سلیقه اس&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115823148765372602?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115823148765372602/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115823148765372602' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115823148765372602'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115823148765372602'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/09/blog-post_14.html' title='!!!نرسس شروع شد'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115789337871160698</id><published>2006-09-10T16:29:00.000+03:30</published><updated>2006-09-10T16:32:58.740+03:30</updated><title type='text'>تعطیلات آخر هفته ی بهار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;آخر هفته ی گذشته رو مهمون داشتم؛ دو تا از دختر خاله هام از تهران اومدن پیش ما. از وقتی ازدواج کردم و اومدم این شهر ساحلی دوست داشتنی، هنوز نیومده بودن خونه و زندگی و شهر منو ببینن. دختر خاله ها رو خیلی دوست دارم. باهاشون راحتم و دروغ نمی گم اگه بگم جای خواهرای نداشتم رو برام گرفتن. دختر خاله بزرگه، فوق لیسانس گیاه پزشکی دانشگاه تهران رو میخونه و دختر خاله وسطی پزشکی دانشگاه ایران رو. دختر خاله کوچیکه که نیومد، گرفتار پیش دانشگاهی و کنکور سال بعده. قول داده حقوق دانشگاه تهران رو قبول بشه؛ ببینیم چکار می کنه. مهمونی خوبی بود چون هم اونا با من و شوهرم راحت بودن و هم ما با اونا، بنابراین پذیرایی و گردش در آرامش برگزار شد. صبحها رو از بس بیرون گرم بود می موندیم خونه و فیلم می دیدیم و عصرها در عین شرجی و گرمی هوا میرفتیم کنار ساحل یا خرید توی بازار. این وسط از همه بیشتر به فندق خوش گذشت، از بس رفت دریا و بازار. دختر خاله وسطی کلی براش وقت گذاشت و باهاش بازی کرد. دختر خاله وسطی، خوشگله و خوش هیکل؛ بنابراین دل فندق رو حسابی برده بود. مدام دست همدیگه رو گرفته بودن و کنار دریا قدم می زدن و قاقا لی لی  می خوردن. شب آخری فندق مسواک دختر خاله وسطی رو برداشته بود و دندونهای اونو مسواک می کرد. دختر خاله دستشویی هم که می رفت، فندق می رفت دنبالش و می گفت کجایی؟ زود بیا. به دختر خاله وسطی می گم تورو خدا منتظر پسرم بمون. تا تو سه چهارتا تخصص بگیری، پسرم بزرگ می شه و وقت زن گرفتنش می رسه. نمی دونم دختر خاله قبول می کنه یا نه!!؟؟ خلاصه این که تا باشه از این مهمونی ها باشه که مهمون و صاحبخونه با هم بی رودر بایستی و راحتن و خوش می گذرونن&lt;br /&gt;این بود انشای بهار با موضوع تعطیلات خود را چگونه گذراندید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115789337871160698?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115789337871160698/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115789337871160698' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115789337871160698'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115789337871160698'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/09/blog-post_10.html' title='تعطیلات آخر هفته ی بهار'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115778306156759989</id><published>2006-09-09T09:51:00.000+03:30</published><updated>2006-09-09T09:54:21.573+03:30</updated><title type='text'>کاغذهای سبک</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;کتابی رو که عموی فندق از کانادا برای بابای فندق آورده بود به داداشم نشون دادم و گفتم بگیر ببین به نسبت صفحه هاش چقدر سبکه. انگار هیچی تو دستت نیست. گفت ای بابا ناراحتی نداره. اگه اونا کاغذ سبک می سازن عوضش ما آب سنگین می سازیم. تازه چیه کتاب به این سبکی ؟ انگار آدم هیچی نخونده   &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115778306156759989?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115778306156759989/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115778306156759989' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115778306156759989'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115778306156759989'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/09/blog-post_09.html' title='کاغذهای سبک'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115760945804191823</id><published>2006-09-07T09:34:00.000+03:30</published><updated>2006-09-07T09:46:32.090+03:30</updated><title type='text'>بدون شرح</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/5422/3192/1600/DSCF1197.0.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 335px; CURSOR: hand; HEIGHT: 242px" height="216" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/5422/3192/320/DSCF1197.0.jpg" width="304" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;این فندق منه درخواب ناز صبحگاهی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115760945804191823?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115760945804191823/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115760945804191823' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115760945804191823'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115760945804191823'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/09/blog-post_07.html' title='بدون شرح'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115756687557448248</id><published>2006-09-06T21:48:00.000+03:30</published><updated>2006-09-07T10:05:55.326+03:30</updated><title type='text'>مردم آزار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;صبح کله ی سحر صدای پیغام گیر موبایلم در اومد. شماره ی داداشم بود. با چشم نیمه باز پیغام رو خوندم. نوشته بود&lt;br /&gt;سلام من دوست داداشتم&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;. داداشت دیشب تصادف کرده و الان توی بیمارستانه. دکترا گفتن خطر رفع شده و فقط شونه &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;هاش شکسته و به برس احتیاج داره. شما برس دارین؟ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;با همون چشم نیمه باز چند تا فحش آبدار براش فرستادم. شما هم بودید همین کارو می کردین. حقش بود، نه؟ &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115756687557448248?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115756687557448248/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115756687557448248' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115756687557448248'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115756687557448248'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/09/blog-post_06.html' title='مردم آزار'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115738413611744212</id><published>2006-09-04T19:04:00.000+03:30</published><updated>2006-09-04T19:11:25.620+03:30</updated><title type='text'>کفشهایم کو؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;من فکر نمی کنم مردم هیچ جای دنیا اینقدر به اندازه ی ما، به مرگ نزدیک باشن و فکر مُردن، جزیی از فکرهای روزمره شون باشه. بعضی وقتها پیش خودم می گم کاش ریاضی و آمارم خوب بود می تونستم حساب کنم با احتساب بیست و پنج هزار کشته در سال در اثر تصادفات جاده ای، کی نوبت من می رسه. با اینهمه رفت و آمد توی جاده های پیچ پیچی و باریک با گردنه های زهره آب کن یا سفر با هواپیماهای معلوم الحال، تا حالاش خوب از دست عزراییل در رفتم. خدایا مرگ و زندگی دست توست و فقط تو می تونی تصمیم بگیری کی بره و کی بمونه ولی من یکی از مردن از نوع هواپیماییش یا جاده ایش خیلی می ترسم. این روزا فکر سوختن یه مادر توی هواپیما با بچه ی توی بغلش و فریادی که به هیچ جای هیچ جای هیچ جا نمی رسه، شب و روزم رو کرده یکی. کاش زیاد درد نکشیده باشن&lt;br /&gt;فکر می کنید بشه حساب کرد اگه این آمارهای مرگ و میر در اثر سوانح جاده ای و هوایی ادامه پیدا کنه، چند سال مونده تا ما ایرانیا منقرض بشیم&lt;br /&gt;دلم می خواد فرار کنم&lt;br /&gt;فرار به هرچه دورتر بهتر&lt;br /&gt;کفشهای من و فندق کو&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115738413611744212?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115738413611744212/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115738413611744212' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115738413611744212'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115738413611744212'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/09/blog-post_115738413611744212.html' title='کفشهایم کو؟'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115726300318631668</id><published>2006-09-03T09:18:00.000+03:30</published><updated>2006-09-03T09:26:43.186+03:30</updated><title type='text'>!سلام محترم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;یه ذره می خوام از فندق بگم که این روزا شیرین زبونی هاش دل مامان باباشو آب کرده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز می بینم فندق داره راه می ره و بلند و پشت هم میگه : سلام محترم . اول نفهمیدم محترم کیه و لی بعد که فهمیدم قضیه چیه کلی ذوق کردم. فندق از گوینده های تلویزیون شنیده که میگن: سلام بینندگان محترم. گفتن بینندگان، برای فندق سخته، بنابراین ترجیح داده حذفش کنه و نتیجه شده سلام محترم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;فندق یه کتاب داره به اسم مامان بیا جیش دارم . توی این کتاب نی نی یه لگن داره که توش جیش می کنه و چند تا &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;حیوون که می خوان روی لگن نی نی بشینن اما لگن اندازه شون نیست؛ خلاصه که فندق این کتاب رو خیلی دوست داره و اسمشو گذاشته : تابای جیش. فندق به کتاب می گه تابا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه ی زندگیم شده فندق.  به خودش هم گفتم که مامان عاشقته . خیلی وقتها که محبتش گل می کنه، می یاد دست می اندازه دور گردنم و میگه : مامان عاشق فندقه؟ اون وقت یکی باید بیاد پاهای منو بکشه تا دوباره از آسمون بیام زمین&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;کی بود می گفت پسرا نمی تونن مثل دخترا برای ماماناشون ناز کنن؟ من قبول ندارم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115726300318631668?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115726300318631668/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115726300318631668' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115726300318631668'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115726300318631668'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/09/blog-post_03.html' title='!سلام محترم'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115711036181717184</id><published>2006-09-01T15:00:00.000+03:30</published><updated>2006-09-01T16:56:30.550+03:30</updated><title type='text'>! سوغات مکه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;یه حاج آقایی هست دوست بابامه؛ یه آدم کاملا سنتی. چند وقت پیش برای چندمین بار از سفر مکه برگشته و برای چندمین بار برای بابای من هم سوغات آورده، اما اینبار یکی از سوغاتی ها جالبتر از بقیه بود. یه پیراهن مردونه که در نظر اول خیلی عادی به نظر می رسید اما وقتی بابا گفت اشتباه نکنم این همون پیرهنیه که خودم برای حاجی از اهواز سوغات آوردم، یه ذره اوضاع غیر عادی و خنده دار شد. نشون به اون نشون که بابا مثل همون پیرهن رو برای خودش هم خریده بود و الان داره استفاده می کنه. طفلک بابایی به روی خودش نیاورد و گفت عیب نداره، حاجی یادش رفته بوده. من فکر می کنم بهترین راه برای جبران محبت این حاجی فراموشکار اینه که بابا این پیرهن رو نگه داره و دفعه بعد که از مسافرت برگشت دوباره برای همین حاج آقا سوغات ببره. حتما تا اون موقع حاجی پیرهنه رو یادش نمی یاد؛ درست می گم؟ اما کاش این سنت دست و پاگیرو خاله بازی سوغات آوردن برای همه ی همه ی دوست و آشنا رو بریزیم دور&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115711036181717184?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115711036181717184/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115711036181717184' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115711036181717184'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115711036181717184'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/09/blog-post.html' title='! سوغات مکه'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115684044078130028</id><published>2006-08-29T12:02:00.000+03:30</published><updated>2006-08-29T18:05:32.250+03:30</updated><title type='text'>سفر نامه ی هند 3</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;آگرا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهرت آگرا بدلیل وجود تاج محل در اونه، که در سال 1628 میلادی به دستور شاه جهان ساختنش شروع می شه و یازده سال طول می کشه. شاه جهان این عمارت زیبا رو برای یادبود چهارمین همسرش، که یک ایرانی بوده و در دربار شاه جهان، ممتاز محل لقب می گیره، ساخته و الان عمارت زیبای تاج محل با سنگهای مرمر سفید، قبر شاه جهان و ممتاز محل رو در خودش جا داده. قبرها زیبایی خیره کننده ای دارند، چون روی سنگ سفید مرمر، کنده کاری شده و کنده کاری ها با سنگهای رنگی که البته از خارج وارد می شدند، پر شده اند. راهنما می گفت این سنگها در تاریکی و با تابش نورمی درخشند. اون می گفت شاه جهان در فراق همسرش وقتی تاج محل رو با سنگ مرمر سفید می سازه، تصمیم می گیره عین همین عمارت رو با سنگ مرمر سیاه در جای دیگه ای بسازه، اما پسرش اورنگ زیب مانع می شه و پدر رو در قلعه ی آگرا زندانی می کنه با این توجیه که این تصمیمِ پدر با فقری که گریبانگیر مردم و کشوره، کار درستی نیست&lt;br /&gt;گفته می شه سازنده و طراح تاج محل، یه استاد معمار ایرانی بوده بنام استاد احمد لاهوری. ظاهرا روی سنگ قبر او در اورنگ آباد نوشته شده که استاد، معمار تاج محل و مسجد جامع دهلی بوده. تاج محل به سبک چهارباغ عباسی اصفهان ساخته شده و در مقابل عمارت مرمرینش، استخر مربع شکلیه که عکس تاج محل در اون انعکاس داره. دو طرف عمارت تاج محل دو ساختمان دیگه اس، قرینه هم، که یکی در قدیم مسجد و دیگری مهمانسرا بوده.گفته می شه سنگهای مرمر تاج محل در ساعات مختلف شبانه روز و در شرایط متفاوت هوا، رنگهای مختلفی انعکاس می دن، مثلا هنگام سپیده دم، به رنگ صورتی و زمان غروب به رنگ خاکستری دیده می شوند&lt;br /&gt;بعد از تاج محل، قلعه ی آگرا رو دیدیم که توسط شاه های مغول، طی نود سال و از سنگهای قرمز ساخته شده. فوق العاده دیدنی بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;جیپور&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جیپور، مرکز ایالت راجستان، به شهر صورتی معروفه به خاطر ساختمانهای ساخته شده از سنگ صورتی که در شهر زیاد دیده می شه. جیپور مرکز زیور آلات و سنگهای قیمتی هم هست. قلعه ی آمبر تنها جایی بود که تونستیم توی این شهر ببینیم. قلعه از مهاراجه های قدیم به یادگار مونده و بالای یه تپه قرار داره. توریستهای خارجی می تونند برای رفتن به داخل قلعه، فیل سواری کنند. بنابراین ما این افتخار رو داشتیم که ده پانزده دقیقه ای از فیل ها سواری بگیریم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مکانهای توریستی و معروفی که تونستیم ببینیم همینایی بود که گفتم، فقط یکی دونکته دیگه مونده که توی پستهای بعدی می نویسم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Trebuchet MS;font-size:130%;"&gt;عکسهای سفرم &lt;a href="http://flickr.com/photos/58555101@N00/sets/72157594252663592/"&gt;اینجا&lt;/a&gt;ست؛ اگه خواستید ببینید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115684044078130028?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115684044078130028/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115684044078130028' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115684044078130028'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115684044078130028'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/08/3_29.html' title='سفر نامه ی هند 3'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115675301343917872</id><published>2006-08-28T11:43:00.000+03:30</published><updated>2006-08-28T11:46:53.450+03:30</updated><title type='text'>مرد چند زنه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;دیروز بابای فندق اومده میگه یکی از پرسنل رو دیده و احوالش رو پرسیده، دوست اون آقاهه که همراهش بوده، گفته ایشون موتورش دو زمانه ست. بابای فندق میپرسه منظورتون چیه؟ خود آقاهه میگه من دو تا زن دارم با سه تا زندگی جدا؛ یه شب خونه ی زن اول، یه شب خونه ی زن دوم و یه شب هم که توی محل کارم کشیک می دم. تازه برادرم که وضع مالی اش خوبه و شیراز زندگی می کنه، پنج تا زن داره. بابای فندق چشماش می شه چهارتا. تا شب معلوم بود که تو فکره. آخر شب می گه اگه شوهر من می رفت و یه زن دیگه می گرفت من هم می رفتم دوست پسر پیدا می کردم؛ اخلاقیات هم بی اخلاقیات. حالا نوبت من بود که چشمام بشه چهارتا. دروغ نگم یه جورایی هم خوشم شد   &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115675301343917872?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115675301343917872/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115675301343917872' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115675301343917872'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115675301343917872'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/08/blog-post_28.html' title='مرد چند زنه'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115663800834219013</id><published>2006-08-27T03:45:00.000+03:30</published><updated>2006-08-29T17:52:38.413+03:30</updated><title type='text'>سفر نامه ی هند 2</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;بابای فندق میگه «این چه جور سفر نامه نوشتنه، تو چرا بجای اینکه از هند بنویسی از بچه ات خاطره تعریف میکنی؟ » انگار زیاد بیراه هم نمی گه. من معذرت می خوام، ببخشید دیگه&lt;br /&gt;خوب حالا از هند بگم که اگرچه با مساحت3228263 کیلومتر مربع کشور پَت و پهنی حساب می شه، ولی با جمعیتی برابر یک میلیارد و صد میلیون نفر مملکت شلوغیه. یه چیزی بگم شاید باور نکنید، به نظر من و همسفرهام اومد که هندیها یا حداقل اونایی که ما توی این مدت دیدیم، آدمهای آروم و بی سر و صدایی هستند. اهل داد و بیداد نیستند؛ حتی چند باری هم که کلاه سرمون گذاشتند، در عین نجابت و آقایی بود، طوری که خجالت می کشیدیم اعتراض کنیم. البته یه بارش دیگه خیلی بلا نسبت درازگوش حسابمون کرده بودند که دیگه ما نجابت رو گذاشتیم کنار؛ اگه شد بعدا تعریف می کنم. در عوض بی سر و صدایی خودشون، صدای بوق ماشینها و موتورهاشون روی بوق ماشینهای ما رو سفید کرده&lt;br /&gt;بگذریم؛ هند، آب و هوای گرم و مرطوبی داره و دمای هوا مثلا در دهلی به چهل درجه سانتیگراد و درماههای گرم سال یعنی ژوئن و جولای به 48 یا 50 هم می رسه.این فصل، فصل بارانهای موسمی هم هست و ما انگار که از خونه مون بیرونمون کرده باشند، عدل، توی این شرایط آب هوایی رفتیم سفرِ هندوستان! البته شانس آوردیم و حداقل گرفتار بارانهای موسمی نشدیم ولی امان از گرما&lt;br /&gt;زبان رسمی مردم هند، هندی و انگلیسی است در عین اینکه در سراسر کشور مردم به چهارده زبان دیگه هم از جمله اردو، پنجابی، بنگالی، گجراتی و...... صحبت می کنند&lt;br /&gt;ادیان اصلی مردم هند، هندوییسم، بودیسم، سیکهیسم و اسلام است. از اقلیتهای مذهبی، من اطلاعی ندارم&lt;br /&gt;هند، یه کشور باستانیه و قدمتش به 2500 سال قبل از میلاد بر می گرده. در روایتها و قصه های قدیمی اومده که وقتی حضرت آدم از بهشت رانده می شه، در سرزمین سیلان در هندوستان فرود می یاد. گفتنیه که 608 قبیله مختلف با آداب متفاوت در هندوستان شناسایی شده اند&lt;br /&gt;سه تا شهری که ما رفتیم، معروفند به مثلث طلایی؛ چون هر کدوم در یک رأس مثلث فرضی واقع شده اند و مملو از مکانهای توریستی اند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;دهلی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;دهلی که پایتخت هند باشه، به دو بخش دهلی قدیم و دهلی نو تقسیم می شه. مسجد جامع که یکی از بزرگترین و قدیمی ترین مساجده، در دهلی قدیم واقع شده که متاسفانه ما نتونستیم اونجا رو ببینیم. مسجد جامع در سال 1650 میلادی به دستور شاه جهان، شاه مغول و با سنگهای قرمز و مرمر سفید ساخته شده. در مقابل مسجد، قلعه قرمز دهلی قرار داره که باز هم ساخته همون پادشاهه&lt;br /&gt;اولین جایی که تونستیم ببینیم، مقبره ی مهاتما گاندی بود. قبر گاندی در میان باغی سر سبز واقع شده و برای نزدیک شدن به مقبره می بایست برای احترام از فاصله ای کفشها رو می کندیم. در بخش دیگه ای از باغ مقبره ی جواهر لعل نهرو، ایندیرا گاندی و راجیو گاندی قرار داره&lt;br /&gt;فردای اونروز به طرف آگرا و جیپور رفتیم که در پست بعدی در موردشون می نویسم. اما از آخرین روز سفر بگم که دوباره برگشتیم به دهلی و تونستیم معبد لوتوس رو ببینیم. معبد لوتوس، معبد بهایی هاست. لوتوس به معنی گل نیلوفره و معبد به شکل گل نیلوفر و توسط یه مهندس ایرانی بهایی، حدود بیست سال پیش ساخته شده. بخاطر زیبایی خیره کننده اش، توریستهای زیادی رو جذب می کنه. روزی که رفتیم معبد لوتوس هوا ابری بود و بارون ریزی می اومد و معبد، میون اون محوطه ی سبز و زیبا، مثل یه نقاشی شده بود. بهایی هایی که وارد می شدند برای احترام پاهاشون برهنه بود و بقیه هم باید از یه جایی نزدیک معبد با پای برهنه می رفتند که ما بدلیل کمی وقت و تنبلی، حوصله نکردیم کفشهامون رو در آریم، بنابراین نتونستیم داخل معبد رو ببینیم&lt;br /&gt;ازجاهای دیدنی دیگه توی دهلی، منار قطب، مقبره همایون( پادشاه مغول)، قصر رییس جمهور و دروازه ی هند رو می تونم نام ببرم که این آخری رو فقط وقتی سوار مینی بوس از جلوش رد می شدیم، دیدیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;عکسهای سفر رو گذاشتم &lt;a href="http://flickr.com/photos/58555101@N00/sets/72157594252663592"&gt;اینجا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115663800834219013?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115663800834219013/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115663800834219013' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115663800834219013'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115663800834219013'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/08/2_27.html' title='سفر نامه ی هند 2'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115657980298392076</id><published>2006-08-26T11:35:00.000+03:30</published><updated>2006-08-26T11:40:02.993+03:30</updated><title type='text'>خوراک زبان گوساله</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;شوید پلو لوبیا و خوراک زبان گوساله غذاییه که توی خونه ی مادر شوهرم اینا برای مهمونی ها پخته می شه و برای مهمونهای خاص. حالا عموی فندق که برای یه سفر یه ماهه از کانادا آمده ایران، یه مهمون خاص حساب می شه دیگه، خوب؟ عموی فندق جمعه رسیده تهران، دوشنبه رفته شیراز و سه شنبه به شهری که مادر شوهرم زندگی می کنه. عمو، تهران خونه خواهرش شوید پلو لوبیا با خوراک زبان گوساله خورده. دوشنبه خونه برادرش هم همین غذا رو و چهار شنبه خونه مامانش هم دوباره. قیافه ی عموی فندق، آخر هفته ای که توش سه بار خوراک زبان چرب و چیل خورده، دیدنی بود   &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115657980298392076?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115657980298392076/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115657980298392076' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115657980298392076'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115657980298392076'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/08/blog-post_115657980298392076.html' title='خوراک زبان گوساله'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115653988081775539</id><published>2006-08-26T00:33:00.000+03:30</published><updated>2006-08-26T00:34:40.820+03:30</updated><title type='text'>سفر نامه ی هند 1</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;من تا حالا که بیشتر از یه ماهه از هند برگشتم، چیزی در مورد سفرم ننوشتم، شما بذارید به حساب تنبلی. اما حالا می خوام بنویسم و هر بار با شماره، ترتیب سفرنامه رو مشخص می کنم. اول از همه از فندق بگم که توی سفر سنگ تموم گذاشت و آقایی کرد. بچه ام توی اون گرما و برو و بیا و خستگی و جاده و پایین و بالا، حتی یکبار هم بیقراری نکرد. فقط  گاهی وقتها، اونهم توی هتل گیر می داد به صابون دستشویی یا بعضی شبها، درعین خستگی، اشک می ریخت و می گفت بریم بازار&lt;br /&gt;شب دوم که آگرا بودیم، رفتیم فروشگاهی که ادویه جات و چای و عود و اینجور چیزا داشت. یه طرف فروشگاه هم محصولات بهداشتی بود. فندق وسط اونهمه جنس، صابون دید. می دونستم صابون مایع می خواد اما خودمو زدم به اون راه. براش یه صابون قالبی الکی برداشتم و دادم بهش. اما فقط ده دقیقه آروم بود و بعد دوباره گیر داد به صابون مایع. تا آخرین دقایقی که توی مغازه بودیم، مقاومت کردم. بعد فکر کردم می خرم و توی یه فرصت مناسب ازش می گیرم. ولی چشمتون روز بد نبینه. اون فقط ده ثانیه زودتر از من سوار مینی بوس شد و رفت روی صندلی ایستاد. نگو درِ صابون مایع شل بوده و بیشتر صابونا ریخت روی صندلی و لباسهای فندق. حالم خیلی گرفته شد. شانس آوردم که داشتیم می رفتیم هتل؛ بنابراین با ملافه ی یکبار مصرفی که داشتم صندلی رو پاک کردم و فندق رو نگه داشتم تا رسیدیم هتل. نیم ساعتی گرفتار فندق و سر و وضعش بودم تا روبراه شد. اما تا آخر سفر مجبور بودم ملافه بندازم روی صندلی مینی بوس. راستی صابون مایعه، بوی هلو می داد    &lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115653988081775539?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115653988081775539/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115653988081775539' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115653988081775539'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115653988081775539'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/08/1_26.html' title='سفر نامه ی هند 1'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115559361456486408</id><published>2006-08-15T01:41:00.000+03:30</published><updated>2006-08-15T01:43:34.576+03:30</updated><title type='text'>سلام به فردا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;از بچه گی با پریسا همبازی بودم. مامانامون دوستای قدیمی بودند و توی مهمونی های دوره ایشون به ما بچه ها از همه بیشتر خوش می گذشت. دبیرستان رو با هم توی یه  کلاس بودیم؛ بعد هم دانشگاه که من رفتم اصفهان و پریسارفت شیراز؛ اما باز هم توی مهمونی مامانها و دوستاشون، وقتی که هردو از دانشگاه می اومدیم، پچ پچ ها و ریز ریز خندیدن ها سر جاش بود.بعد از دانشگاه هردومون ازدواج کردیم. من اومدم اینجا و اون رفت تهران و بعد شیراز . پریسا واقعا دختر نازیه. جدا از قیافه ی خوبش، اخلاقشه که حرف نداره. صبور و خوش برخورد و مهربونه. شوهرش رو هیچوقت ندیدم ولی تعریف آقایی و اخلاق خوبش رو از خیلی ها و از خود پریسا شنیدم.اونا دو سال پیش صاحب یه دختر شیرین شدند. زندگی شون به راه بود تا پارسال که سرطان، پریسا و دخترش رو غصه دار کرد و تنها. بعد از اون اتفاق، به پریسا زنگ زدم و هر دو فقط گریه کردیم. این یه سال رو پریسا چطور گذرونده، خودش می دونه و خدای خودش. اون موقتا کارش رو منتقل کرد شهرستان تا کنار خانواده اش، تنها نباشه. توی این مدت چند بار دیدمش و آخرین بار توی مراسم ختم مادر بزرگم، همین دو ماه پیش. نزدیک سالگرد شوهرش بود و آشفته. خیلی نگرانش بودم. حیفم می اومد از این همه جوونی که به غصه بگذره. اما دو روز پیش مامان خبر خوبی بهم داد. گفت پریسا قراره با یکی از همکارای سابقش ازدواج کنه و برگرده شیراز. خدا می دونه چقدر خوشحال شدم و خوشحالتر از اینکه شرایط محدود و سنت زده ی شهرستان و خانواده های سنتی، باعث نشدند جوونی پریسای مهربون تباه بشه. خوشحالم که مرگ، زندگی پریسا و دخترش رو متوقف نکرد و ایمان و امید داره اونارو به طرف آینده می بره. آینده ای روشن که شوهر مرحوم پریسا می خواست بسازه و فرصت نکرد. فکر می کنم اون از همه خوشحالتره. منم خوشحالم. خیلی، خیلی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115559361456486408?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115559361456486408/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115559361456486408' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115559361456486408'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115559361456486408'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/08/blog-post_15.html' title='سلام به فردا'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115550116526347961</id><published>2006-08-14T00:00:00.000+03:30</published><updated>2006-08-14T00:02:45.270+03:30</updated><title type='text'>من و زویا پیرزاد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;کتابهای خانم پیرزاد رو دوست  دارم. یه جورایی بهم آرامش می ده. باور می کنید وقتی می خونمشون و بعضی هاش بیشتر البته، زندگی کردنم می گیره؟ حس لذت بردنم می یاد رو&lt;br /&gt;خانم پیرزاد سه تا مجموعه داستان داره و بعد دوتا رمانشو نوشته. ( طبق آخرین اطلاعات بنده) بیشتر در مورد رمانهاش نقد نوشتن، ولی من مجموعه داستاناشو ترجیح می دم. مخصوصا طعم گس خرمالو و یک روز مانده به عید پاک که جدا کولاکند. واقعی اند. همین مردمند. همین خودمون که رفتیم توی صفحه های کتاب&lt;br /&gt;بعضی جاها دیدم که برای نوشته هاش نقد نوشتن و به رعایت دستور زبان فارسی و چیزای دیگه ایراد گرفتند. نمی دونم این ایرادها چقدر وارده، چون در ادبیات تخصصی ندارم ولی چیزی که من یکی رو خاطر خواهِ زویا پیرزاد کرده، انتقال حسه. نوشتن همون چیزی که توی ذهن منه، می خوام بگم اما نمی تونم، یعنی کلمه مناسب رو پیدا نمی کنم، بنابراین وقتی می بینم یک نفر حس منو به این زیبایی می نویسه، ذوق زده می شم. رمان چراغها را من خاموش می کنم از این نظر حرف نداره؛ ولی بازم مجموعه داستانهایی که گفتم یه چیز دیگه ان. رمان چراغها رو یکی از همکارای اداره ام که رمان خوب خوندن رو یادم داد، بهم هدیه کرد؛ همونی که لذت بردن از آثار مرحوم محمود رو یادم داد. درعوض من هم براش رمان بعدی خانم پیرزاد رو هدیه بردم، رمان عادت می کنیم؛ که به نظر خیلی ها از رمان اولش بهتره، از هر نظر؛ ولی من بازم میگم داستانهای کوتاهش بهتره&lt;br /&gt;یه چیز دیگه ام بگم؛ خوب نوشتن هنره، همونطور که خوب گفتن و من بعد از خوندن هر اثر قابلی و بعد از شنیدن هر سخن از سر عقلی، کلی می رم تو فکر و غبطه می خورم که بهار جونم کاشکی توهم. تا حالا یکی دوبار سری کتابهای خانم پیرزاد رو به مناسبتهایی هدیه بردم، البته برای اهلش ها. حالا هم توصیه ی خوندن آثارش رو به هر کی تا حالا نخونده، می کنم؛ اگر خوندید و خوشتون اومد و مثل من زندگی کردنتون گرفت، بگید بهار خانوم دستت درست         &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115550116526347961?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115550116526347961/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115550116526347961' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115550116526347961'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115550116526347961'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/08/blog-post_14.html' title='من و زویا پیرزاد'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29868347.post-115542335497703797</id><published>2006-08-13T02:24:00.000+03:30</published><updated>2006-08-13T02:25:54.993+03:30</updated><title type='text'>Unfaithful</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;فیلم بی وفا رو دیدم. اعتراف می کنم نفهمیدم حرف حساب فیلم چیه. ولی دلم می خواد برداشتهای خودم رو بنویسم&lt;br /&gt;من می گم در اینکه به زن قصه توی مدتی که با اون آقای جوون بود، خوش گذشت، شکی نیست، در اینکه احساس جوونی می کرد، سرخوش بود و بی خیال زندگی شاید خسته کننده ی روزمره اش شده بود، حرفی نیست.شاید هم یه جورایی حق داشت که زندگی اش تکونی بخوره. اینم نمی گم که اینکارش باعث شد از خانواده اش کم بذاره؛ می شد که غذاش نسوزه، دیر به بچه اش نرسه، از شوهره کم نذاره، در عین حال به اون زندگی در سایه هم برسه. اما می گم حداقل توی این قصه ذات کار این خانم مشکل داشت، من می گم یه مدتی فارغ البال بودن، دور از روزمرگی بودن، یه مدتی جوونی کردن و سرشار از خوشی شدن، اگرچه وسوسه کننده است،ولی نمی ارزه؛ دقیقا همونطوری که تویه لحظه عصبانی شدن و قاطی کردن و آدم کشتن به مکافات بعدش نمی ارزه. من نمی دونم نظر نویسنده در این مورد چیه. آخر قصه می بینیم که قرار بر این می شه که زن و شوهر تصمیم می گیرن گذشته رو فراموش کنن. شاید هم فکر می کنند هر کدوم خطایی کرده اند و یر به یر شده اند، پس می شه چشم ها رو به گذشته بست و یه زندگی جدید شروع کرد. ولی من می گم اینا هیچوقت نمی تونن از گذشته شون جدا بشن. خونه ای که می سازن روی آب خواهد بود. اونا هم مثل ما گره خوردن به گذشته شون. شما فکر می کنین گذشته دست از سرشون بر می داره؟ برای همین می گم نمی ارزه. اون مستی و سرخوشی دیروز،ارزش این وجدان ناراحت امروز رو نداره&lt;br /&gt;بهار خانوم هم مثل شیخ سعدی معتقده&lt;br /&gt;به راحت نفسی، رنج پایدار مجوی&lt;br /&gt;شب شراب، نیرزد به بامداد خمار&lt;br /&gt;در ضمن کاش می دونستم نویسنده ی فیلمنامه چرا مرد جوون رو مجازات کرد، ولی زن قصه رو در ظاهر فراری داد؟!؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29868347-115542335497703797?l=jamedadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jamedadi.blogspot.com/feeds/115542335497703797/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29868347&amp;postID=115542335497703797' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115542335497703797'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29868347/posts/default/115542335497703797'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jamedadi.blogspot.com/2006/08/unfaithful_13.html' title='Unfaithful'/><author><name>bahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
